نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نمیدونم این جا رو میخونی یا نه...

نمیدونم پسر خواهی بود یا دختر. مهم هم نیست برام. همین که باشی و سالم باشی کافیه. پنج سال بعد باشه یا ده سال... چه فرقی میکنه؟

فرزندم! شاید روزی بخندی به این نوشته ی پدرت. شاید حسش رو نفهمی و شاید اصلا هیچوقت نخونیش! شاید جوک شب بوی فرند و گرل فرندت بشه که پدر فلانی چند سال قبل از تولدش براش نامه نوشته! مهم نیست برام. باز هم برات مینویسم. مسخره ست نه؟ نیومدی هنوز، و هنوز اصلا نمیدونم کِی قراره بیای. قیافه ات، شکلت، صدات و ...؟ نمیدونم باز. و میترسم از این که اومدنت به این جهان تو در توی بی انتها!! دست خودت نیست. (جون مادرت از این که به این دنیایی که خودمون هم نمیدونیم چرا اومدیم ، آوردیمت فحش مون نده :)) 

آرزو تا دلت بخواد برات دارم. سالم که باشی؛ این جای خود. میخوام کلی از رفتار و خلقیاتت شبیه من نباشه! :دی  عذاب میکشی جان پدر! نمیخوام از اتفاقاتی که میگذره در مملکتی که پدرت دل بسته ی اونه تو هم بی خوابی بکشی و به هم بریزی. نمیخوام با کشیدن دندون آدمی که ایدز و سرطان خون با هم داره و میدونی شاید به این نرسه که دندون دیگه ای بکشه، عرق سرد بریزی. میخوای بی خوابی بکشی؟ عرق سرد بریزی؟ خب بکش! خب بریز! از ما گفتن بود شازده! احساساتی ها فقط خودشون رو زجر میدن و بس. عوض این کارها مرد عمل باش. حالا تو هی باور نکن. هی بخند. بزنم...؟؟!! 

حمل بر خود ستایی ندونی میخوام بعضی کارهات شبیهم باشه. کمی اراده و کمی ذوق داشته باشی و همون قدر از نوشتن و مطالعه لذت ببری که من میبرم. باور کن خوبه.  باور کن همین کلمات ساده پیش پا افتاده اگه خواهان داشت این شلوغی ها رو نداشتیم. مردم به حرف هم با احترام گوش میدادن و دیگه این همه بگیر و ببند و بزن و ببر نداشتیم.

نمیخوام چیزی رو به اجبار یاد بگیری. نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم... باور کردی این حرف آخرمو؟ میدونم اگه خرده مایه ای از پدرت داشته باشی باور نمیکنی! :دی چی کار کنم خب؟ یعنی اگه کاری بکنی که بدونم سرت به سنگ میخوره بازم مانعت نشم؟ کاش بتونم. کاش بی ادعا و بی دریغ ببینم سنگ رو که میاد، سپرت بشم و منعت نکنم. میدونی چی میگم پدر سوخته؟.... ولی بالا غیرتن دور بعضی چیزها رو باید خط بکشی. این درجه روشن فکری از ما برنمیاد! همین که رقیب عشقی-عاطفی من و مادرت میشی بسمونه! :دی


  • امیر

نظرات (۲)

الان که به دنیا اومده واقعابازم رقیب عشقی, عاطفی تون شده؟میبینین چجوری جان آدم میشن این بچه ها؟خداحفظشون کنه
من تازه دارم وبلاگتون رو میخونم وبه آرشیوتون سرزدم, برا همین الان نظر دادم به پستی که مال تقریبا دوسال پیش
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی