نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند





چندروز قبل تو وبلاگم دنبال یه پست پیش نویس قدیمی میگشتم که رسیدم به یه سری پستهای دوران رزیدنتی. اونا رو که خوندم یادم افتاد چقدر زمان امتحانات حال خرابی داشتم، افسرده بودم و کلا بیزار از عالم و آدم! خلاصه تصمیم گرفتم این بار  با رحم و عطوفت سوال ها رو طرح کنم که همه از دم پاس بشن.(  اینم یکی از فواید وبلاگ نویسی) البته من هیچوقت خودمو استاد سختگیری ندونستم، همیشه معتقد بودم اگه کسی به این رشته علاقه داشته باشه و درس بخونه پاس میشه. اگه نخونه هم مثل نظریه انتخاب طبیعی،خود به خود حذف میشه! ولی گویا دانشجوها نظر دیگه ای دارن و منو استاد سختگیری میدونند چون همگی خیلی تعجب کرده بودن. یکیشون رو جلوی دفتر آموزش دیدم و گفت اصلا انتظار نداشتم همچین امتحان استاندارد و خوبی بگیرید! بهش گفتم خاطرات جوونیم نجاتتون داد:)) در همین حین که داشتم باهاش صحبت میکردم و از خاطرات جوونیم میگفتم، یکی از سال پایینی ها رد شد و ازش پرسید همکلاسیتونه؟ دانشجوم با معذب ترین قیافه ی ممکن جواب داد نه استادمه! :))



  • امیر
نماینده دانشجوها پی ام داده بود که بخاطر مسائل اخیر (منظورش اعتراضات خیابونی بود) نتونستیم درس بخونیم  ... گفتم من خودم همین دانشگاه درس خوندم و میدونم بچه هاش اصلا حال و حوصله ی فعالیت سیاسی ندارن. مثلا سال هشتاد و هشت تنها حرکت سیاسی شون این بود که ماسک هاشونو از طبقه بالا انداختن پایین :)) خلاصه که بشینید درستونو بخونید، از این انقلابها واسه شما نمره ی پاسی درنمیاد.

البته دیروز داشتم سوال ها رو طرح میکردم که ایشون سر رسید و تبلتم رو گرفت و هرکاری کردم پسش نداد! فکر کنم دانشجوها باهاش هماهنگ کرده بودن :))


  • امیر

_آهسته بلندش میکنم که ببوسمش. گازم میگیره. هیچ منتظر نیستم گازم بگیره. آمادگی گازگرفتگی ندارم. گاز میگیره وحشی الاغ. به قول مامانش ؛گاز تفریحاتی محبت آمیزانه میگیره! بی‌خیال بوسیدنش میشم. سرش رو میذاره روی سینه ام. پسر کوچولوی شیطونم که حالا مثل گلدون سر تاقچه به وجودش خو گرفتم.

_داشتم تو Evernote خاطراتم رو می‌خوندم،پنج سال پیش که دانشجوی تخصص بودم یکی از آرزوهام این بود که درآمدم ماهیانه ام بالای سه میلیون تومن باشه.اصلا یادم نبود.

_هنوز هم وقتی میخوابی نگاهت میکنم، فکر میکنم به اینکه رویای داشتنت چند سال، روز و شبهای من رو پر کرد. به اینکه چقدر دیدن چهره ی خفته ات بر بالش کناریم هنوز خوشحالم میکنه... باورم نمیشه که یک ماه دیگه همخونگیمون یک سال پیرتر میشه. به همین زودی. 


_خوبه. خوبم. همه خوبیم. یواشیم با اینکه در عجله‌ایم. ما همیشه وقت نداریم. خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنید وقت نداریم. همیشه همینه. 


  • امیر

مشکل این دوران اینه که بچه همه چیزو میفهمه و سعی میکنه یه چیزایی هم بگه ،منتها حرف زدنش بدتر از این مسابقه 20 سوالی هاست. طفلکی با یه امیدی تو نگاهش به من نگاه میکنه که یعنی بفهم چی دارم میگم ولی خداییش شما هم جای من بودین نیم ساعت طول می کشید تا بفهمین بچه ای که دو ساعته آوردین تو تخت که بخوابونیدش وقتی میگه «هر، ت، بوم» اون کتاب داستانشو میخواد که روش عکس خر و بادکنک داره و روی کف زمین اتاقشه! وقتی یه چیزی میگه هی ازش می پرسیم تا منظورشو بفهمیم، وقتی نمی فهمیم باید ببینید چه غصه ای تو نگاهش میاد. دیشب خمار خواب بود که تو تختش نشست و گوشه تختشو نشون داد و گفت «شا». اون گوشه فقط یه عروسک پیچی داره که یه سری جک و جونور بهش آویزونه. من پرسیدم «شاخ؟» دیدم داره همینجور نگاهم میکنه! از اونجایی که کلافه بودم – چون ساعت 2 بود و سرتق هنوز نخوابیده بود – به جای حدس اضافه گفتم «برو بابا!»

  • امیر

در راستای ارادت خانوادگی ما به حضرت مولانا، تازگی ها کیان یاد گرفته سماع کنه! دور خودش می چرخه و  لبخندهای ملیح میزنه. من و برادرم هم عاشق اینکار بودیم. اونقدر دور خودمون می چرخیدیم که می خوردیم به هم! :دی از طرفی هم عاشق کتابهای شعر شده و راه به راه براش کتابهای شعر میخریم. 

خلاصه که اگه وقت نمیشه «دیوان شمس» و «مدایح بی صله» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» یا « آوار آفتاب » بخونم، بجاش میتونم بخونم : «نی‌نی تو مهدکودک، دوسته با فیل و اردک!» موضوع اینه که من حافظه شعریم بسیار قویه و تقریبا یکی دوبار که یه شعرو بخونم حفظ میشم. حالا مجسم کنید که مدام توی سر آدم همچین شعرهای جفنگی باشه:

نی‌نی جون و بابایی
رفتن به پارک خوبی
از توی راه خریدن
یه آب نبات چوبی

نی‌نی میگه بابا جون
چه پارک خوبی اینجاست
آدم دلش وامیشه
بس که تمیز و زیباست

اما چرا نی‌نی جون
که بچه ای تمیزه
کاغذ آب نباتو
روی زمین میریزه … والی آخر !

پ.ن : اونایی که اون عقب نشستن حال می کنند!!!؟

  • امیر


قطعا سی و یک سال پیش دلیل تولدم وجود شما دوتا تو زندگیم بوده...خدایا شکرت 

  • امیر

دیروز قبل از رفتن به پرسنل گفتم یادتون باشه شنبه سیزده آبانه و از اونجایی که مسیر مطب با مسیر راهپیمایی تلاقی داره  یه طوری برنامه ریزی کنید که زودتر برسید مطب. بعد بحث افتاد که اصلا چه کاری بوده این تسخیر سفارت؟ یکیشون گفت:امریکا دشمن ما بود،قبول. ولی راهش قطع رابطه بود و بس. حمله سفارت عملا به ضرر ما تموم شد. گفتم درست میگی ولی موقعیت رو هم باید در نظر بگیری، الان میشه برای مشکل راه حل منطقی داد ولی جو اون زمان یه جو انقلابی بود که میخواست همه چیزو با شیوه ی خودش پیش ببره. بعد یاد این دیالوگ تاریخی افتادم و براش تعریف کردم وقتی خبرنگار از عباس عبدی پرسید چرا سفارت رو اشغال کردید؟ عبدی گفت فضا طوری بود که می طلبید! 



پ.ن۱: این پست رو خیلی وقت پیش در مورد فیلم آرگو و واقعه سیزده آبان نوشته بودم

پ.ن۲:پرسنل جدیدم متولد ۷۶ و اینان...دیگه از نظر اختلاف سنی داره یه طوری میشه که میتونم خودمو جای امام خمینی برای اینا جا بزنم نفهمند.


  • امیر


عرضم به حضور شما، ما از وقتی بچه‌دار شدیم یهو هنر آشپزی هدیه‌خانم شکوفا شد، حال و حوصله‌ی آشپزی پیدا کرد، عشق به آشپزی در وجودش متبلور شد و از این حرفا. حالا نه اینکه فکر کنید فقط برای کیان غذا درست میکنه ها! نه هیچم اینطور نیست. برای خودمونم اون هفته از این سوپها درست کرد. حالا گیرم که همشو خودش خورد و چیزی به من نرسید! :))) نکته بعدی اینکه  چون تو این نوشته هیچ اشاره ای به اینجانب نشده، جهت تنویر افکار عمومی و ثبت در تاریخ تصمیم گرفتم بخشی از تجربیات گرانبهای خودم رو بازم مفت و مسلم در اختیار شما عزیزان قرار بدم!
ظرفی که در تصویر مشاهده می‌فرمایید،محصول هنر آشپزی بنده‌ست. یه غذای سالم، مقوی، وجترین‌طور!
به این صورت که یه نصفه موز رو با یک چهارم آووکادو له بفرمایید و بدین بچه تون میل کنه. اگر هم بچه تون خوشش نیومد ،برید به این وبلاگ و اعتراض خودتونو نسبت به سوپ اعلام کنید!:دی


  • امیر

اولین بار که صدای آوازشو شنیدم، تو کلینیک نشسته بودم.‌ از پنجره نگاه کردم. آقای«ش» بود که با صدایی دلنشین و به زبون ترکی آواز میخوند. یا به‌قول دستیارم، بایاتی میخوند. کارگر خدماتی پا به سن گذاشتـه‌ی کلینیک که‌همه دوستش داشتند،هر وقت سینی چایی دردست وارد میشد با اون گویش غلیظ ترکی با همه خوش و بش میکرد. خیلی سال پیش به امید رسیدن به یه زندگی بهتر از یه روستایی اطراف مرند مهاجرت کرده بود تبریز . وقتش بود بازنشست بشه ولی محل کار قبلی حقش رو خورده بودند و بیمه اش رو کامل براش رد نکرده بودند و مجبورشده بود پنج سال دیگه هم توی شرکت خدماتی به عنوان نظافتچی کار کنه تا بالاخره بازنشست تامین اجتماعی محسوب بشه..‌.

دومین بار که برخورد مستقیم داشتیم، قرار بود پسرش ،هادی، رو بیاره معاینه کنم.  روزی که قرار بود هادی بیاد ،زودتر از وقت معمول سطلهای آشغال رو تخلیه کرده بود و همۀ اتاقهای کلینیک رو تی کشیده بود تا مبادا در حضور فرزندش ابهت یه پدر دلسوز و زحمتکش لگد مال بشه و غرور پسر نوجوونش جریحه دار. هادی بر خلاف پدرش بی نهایت کم حرف بود و هر تلاشی برای به حرف کشیدن و احیانا خندوندنش ناکام موند. وقتی براش بی حسی میزدم متوجه نقص مادرزادی پلک چشم چپش شدم. با چشمهاش نگاه من رو تعقیب میکرد تا بفهمه چقدر به این نقیصه ی جسمانیش خیره میشم. نگاهم رو زود دزدیدم و در سکوت مشغول کار روی دندونش شدم. 

بار آخر که هادی رو دیدم، آقای «ش»  با آب و تاب از کار و کاسبی کوچیکی برامون میگفت که به کمک همسرش راه انداخته بود تا برای یکی از چهار خواهر هادی که دم بخت بود جهیزیه تهیه کنند. و این کار چیزی نبود جز قالی‌بافی. اونم نه تو کارگاه ،بلکه توی همون خونه ی کوچک و محقر خودشون...بعد از یه شیف کاری همراه آقای«ش»رفتم تا یه قالیچه از همسرش بخرم. همسرش دوبرابر خودش بامحبت بود. ناهار مهمونم کردن، حرف زدیم، قلیون آوردن، حرف زدیم، قالیچه انتخاب کردم، حرف زدیم...و البته باز هم غیر از سلام و خداحافظ، چیزی از هادی نشنیدم . خیلی دوست داشتم اون دیوار بلند بلرزه و دلخوریش از اختلاف طبقاتی آزار دهنده ی این کشور کمی رنگ ببازه. اما از بیخ شکست خوردم. با یه جسم سخت و غیر قابل نفوذ مواجه شدم که دیوار دورش رو از بتن مرغوب ساخته بودند.

پ.ن: نمیدونم تقصیر هواست یا من هوایی شدم. یهو یاد آقای «ش» و خونه‌اش افتادم. دلم تبریز میخواد. بایاتی میخوام. کوفته تبریزی میخوام. قلیون میخوام حتی!.. کاش قلیون چاق کردن بلد بودم. فکر کنم قیافه خانم پیر همسایه دیدنی میشد، اگه می دید وسط حیاط واستادم و آتشدان می گردونم!

  • امیر

این روزها اکثر خانواده هایی که به مطبم مراجعه میکنند و اکثر دوستان و آشنایان، اقوام و...  تک فرزند هستند.
داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بچه من بخواد با کسی که اونم تک فرزنده ازدواج کنه ، اون بچه ای که حاصل این ازدواجه -و درواقع نوه‌ی من میشه- هیچ فامیل دیگه ای به غیر از مادربزرگ و پدربزرگ مادری و پدری خودش نداره. تازه اینم در صورتیه که ماها تا اون موقع هنوز زنده مونده باشیم:دی
خانواده ها به شدت کوچیک میشن. نه خاله‌ای نه عمه‌ای نه دایی و عمویی. دخترخاله و دختر عمو وپسر دایی که بماند. فکرش رو بکنید که چه خاطراتی با اعضای خانواده تون داشتید. حالا فکرش رو بکنید نسل هایی که در راهند هیچ کدوم از این خاطرات رو نخواهند داشت.
نسل آینده یه نسل تنهای بدون خاطره‌ست.

  • امیر