نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

اولین بار که صدای آوازشو شنیدم، تو کلینیک نشسته بودم.‌ از پنجره نگاه کردم. آقای«ش» بود که با صدایی دلنشین و به زبون ترکی آواز میخوند. یا به‌قول دستیارم، بایاتی میخوند. کارگر خدماتی پا به سن گذاشتـه‌ی کلینیک که‌همه دوستش داشتند،هر وقت سینی چایی دردست وارد میشد با اون گویش غلیظ ترکی با همه خوش و بش میکرد. خیلی سال پیش به امید رسیدن به یه زندگی بهتر از یه روستایی اطراف مرند مهاجرت کرده بود تبریز . وقتش بود بازنشست بشه ولی محل کار قبلی حقش رو خورده بودند و بیمه اش رو کامل براش رد نکرده بودند و مجبورشده بود پنج سال دیگه هم توی شرکت خدماتی به عنوان نظافتچی کار کنه تا بالاخره بازنشست تامین اجتماعی محسوب بشه..‌.

دومین بار که برخورد مستقیم داشتیم، قرار بود پسرش ،هادی، رو بیاره معاینه کنم.  روزی که قرار بود هادی بیاد ،زودتر از وقت معمول سطلهای آشغال رو تخلیه کرده بود و همۀ اتاقهای کلینیک رو تی کشیده بود تا مبادا در حضور فرزندش ابهت یه پدر دلسوز و زحمتکش لگد مال بشه و غرور پسر نوجوونش جریحه دار. هادی بر خلاف پدرش بی نهایت کم حرف بود و هر تلاشی برای به حرف کشیدن و احیانا خندوندنش ناکام موند. وقتی براش بی حسی میزدم متوجه نقص مادرزادی پلک چشم چپش شدم. با چشمهاش نگاه من رو تعقیب میکرد تا بفهمه چقدر به این نقیصه ی جسمانیش خیره میشم. نگاهم رو زود دزدیدم و در سکوت مشغول کار روی دندونش شدم. 

بار آخر که هادی رو دیدم، آقای «ش»  با آب و تاب از کار و کاسبی کوچیکی برامون میگفت که به کمک همسرش راه انداخته بود تا برای یکی از چهار خواهر هادی که دم بخت بود جهیزیه تهیه کنند. و این کار چیزی نبود جز قالی‌بافی. اونم نه تو کارگاه ،بلکه توی همون خونه ی کوچک و محقر خودشون...بعد از یه شیف کاری همراه آقای«ش»رفتم تا یه قالیچه از همسرش بخرم. همسرش دوبرابر خودش بامحبت بود. ناهار مهمونم کردن، حرف زدیم، قلیون آوردن، حرف زدیم، قالیچه انتخاب کردم، حرف زدیم...و البته باز هم غیر از سلام و خداحافظ، چیزی از هادی نشنیدم . خیلی دوست داشتم اون دیوار بلند بلرزه و دلخوریش از اختلاف طبقاتی آزار دهنده ی این کشور کمی رنگ ببازه. اما از بیخ شکست خوردم. با یه جسم سخت و غیر قابل نفوذ مواجه شدم که دیوار دورش رو از بتن مرغوب ساخته بودند.

پ.ن: نمیدونم تقصیر هواست یا من هوایی شدم. یهو یاد آقای «ش» و خونه‌اش افتادم. دلم تبریز میخواد. بایاتی میخوام. کوفته تبریزی میخوام. قلیون میخوام حتی!.. کاش قلیون چاق کردن بلد بودم. فکر کنم قیافه خانم پیر همسایه دیدنی میشد، اگه می دید وسط حیاط واستادم و آتشدان می گردونم!

  • امیر

این روزها اکثر خانواده هایی که به مطبم مراجعه میکنند و اکثر دوستان و آشنایان، اقوام و...  تک فرزند هستند.
داشتم با خودم فکر می کردم که اگه بچه من بخواد با کسی که اونم تک فرزنده ازدواج کنه ، اون بچه ای که حاصل این ازدواجه -و درواقع نوه‌ی من میشه- هیچ فامیل دیگه ای به غیر از مادربزرگ و پدربزرگ مادری و پدری خودش نداره. تازه اینم در صورتیه که ماها تا اون موقع هنوز زنده مونده باشیم:دی
خانواده ها به شدت کوچیک میشن. نه خاله‌ای نه عمه‌ای نه دایی و عمویی. دخترخاله و دختر عمو وپسر دایی که بماند. فکرش رو بکنید که چه خاطراتی با اعضای خانواده تون داشتید. حالا فکرش رو بکنید نسل هایی که در راهند هیچ کدوم از این خاطرات رو نخواهند داشت.
نسل آینده یه نسل تنهای بدون خاطره‌ست.

  • امیر

هدیه نوشته بود از وقتی 9ماهگی کیان تموم شد.....فکر کردم چه زود و تند و سریع 9 ماه گذشت. 9 ماهی که خانواده ما سه نفره شده و 9 ماهی که ما یاد گرفتیم که با هم بخندیم و با هم گریه کنیم. 9 ماه وقت مهمیه. درواقع مساوی با دوران جنینی بچه ست و حالا کم کم اقامت اون در دنیا شکل تازه ای به خودش می گیره. این 9 ماهی که مثل برق و باد گذشت از من و هدیه دو انسان جدید ساخت. تجربه بی نظیریه پدر و مادر بودن. تجربه ای که هر لحظه اش سرشار از کشف احساسات جدیده … از اون اول که بچه به دنیا میاد که یه موجود ضعیف و بی دفاع و بدون عکس العمله تا اینکه شروع کنه به شناختن پدر و مادرش و لبخند بزنه و نگاهشون کنه. دستشو به طرفشون دراز کنه و فقط پیش اونها آروم بگیره. تا الان که پسرک روی 4 دست و پاش میدوئه و هر جای خونه که باشیم به ما آویزون میشه و شبها فقط وقتی پیش مامان و بابا خوابیده آرامش پیدا میکنه. مامان و بابا بودن جالبه …جالب و بی نظیر.

***
شاید بعدها یادم بره که کیان وقتی تند و تند چهاردست و پا میدوئه با هیجان میگه «آ آ آ آ» و ما از همین صدا پیداش می کنیم. یادم بره که وقتی تب داره سرش رو روی شونه مون میذاره و ناله میکنه. یادم بره که وقتی لبه مبل رو می گیره و می ایسته برمی گرده و مثل یک سردار پیروز لشگر به من نگاه می کنه. چه طور میشه این خاطرات رو نگه داشت ؟ در کدوم بایگانی ؟ با کدوم دست نوشته ؟ خاطرات خاطرات خاطرات … خاطراتی که زندگی رو می سازند.


+از سری عکسهای بی کیفیت ولی موندگار برای من!


  • امیر

من در کل دوران تحصیلم، شاگرد خوب و درسخونی بودم. درسخون بودنم نه به دلیل تمایل ذاتی به فراگیری علم و دانش بود و نه میل به ساختن آینده‌ای روشن ! دلیلش فقط این بود که دلم نمیخواست کسی رو بهتر از خودم ببینم. کلاس سوم یه همکلاسی داشتم که تمام سال تحصیلی کارش اذیت و آزار من و سه چهار نفر از درسخون های کلاس بود. اذیت و آزارش البته غیرعلنی بود و مستقیم درگیر نمیشد. تا اینکه یه بار رفیق صمیمیم رو تنها گیر آورد و کتک زد. فردای همون روز وقتی از در کلاس زدم بیرون و وارد حیاط شدم دیدم ده قدم جلوتر از من واستاده. از سمتی که داشت میرفت میتونستم پدرش رو تشخیص بدم که با خنده منتظر گل پسرشه. مادرم رو هم دیدم که روبروی در ایستاده و با نگاهش منو دنبال میکنه. از بودن مادرم که مطمئن شدم دویدم و از پشت پریدم رو پسره.  افتاد رو زمین و من هم بلافاصله نشستم رو کمرش و شروع کردم به زدن! تا اینکه بابای اون و مادر من همزمان رسیدند بالا سرمون. باباش همین طور که داشت لباس های منو میکشید، رو کرد به مادرم و گفت "این پسر وحشیتون رو از رو پسرم بردارید" منم سرم رو بالا آورده بودم و نگاهشون میکردم. یادمه مادرم خیلی ریلکس جواب داد "مطمئن باشید بچه تون یه کار اشتباهی کرده که الان داره اینطوری کتک میخوره" :)) عکس‌العمل مادرم اون لحظه برام غافلگیرکننده بود و حمایتش خیلی به دلم نشست، هرچند که تو خونه حسابی بابت اون دعوا تنبیه شدم. 

پ.ن : واقعیت اینه که دوران مدرسه هیچوقت اول مهر و شروع سال تحصیلی رو دوست نداشتم. دوران دانشجویی شروع سال تحصیلی پونزده شونزده شهریور بود و من همیشه مشتاق بودم. به شوق دیدن تو و کنارت بودن. 


پ.ن۲:  با احترام به همه‌ی معلمین و اساتید ،هرچقدر میگذره بیشتر متوجه میشم که به درد این کار نمیخورم . کنترلم رو از دست میدم وقتی بعد از توضیح مفصل و جامع یه مطلب، یه نفر دستشو بلند میکنه و میگه میشه دوباره توضیح بدین. عصبی میشم وقتی ساده‌ترین و بدیهی ترین سوال‌ها رو تو مورنینگ نمیتونند جواب بدن و طوری نگاهت میکنند انگار به زبون روسی ازشون سوال پرسیدی. یا حتی بدتر از اون وقتی انتظار دارن نمره‌ی دو و نیم ، سه و نیم رو پاس کنی. اینطور مواقع پتانسیلش رو دارم که  تبدیل بشم به همون اراذل دوران دبستان و یه دل سیر بزنمشون ! بلکه هم اخراج بشم ،که در این صورت هم اونا از دست من خلاص میشن، هم من از دست اونا :))


  • امیر
دیروز علیرضا منصوریان به همراه تیمش به تیم پارس جنوبی باخت و در رده پونزدهم جدول باقی موند.
برد و باخت در هر بازی وجود داره، چیزی که اهمیت داره رفتار ما در مقابل باخته و از اون مهم تر رویکرد ما نسبت به جهان معاصر. منصوریان بازنمای اغراق شده جامعه احساسی در مقابل نگاه منطقی عقلانی معاصره.
منصوریان در تمامی حرکاتش میگه که من رو دوست داشته باشید و من میخوام محبوب شما باشم. برای این هر کاری میکنم که من مرکز توجه شما باشم. برای این منظور به دیگران (هر کسی که با ما نیست دیگری‌ست!) بی احترامی میکنه، حرکات عجیب و غریب انجام میده، با گشاده دستی هزینه میکنه و در صورت شکست تمامی افراد غیر از خودش رو ملامت میکنه. از طرف دیگه نوعی مظلوم پنداری هم در حرکاتش دیده میشه، همون چیزی که در تاریخ ما ریشه داره و همیشه سعی می کنیم نشون بدیم که به ما ظلم شده  و ما تقصیری در اون نداریم.
در مقابل، برانکو با وجود صدماتی که از داوری و سیستم اقتصادی باشگاه خورد، خیلی منطقی و به دور از احساس، با شکست ها روبرو شد. واقع بین به مشکلات نگاه کرد و هر روز نسبت به روز گذشته مشکلات و اشکالات تیمش رو کم کرد.
تفکر غربی در مقابل این نگاه، دیدگاهیه که مسوولیت پذیره و میدونه که باید در مقابل عملکرد خودش پاسخگو باشه. به همین دلیل، برانکو تا لحظه آخر مبارزه میکنه و در مقابل عملکردش پاسخگوئه. اگه اشتباه کنه معذرت خواهی میکنه و سعی میکنه مشکل رو رفع کنه. 
در نهایت، فکر می کنم که باید تاکید کنم که این تفاوت دیدگاه به دلیل تفاوت این آدم ها به لحاظ بیولوژیک نیست، بلکه حاصل ساختار اجتماعی و فرهنگ جوامعه. 


پ.ن: دیروز بلافاصله بعد از اتمام بازی، برادرهای همسر زنگ زدن و تریپ دلداری برداشتن که"حالا نمیخواد غصه بخوری، تیم‌تون دومه..‌. منتها از آخر" هارهارهار  :|
نیم ساعت بعد هم پدرخانمم تماس گرفت و گفت "میبینم که تیم‌تون باخته،اون یکی هم‌نام تیم‌تون هم شیش تا از ذوب آهن خورده" :|
یعنی همچین خونواده‌ی دوماد دوستی هستند :))


پ.ن2: پسرم هم داره فکر میکنه چی شد که اینجوری شد ؟!
  • امیر

ابتذال راه فرار خوبیه برای رفتن به دنیای تنبلی ها و بی همتی ها. میشه هی گفت حوصله ی کتابم نمیاد و هی چیزهای تلگرامی خوند و چشم گرم کرد. بعد نوشته های واقعی هی می مونند و هی روی هم تلنبار میشن و هی نخونده هات بیشتر میشه و هی مبتذل تر میشی. میشه هی فیلم های خوب رو ندید و گفت خسته ام و فکرم متمرکز نیست و از این مزخرفات، بعد هی فیلم های ندیده ات زیاد بشه و کم کم خالی بشی از نماهای بکر و دیالوگ های هرکدوم دنیایی برای خودش و نگاههای هرکدوم داستانی برای خودش. میشه هی موسیقی خوب گوش نکرد که ای بابا این موسیقی ها زمان میخواد و حس میخواد و تمرکز میخواد و اینها. میشه هرروز مسیر خونه و محل کار رو گز کرد و هی سفر نرفت و هی خستگی و کار و پول و این چرت و پرت ها رو بهونه کرد ...
الان من هی دارم همه ی این کارها رو میکنم. قسمت خوبش رو نه! اون هی های اولی رو هی دارم میکنم و هی دارم مبتذل میشم و هی دارم کار و خستگی رو بهونه میکنم و هی فیلم های ندیده روی هم تلنبار میکنم و هی داره به کتابهای نخونده ام توی کتابفروشی ها اضافه میشه.
بهونه میارم برای خودم که هی برم تو سایه ی ابتذال پناه بگیرم و از چیزهای الکی لذت ببرم و سلیقه ام رو حتی به خودم تلقین کنم که همینه و همین مگه چشه و مگه همه چیز باید به خوبی موسیقی باخ باشه !

حالا این ها رو نوشتم که آبروی خودم رو ببرم پیش همین چند نفری که اینجا سر می زنند و اونهاییشون رو که میشناسم برام خیلی مهم اند و محترم اند و اونهاییشون رو که نمیشناسم هم برام خیلی محترم اند. این ها رو نوشتم اینجا تا خجالت بکشم از این بی خلاقیتی و بی کار درست و درمونی کردن ! هیچ عذری هم ندارم، اصلش اگه عذری آوردم هم قبول نکنید، بلکه کسی اون توهای من به خودش بیاد و کاری بکنه.

  • امیر

رفته بودیم مراسم ترحیم مادر سیاوش. وقتی مراسم تموم شد، دورتر از جمعیت قدم میزدم و تاریخ‌های نوشته شده روی قبرها رو می‌ خوندم. هزار و سیصد و سی و یک ،‌ هزار و سیصد و پنجاه و دو ، هزار و سیصد و نود و سه ....  همینجور می‌خوندم که یادم افتاد مرده های ما اکثرشون تو بهشت زهرا دفن شدن‌. این قدر که بعضی قطعه ها هست که فامیل ها و دوست هامون مهمونی دوره برگزار می کنند از بس زیاد شدن! هر وقت دلمون هوای عمو حسین، بابابزرگمون و آقا مهدی رو میکنه می دونیم اون جا خوابیدن. اما همیشه با دیدن یه اسمی که با رنگ سفید و نستعلیق زپرتی روی یه تیکه فلز سیاه نوشته، دلمون به هم می خوره و از دیدن اون پارچه قهوه ای بته جقه ای و دیدن جماعتی که منتظر عزیز بی جان شون هستن، سرگیجه می گیریم. با خودم فکر میکنم چه شَدیده این جا مردگی کردن... بعد میگم من اگه مردم، منو این جا خاک نکنید و تز امام زاده طاهرم رو میدم باز! البته امروز خیلی تصادفی سر از پرلاشز  ویکی پدیا درآوردم و تصمیم گرفتم همین جا اعلام کنم که اگه راهم دادن، تو پرلاشز منو خاک کنید که خیلی باحال تره!  قبل تر، پرلاشز برای من فقط یه اسم بود که قبرستون بود و هدایت اون جا خوابیده بود. گیرم که اسمش چون "پ" و" ل" و "ش" داشت خوش آوا هم بود. یه‌کم هم آدم رو یاد خودکشی می انداخت ! بعد دیدم که به به!  پروست هم توی قطعه هدایته! خودتون برید نقشه اش رو ببینید. حالا گیرم که پروست سی سالی زودتر از هدایت خان اون جا خوابیده! ما هم یه صد سالی دیرتر می خوابیم. توفیرچندانی نمیکنه. 



  • امیر

– وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار می شوند به جای اینکه از پنجره به بیرون پرتش کنند ، بغلش می کنند و راه می برند !

– وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید ، لبخند می زنند!

– از دیدن یک پوشک ... با مخلفات مالیده به لباسهای بچه وحشت نمی کنند!

– وقتی که بچه دقیقا 45 دقیقه به خاطر اینکه بغلش کنند تا برای دوازدهمین بار به لوستر دست بزند عربده می زند ،او را قاطی زباله ها دست سرایدار نمی دهند!

_ وقتی که بچه را به حمام می برند و وی برای صدمین بار تلاش می کند شیر وان را ببندد، عصبانی نمی شوند(در عوض از تماشای دست و پای کوچک و تپل
 وی ذوق می کنند!)

– این موجود کوچک دو پا را که عوض بوسیدن گاز می گیرد و به جای محبت پنجول می کشد، عاشقانه دوست دارند!


  • امیر

میدونید من از کجا میفهمم که دارم پیر میشم؟از اینکه اطرافیان وقتی میخوان باهام مخالفت کنند(در هر زمینه ای) اول دوساعت عذر خواهی میکنند:

-جسارته،شما قطعا سوادتون از من بیشتره ولی به نظرم این قسمت از مقاله رو ویرایش کنید بهتره...

-فضولی بنده رو میبخشید  شما استاد ما هستید ولی به نظرم در مورد این بیمار فلان کار رو بکنیم بهتره...

یادش بخیر. یک وقتی جوون بودم ،بر و رویی داشتم، هر کی میخواست باهام مخالفت کنه خیلی ساده و بی ریا میگفت: تو گه خوردی که میگی فلان،به نظر من بیسار....



  • امیر

عرضم به حضورتون تا همین یک ماه پیش، هروقت پدر و مادری بچه‌شون رو می آوردن پیشم و یه سری علایم مثل اسهال و تب و فارنژیت و ... رو ذکر میکردن و معتقد بودن در اثر رویش دندون های شیری این علایم ظاهر شده، بنده بعنوان متخصص دندونپزشکی اطفال،جفت پامو میکردم تو یه کفش که خیر! این علایمی که میفرمایید علایم عفونته و ربطی به دندون درآوردن نداره و رویش دندون ها (طبق رفرنس های تخصصی) نهایتش منجر به زیاد شدن بزاق و درد لثه و بی قراری میشه، و لاغیر! 

حالا که بعنوان یه پدر و نه یه متخصص، با پدیده ی رویش دندون های شیری بچه ی خودم روبرو شدم، به واقع باید اعتراف کنم که رفرنس های تخصصی چرت گفتن آقا! ...چرررت!



  • امیر