نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

درست نمی دانم چندسال پیش بود،نشسته بودیم دور میز و داشتیم برای اولین بار بخیه زدن را یاد می گرفتیم...تو بعد از گذشت یک ساعت، استاد را صدا زدی و بخیه های کج و کوله را نشانش دادی...او هم خندید و گفت:شما دخترهای امروزی چندتا کوک ساده هم بلد نیستید بزنید؟...من و بقیه پسرها خندیدیم...تو هم با زرنگی گفتی: نمی دونستیم اینجا کلاس خیاطیه!...و این بار خودت و بقیه دخترها خندیدید! امروز که پرسیدی: چرا پیرهن چارخونه سرمه ایت رو نمی پوشی؟ و من گفتم: چون دکمه اش چندروز پیش افتاد! و تو باخنده گفتی:خب بده برات بخیه بزنم!...امروز یاد آن روز توی بخش جراحی افتادم. امروز نشستم و با عشق نگاهت کردم... حالا اینکه دکمه را بالاتر از جای اصلی اش دوختی خیلی مهم نیست! (: همین که بخاطر من نخ و سوزنی را که هیچوقت بلد نبوده ای، دستت گرفتی و همین که بعدش با ذوق کودکانه ای پرسیدی: خوب دوختم نه؟ ... همین ها برای من کلی می ارزد...بیشتر از دوختن یک دست کت و شلوار مجلسی حتی!


  • امیر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی