نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

یه حساب سرانگشتی که کردم دیدم هفت هشت سالی همه ی صبح‌های تابستون، پدرم با سروصدا در اتاق‌خواب‌های ما رو باز میکرد و میگفت: "بلندشید! لنگ ظهر شد کدوتنبل‌ها!" ما هیچوقت نمیتونستیم خودمونو به خواب بزنیم، اراده که میکرد بیدارمون کنه دیگه ول‌کن نبود! بداخلاق و خوابالو بلند میشدیم. ساعت چند بود؟ هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح! بابا هنوز از این اتاق به اون اتاق که لنگ ظهره و ما دوتا کدو تنبل هنوز خوابیم :/

اولین تابستونی که هشت صبح ما رو به زور از تخت بیرون کشید و فرستاد کلاس زبان، این قانون رو گذاشت که "دونستن انگلیسی از هر کاری واجب‌تره." هربار هم ما دوتا خسته و در حسرت خواب نق زدیم که اصلا ما نمیخوایم انگلیسی یاد بگیریم، چشم‌هاش گرد شد و پرسید"پس میخواید حمال بشید؟" !!!  فایده‌ای نداشت پرسیدن سوال "مگه هرکی انگلیسی بلد نیست حماله؟" و "کی گفته انگلیسی ندونستن یعنی حمال شدن"؟ .... اون صبح تابستانی هم که برادرم گیج خواب داد زد: "بله! من میخوام حمال بشم. به کسی چه مربوط؟ نمیرم کلاس. من میخوام حمال بشم." پدرم اول ژست دموکرات ها رو گرفت که "خب نرو! همینطور بی‌سواد بمون!" ولی فردا سر ساعت هشت صبح رفت بالا سر تختش و کشیدش از تخت بیرون که لباس بپوشه و بریم کلاس! گفت "بیخود میخوای حمال بشی! مگه دست خودته بچه؟حاضر شو بریم ببینم"


فردا تولد برادرمه. میخواستم یه چیزی به مناسبت تولدش بنویسم و برای خودش هم که فعلا دوهفته ای در دسترس نیست ایمیل کنم.  اولین خاطره ای که به ذهنم رسید همین بود :)))

برادرم چند سال از من بزرگتره. ولی علاوه بر تفاوت سنی، تفاوت های دیگه هم داریم.

مثلا اون هیچوقت کار بی خودی نمیکنه، فیلم بی خودی نمیبینه، حرف بی خودی نمیزنه... آدم بی خودی ای نیست خلاصه! :))) آدم حرف های درست و فکر های درست و کارهای درسته. یکی از افتخاراتش اینه که تا حالا پشت هیچ امتحانی نمونده، از استعدادهای درخشان پنجم دبستان بگیر تا کنکور و تخصص و بورد (حالا بماند که با این افتخارش چه دهنی از ما سرویس کرده!) الان هم پنج سالی میشه که صاحب یه شازده کوچولو شده که حتی دیدن عکس هاش هم دل آدمو شاد میکنه که برادرت خوشحاله و خوشبخت...