نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

ساعت 6 صبح بود. به محض اینکه آلرم موبایلم به صدا درآمد،در نطفه خفه اش کردم! هدیه هنوز خواب بود و دلم نمی خواست بیدارش کنم. یک دور برنامه ی امروز را در ذهنم مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد...اول باید برای یک کار اداری می رفتم معاونت درمان،بعد ملاقات با استاد مشاور پایان نامه ام در ساختمان علوم پایه، آخر از همه هم میتینگ کانون هلال احمر که بچه ها کلی پیغام و پسغام فرستاده بودند که حتما بیا (: مشکل اینجا بود که هرچه می گشتم فرم پروپوزالم را پیدا نمیکردم.مطمئن بودم هدیه میداند کجا گذاشته ام ولی آنقدر با آرامش در خواب فرورفته بود که همچنان دلم نمی خواست بیدارش کنم...وقتی جست و جو برای پروپوزالم بی نتیجه ماند با خودم گفتم مهم نیست! فایلش را میبرم و دوباره پرینت میگیرم. همینطور بی سر و صدا آماده شدم و لباس هایم را پوشیدم. به آرامی زیبای خفته ام را بوسیدم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون آمدم. در حال باز کردن در خروجی بودم که صدای ناهنجار زنگ تلفن طنین انداز شد! در را رها کردم و هجوم بردم سمت گوشی تلفن تا خاموشش کنم ...همان لحظه در محکم بسته شد و صدای کوبیده شدنش احتمالا کل ساختمان را بیدار کرد! چند ثانیه بعد، هدیه هم ایستاده بود در چارچوب در اتاق خواب و متعجبانه نگاهم میکرد! یعنی به لطف مادرخانم عزیزم تمام تلاش ام برای بیدار نکردن دخترشان،بی نتیجه ماند! مادر خانم عزیزم تصور کرده بودند ما امروز صبح راهی شمال می شویم و زنگ زده بودند تا دعای خیرشان را بدرقه راهمان کنند! هرچند که الان سفر شمال ما بطور کلی کنسل شد و تبدیل شد به سفر اصفهان!!! این تصمیم مشترک اصلا هم ربطی به تلفن مادرخانمم نداردها! 

  • امیر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی