نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند


همه چیز از تلفن امروز رضا شروع شد که گفت سیم کارتش را فروخته است وبه بچه ها خبر بدهم جوک های فلان شان را دیگر نفرستند که یک دفعه مخ ام فلاش بک زد به تمام شش سال گذشته. به این که رضا پسر باهوش و مودبی بود که ردیف اول کلاس های دانشکده می نشست و اولین کسی بود که روز ثبت نام دیده بودم و همیشه کلی سوال توی ذهنش داشت که اساتید و رزیدنت ها را کلافه میکرد. اوایل ازش خوش ام نمی آمد. به نظرم خودشیرین و بچه درسخوان بود. البته او هم ما لژنشین های جلف ته کلاس را جدی نمیگرفت. تا این که...تا این که ترم پنج آرش رفت و بجای او رضا به اتاق ما آمد. این هم اتاق شدن ما را به هم نزدیک کرد تا جایی که تنها کسی که برای فهمیدن فارماکولوژی ترم پنج کمکم کرد او بود و تنها کسی که تا مرز جنون با او شوخی کلامی میکرد من بودم. شب ها و روز های بسیاری با هم گذراندیم و رفاقت مان ریشه دار شده بود.همان طور که ما ده دوازده نفر همیشه رفیق هم بودیم، رفاقت من و رضا هم کم وکسری نداشت .ما جلو میرفتیم تا این که هر دو عاشق شدیم .من عاشق هدیه و او عاشق پریناز. من از پریناز خوش ام نمی آمد و رضا میدانست. اما اصرار عجیبی داشت که با این دختر ازدواج کند وگسست ما همین جا اتفاق افتاد. من دخالتی نکردم اما زمانی که پدرش از من نظر خواست وزمانی که رضا التماس میکرد که به پشتیبانی اش در آیم، مخالفت صریح خودم را اعلام کردم وهمه چیز خراب شد. رضا با پریناز نامزد کرد و رفاقت ما متزلزل شد. یک سال بعد هم ازدواج کردند و در همین شهر ساکن شدند. او مرد دیگری شده بود و من مرد دیگری. من هم ازدواج کردم وآدم دیگری شدم.به همان تلخی خودش.تا این که سال گذشته زنگ زد وگفت که دارد از پریناز وخانواده اش جدا میشود. اینجا فرصت توضیح نیست که بگویم از آن جوان رعنای با استعداد چه موجود بی اراده ی رذلی ساخته بودند، اما به نظرم تصمیم درستی آمد که پشت گوشی گریه کردم. رضا پریناز را طلاق داد وکمی بعد تصمیم به مهاجرت گرفت. نمرات بالای زبان ودرسی اش به سرعت از سوی انگلستان پذیرفته شد. همه چیز شوخی شوخی پیش رفت تا امروز...او دو هفته ی دیگر برای نمیدانم چند وقت به لندن می رود ونمیدانم وقتی که برگردد من این جا مانده ام یا نه.ونمیدانم اصلا آیا بر می گردد یانه. ونمیدانم که دوباره باید کجا جمع شویم وبه سلامتی هم بنوشیم. برای همین است که از وقتی زنگ زده وگفته که شماره ی من را پاک کن به هم ریخته ام. شما هم حتما جوانی کرده اید. حتما روزها و شب ها در مورد عشق های پر سوز و گداز بیست سالگی تان حرف زده اید. .حتما سر امتحانات جدی، تقلب های تاریخی کرده اید.حتما غزل های شاملو را در شب های دانشجویی یلدا بلند بلند فریاد زده اید. وحتما از رفتن یک رفیق خوب دلگیر میشوید...


  • امیر

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی