نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند


این خاطره مال سال های دور است. ما خانواده ی مذهبی نبودیم (نیستیم !) ولی مادرم کارگری داشت به نام احترام خانم که سیده و مومن بود. مادرم و او به تدریج با هم دوست شده بودند.بخصوص آن چندسالی که پدرم ناگزیر شد طرح استادیاری اش را در اهواز بگذراند و مادر تنها بود، احترام خانم بیشتر به منزل ما رفت و آمد میکرد. مادرم وقتی برای دومین بار باردار شد، آرزو داشت این بچه (که من باشم) یک دختر چشم آبی باشد! اما وقتی متوجه شد پسر هستم حسابی توی ذوقش خورد. آن هم پسر دوم که طبعا جذابیت‌های بصری پسر اول را ندارد! همان موقع بود که احترام خانم پریده بود وسط و گفته بود"خودم بزرگش میکنم!!!" وقتی به دنیا آمدم خوشبختانه مادرم دلش نیامد مرا بدهد به احترام خانم! و نتیجه اش این شد که من تا چند سال اول زندگی ام مورد خشم برادرم بودم که با گریه از مادرم میخواست مرا به بیمارستان پس بدهند و بجای من، یک دختر چشم آبی بگیرند! :| اما احترام خانم همیشه مرا بیشتر از محمدرضا دوست داشت و قربان صدقه ام میرفت!


زمستان بود و کاشی های دورنیمچه استخر حیاط یخ زده بود. من مثل همیشه به دنب برادرم (که هر چندساعت یکبار بهم یادآوری میکرد که میخواسته مرا به بیمارستان پس بدهد!) چسبیده بودم. وقتی او و رفیقش رفتند که در حیاط بازی کنند، من هم دوان دوان دنبالشان رفتم. از تماشای بازی والیبالی که من را در آن راه ندادند خسته شدم و رفتم توی باغچه بزرگ خانه و شروع کردم روی کاشی های یخ زده سر خوردن. یادم نمی آید چطور شد، ولی بازی روی یخ همان و از وسط استخری که برای من 4 ساله خیلی عمیق بود سر در آوردن همان. از صدای در آب افتادنم برادرم و دوستش سراسیمه آمدند، اما دستشان نمیرسید که از زیر آب بیرونم بکشند. در حال تقلا بودم که نوک درخت کاج بلند کنار استخر، مردی قد بلند با عبا و عمامه ی سبز دیدم. دست این مرد ناشناس مهربان را گرفتم و همان موقع بود که مادرم و احترام خانم مثل موش آبکشیده از آب بیرونم کشیدند.


در حمام، زیر آب گرم داشتند بدن یخ زده ام را می شستند و من که از شدت ترس شدیداً گریه میکردم، در بین هق هق هایم قصه مرد سبز پوش را گفتم. احترام خانم جیغ بلندی کشید و گفت "جدّم بچه مو نجات داد! آی قربونت برم آقا." خلاصه از آن به بعد احترام خانم، "سید و اولاد پیغمبر"، عشقش به من چند برابر شد و به همه میگفت که "امیرعلی نظر کرده اماماست!" که البته این مسئله به جایگاه برادرم به‌عنوان محبوب ترین فرد خانواده لطمه زد! هنوز هم معتقد است همه‌ی اینها اتفاقی بوده. خب اگر اتفاقی بوده پس چرا برای شما اتفاق نیفتاده؟ :دی


من که امر بهم مشتبه شده بود که "نظر کرده امام ها" هستم، دور از چشم پدرم گاهی با احترام خانم به مسجد می رفتم و در جواب سؤال همیشگی حاج آقای مسجد که "وقتی بزرگ شدی میخواهی چه کاره شوی؟" میگفتم "دکتر و مهندس و وکیل" و آخرش هم اضافه میکردم "امام جماعت هم میشوم!:دی" احترام خانم هم در برابر هر سوره قرآن که یاد میگرفتم یک کتاب مذهبی کودکان و یا یک عطر شاه عبدالعظیمی جایزه میداد . راهنمایی که رفتم آثار "استاندال" و "ژول ورن" و خواهران "برونته" جایگزین کتابهای مصور"حضرت ابراهیم" و "حضرت نوح" که احترام خانم داده بود شدند. علاقه و محبت احترام خانم هم با بزرگ شدن و از راه راست منحرف شدن ام(!) به مرور زمان کم شد و وقتی نصیحت هایش به مادرم در مورد من به جایی نرسید، دیگر "نظر کرده امام ها" بودنم را به زبان نیاورد.... اصلا مگر میشود نظر کرده امام ها منحرف شود؟! :دی


قصه مرد سبزپوش را امروز برای هدیه بازگو کردم. خندید و گفت " امیر، حضرت خضر بوده!"... هدیه میگفت حضرت خضر با طبیعت و آب سر و کار دارد و ناجی بچه هاست. امروز آرزو کردم کاش بچه بودم و حضرت خضر باز هم به دادم می رسید :)


  • امیر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی