نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

دیشب عروسی یکی از اقوام بود. با پدر نزدیک در باغ واستاده بودیم و منتظر برادرم بودیم. بعد یکی اومد که من نشناختم. سلام علیک گرمی کرد. هم با من و هم با پدر. به هم نگاه کردیم که این کیه؟ ... به من فامیل گریز حرجی نیست. اما از پدرم عجیب بود. به طرف گفت ببخشید اما من هنوز شما رو نشناختم. یه دختری از کنارش گفت "وا، شوهر منه دیگه عمو!" طبعا پدرم شروع به احوالپرسی کرد. من هنوز نشناخته بودم. یارو که با زنش رفت، پدرم دوباره برگشت که اینا کی بودن حالا؟!..چنددقیقه ای داشتیم سرنخ ها رو کنار هم میذاشتیم تا هویت زوج رو حدس بزنیم. اولین سرنخ، همون عمو گفتنش بود. کی ها به من میگن عمو؟ هی گشتیم و آخرش با روش حذف گزینه، مورد شناسایی شد‍! ممدرضا که اومد، رفتیم بین مهمون‌ ها. نیم ساعتی طول کشید تا هدیه رو پیدا کردم.  ما داشتیم دست در دست هم به اونجایی که ملت می رقصیدند میرفتیم که آقای جیم سر راهمون سبز شد. (الکی مثلا ما خانواده ی باحالی هستیم که فامیل های خارجی مثل جیم و جان و این‌ها داریم!) به ما گفت شما دو تا کی عروسی میکنید پس؟!! …  جای تعجب نداشت، آقای جیم از اون بد مست هاست. وقتی رفت، هدیه پرسید شوهرعمه‌ت آلزایمر گرفته؟ ... اون طرف باغ، عموی بزرگم نشسته بود و یک ریز غر میزد. گیر داده بود به دی جی که چرا سبک میخونه. نشسته بود جلوی گروه موزیک و از بلندی صدا می نالید! میگفت من با موسیقی مشکل ندارم با این چیزهایی که شما میخونی مشکل دارم. از تصنیف های شاد شجریان چیزی بلد نیستی بخونی؟ بعد هم رو کرد به من که چرا این ها سالار عقیلی رو دعوت نکردند؟ !!


واقعیت اینه که یه نسل از فامیل ما پیر شدند. خاله و دایی و عمو و عمه و مادر و پدرم. همون طوری که احتمالا توی همه خانواده ها اتفاق میفته. یه جای جالبش اینجاست که من نیستم که مداوم ببینمشون. دیشب فهمیدم در فاصله های زمانی زیاد و ملاقات های چند ماهه، دیدن علائم پیری آدم ها چشم گیرتر و ملموس تره. 


تو باغ قدم میزدیم و با پدر شخصیت عموی بزرگم رو تحلیل میکردیم. اینکه چه طور شد که این طور شد. من گفتم از بس کسی چیزی بهش نگفته. پدرم گفت از بس نذاشته که کسی چیزی بهش بگه. در این لحظه من ضربه ی کاری رو زدم. گفتم دقیقا مثل خود شما! شما هم همیشه طوری برخورد کردی که فاصله ایجاد شد. گفت که نه! فقط شماها با من غریبه اید. فقط بچه های خودم ازم دورند. پس چرا بچه های مردم به من نزدیک اند ، دانشجوهای سابقم! ... گفت و گوی ما تاریخی بود. ما هیچ وقت با هم از این حرف ها نزده بودیم. خیلی هارش برخورد کردم باهاش. شاید تحت تاثیر جو شلوغ مهمونی بودم. شاید هم به خاطر خستگی و گرفتاری این روزها مغزم درست کار نمیکرد. در اصل قصدم این بود که برای چند دقیقه هم که شده بهش نزدیک شده باشم که لذتش رو هر دو بچشیم. ادعاش رو رد کردم. گفتم که سالهاست با کسی نزدیک نیست و کسی باهاش راحت نبوده. حداقل از نزدیکانش کسی باهاش راحت نبوده...شاید به همین خاطر بود که چند دقیقه بعد که رفیقش رو دید ، خودش رو انداخت توی بغلش و شروع کرد های های گریه کردن! که دلم برات تنگ شده ! ... شبیه وقت هایی بود که من بعد از شنیدن حرفی گزنده از خودش لب ور میچیدم و میرفتم پیش مادرم... انگار پناه آورده بود به رفیقش. یک لحظه شدیدا ناراحت شدم. بعد احساس قدرت کردم. داشتم انتقام میگرفتم.....عجب شب نحسی بود.

  • امیر

نظرات (۱۱)

آخرش ملودرام شد که! مدل بابای من :(

ولی به اون آلزایمر داره هدیه خیلی خندیدم:)))
آدمها که پیر میشن هم خیلی حساس میشن هم خیلی سخت گیر...
چرا همه با پدرهاشون مشکل دارن؟
برعکس من که انقدررر بهش وابسته بودم (خیلی بیشتر از مادرم) که شب تو رختخواب پدرم می خوابیدم.
شعور خوب چیزیه!!!
  • هولدن کالفیلد
  • حالا چرا سالار عقیلی رو دعوت نکرده بودن؟ :))
    چقدر این لحظه ها نا فرمن داخل زندگی ، میای درست کنی خراب میشه و بعدش پشیمونی خفه ات میکنه 
    من تا بیست سالگیم پره از این لحظه ها ، 
    در هر صورت خدا جفتشونو محکم و مانا پیش هممون نگه داره که تکیه گاهن 
    ولی کاش کمتر بود تعداد این مشکلات بین باباها و بچه ها 
    شما بابای خوبی میشین 😊
    سلام راستی ☺
    مشکل ما هم همین بوده
    حس دارم که ریشه ایه این مورد
    نسل در نسل صدی نود پدرها اینطور بودن و شدن و هستن :/

  • مستر نیمــا
  • برخورد جبهه گیرانه جواب منفی میده
    باید با جنبه مثبت دیگران به هدفتون نزدیکش میکردین
    دوست داشتم یه چیزی بنویسم اما فکر می کنم که روابط فردی وخانوادگی و اثرات اون روابط و هزارتا متغیر دیگه به حدی در انسانی پیچیده است که کس دیگه ای نتونه راجع بهش چیزی بنویسه اما دوست دارم بدونی همه مون این چنین احساساتی رو تجربه کردیم.
    سن که بالا تر میره انگار ادما عجیب غریب تر میشن 
    حسود تر میشن نیاز به توجه بیشتری دارن !!!
    خصوصا اگه پدر مادر باشن که دیگه واویلا !
    پس من خیلی ناشکرم. من خیلی راحت با بابام حرف میزنم انتقاد میکنم اونم گوش میده شاید اخرش منطق خودش بره ولی همین که به حرفتم گوش میده. خوبه. انشاالله بابای شما هم این فاصله رو از بین ببره. 
    پاسخ:
    فکر کنم دخترها اصولا راحتر با پدرها کنار میان :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی