نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند


بچه که بودم فکر می کردم یه روز یه نویسنده ی بزرگ میشم و کلی کتاب مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش میشم و شهرتم به همه ی دنیا میرسه. اما سر از دندانپزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شد این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب. 

سال های نوجوونی هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرده بودم رو نمی گرفت. کتاب هایی که تو خونه مون پیدا می شد زیاد به دردم نمی خورد و با اینکه نمی فهمیدمشون با ولع عجیبی همه شون رو می خوندم. کتاب هایی از دهخدا، کلیله و دمنه، پروین و حافظ و سعدی و مولانا. دو جلد لغتنامه عمید داشتیم که تقریبا پاره پوره شده بود بس که دنبال معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم می گشتم. یه روز چند صفحه اول یه کتاب رو بیشتر نخونده بودم که پدرم کتاب رو از دستم گرفت و نذاشت بقیه ش رو بخونم و گفت همینطوری هر کتابی رو نباید برداری بخونی! کتاب، رمان «مادر» پرل باک بود، خیلی حس بدی بهم دست داد و بعدها هم نفهمیدم چرا باید این کتاب رو ازم می گرفت ولی اشکال نداشت مثلا مسخ رو بخونم؟ برای همین خیلی وقت ها یواشکی و گوشه کنار خونه کتابی رو پیدا می کردم و تند تند می خوندم. این تندخوانی بعدها بخصوص در دانشگاه خیلی به کارم اومد. یکی از این کتاب های یواشکی انجیل بود. که البته وقتی پدرم پی به موضوع برد،کتاب هایی مثل داستان های ژول ورن و قصه های خوب مهدی آذر یزدی رو برام خرید. اما اینها دیگه برام کم بود و به سرعت برق تموم می شد و من چشمم دنبال کتاب های جلال بود که پدر تو کتابخونه ی خودشون نگه می داشت و هر وقت فرصت می شد می رفتم سراغشون ولی نمی فهمیدم خسی در میقات یعنی چی؟


خلاصه به هیچ چیز رحم نمی کردم حتی رساله و احکام! بعدتر ها چیزهای دیگه ای هم وارد دنیام شد. مثل خوندن کتاب های خاتمی و مهاجرانی تو اوج جو گیری اون روزهام و خوندن روزنامه ها و مجله ها. نوشته های مهاجرانی رو دوست داشتم اون موقع.حالا تصور کنید با این همه مطلبی که در مغزم می ریختم، چه میل شدیدی برای بازگو کردن اینها داشتم. ولی نمیدونستم چطور باید تراوشات ذهنم رو به اشتراک بذارم.

ده یازده ساله بودم که کامپیوتر به خونه مون اومد ولی تا سالها به زندگیم وارد نشد! تا مدت ها واقعا نمی دونستم چه استفاده هایی می تونستم ازش بکنم. بیشتر وقت ها با برادرم سر بازی کردن کشمکش می کردیم و آخرش دوتاییfifa بازی می کردیم یا taken. خیلی افسوس میخورم چرا اون موقع تنها استفاده ام از کامپیوتر بازی کردن بود. خیلی بعدتر سراغ دنیای اینترنت رفتم و تازه باز هم ابزار نوشتنم نشد. 

این روزها ولی روزهای خوبی نیستن. وقت کتاب خوندن پیدا نمی کنم. آخرین کتابی که خوندم «مد و مه» ابراهیم گلستان بود، یه روزی که اینترنت گوشی قطع بود و من تو داستان غرق شده بودم که دکتر ب دستگیرم کرد و تلویحا نصیحتم کرد که به جای کار فرهنگی! به کار علمی بپردازم!! اما وبلاگم رو دوست دارم. شاید گاهی فرصت نکنم کامنت ها رو جواب بدم یا تند تند پست بذارم، ولی دیگه قصد ندارم ترکش کنم یا حذفش کنم. 

  • امیر

نظرات (۸)

اولا که منم خیلی ناراحتم دیگه رمان نمیخونم. یعنی در حدی که عذاب وجدان دارم حتی. حس میکنم داره رو شخصیت و منشم تأثیر میذاره این رمان نخوندن :|
دوما هم اینکه برا منی که خیلی وبلاگتون رو دوست دارم بسیار خبر خوشحال کننده ای بود. همیشه و زیاد بنویسید :)
  • نفس نقره ای
  • منم تجربه این رو دارم که یه کتاب رو از دستم گرفتن و جاش یکی دیگه بهم دادن!! نمیدونم اسم کتاب چی بود، مامانمم میگه اصلا این موضوع رو یادش نیست
    همیشه حسرتش رو میخورم!!
    چقدر خوبه که انقدر عشق کتاب خوندن داشتین و دارین . موفق باشین . 
    من اگه برمیگشتم عقب میرفتم ادبیات و روزنامه نگاری.. من در این حد عشق کتاب نبودم بعدها شدم.. چنان با شخصیتای یه رمان همزاد پنداری میکردم ک حد نداشت...
    الان برای فرار از سختیا و دلتنگیای دنیای واقعی بازم ب کتاب پناه میبرم...
    تو زبان انگلیسی به کسانی مثل ما میگن کرم کتاب،و تو میدانی احوال کرم کتابی که از کتاب دور است چیست.
    وای خدا چقدبامزه بودی چه لپایی
  • گمـــــــشده :)
  • وبلاگ رو نباید حذف کرد
    باید بمونه
    به حرمت وقتی که خودتون برای نوشتنش گذاشتین و وقتی که بقیه برای خوندنش صرف کردن
    بنظرم کار درستی می کنید.
    با استادتون هم مخالفم :دی
    فکر می کنم خیلی وقتا بیشتر خوندن ، میتونه از آدما، آدم بهتری بسازه. و یه آدم بهتر دندون پزشک بهتری هم میشه تبعا!
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی