نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

وقتی دانش آموز بودم یه اخلاقی داشتم که هیچ وقت برگه ی امتحانم رو یا چیزی رو که نوشته بودم ،دوباره نمی خوندم. دقیقا نمیدونم چرا ولی احساس میکردم کار چندش آوری هست. مثل این می مونه که غذایی رو که جویدی ،تف کنی بیرون ،بعد دوباره بخوری! شاید هم یه تعصب کور بود. هیچ وقت شک نمیکردم به چیزی که در لحظه فکر کرده بودم. درسته که ممکنه گاهی بی دقتی هم داشتم و شاید اگه برمیگشتم ،میتونستم جبرانش کنم. اما لذت اعتماد کردن به خودم خیلی بیشتر از جبران کردن یه اشتباه مسخره بود! …حالا امروز که داشتم مقاله ای رو می نوشتم،ناخودآگاه یاد این عادت قدیمی افتادم.
بعدها فهمیدم این حسی که داشتم یعنی در حال جلو رفتن یا چیزی شبیه این، همون فرق حافظ و مولاناست که قبلا تو این پست گفته بودم .اگه دقت کنید شعر حافظ کاملا حرفه ای و پر از انواع آرایه های ادبی و وزن و قافیه ست. حضرت حافظ جزو اون دسته از شعرا بود که برمی گشت و شعر خودش رو تصحیح میکرد و کلمات رو جابه جا میکرد. با فکر و زحمت زیاد ،دیوان رو هر روز اصلاح و ویرایش میکرد. اما حضرت مولانا اینطوری نبود. شعر در لحظه بهش الهام میشد و اصلا شعر هدف اصلیش نبود که بخواد برگرده و زیباترش کنه، یا به دنبال تحسین دیگران باشه. چون بعضی از اشکالاتی که به اشعار مولانا وارده با یه بازبینی ساده حل میشد. ولی ایشون اصلا در قید و بند این قانون ها و قاعده ها نبوده. برای همین هم تعداد اشعارش خیلی زیاده. درواقع هدف حضرت مولانا بیشتر بیان معانی بوده تا خلق یه اثر بی نظیر ادبی. همونطور که خودش گفته:

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا/زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر/پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی/کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام/دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم/چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود/و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو/زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

  • امیر

نظرات (۷)

  • مجسمه ی متحرک
  • درسته!
    تفاوتشون رو می شه حس کرد!
    منم از این که برگردم و بخونم برگه م رو بدم میومد...شاید می ترسیدم از نوشته های خودم!
    منم هیچ وقت نمیخوندم جز یه بار که تصحیح کردمو جواب درست خط زدم و غلط نوشتم از اون موقع دیه نگاه نکردم .غلط هم‌باشه حرصش کمتر از خط زدن پاسخ درسته ‌.

    با خوندن این شعر یاد کلاس ادبیات کنکورم افتادمو در آوردن وزن شعرها یادش بخیر

    رستم از این نفس ُ هوا، زنده بلا مرده بلا ...

    وصف حال ماست ...

    بعد می گن شیرازی ها تنبلن 😐 برمی گشته تصحیح می کرده ه ه!!!
    این عادت نخوندن نوشته ها در من هم انقدر قویه که حتی برای رایتینگ آیلتسم حاضر نبودم متنی که نوشتم رو بخونم که در واقع اصلا کار درستی نیست و پروف ریدینگ ضروریه. ولی خب بهرحال باز هم سمج تر ازینام و کاری که دوست ندارم رو انجام نمیدم.
  • قاسم صفایی نژاد
  • کار شما نه، اما نکته راجع به حافظ و مولانا جالب بود :D
    سلام دکتر،آخرین پست هولدن در مدح پزشکان باعث شد با اینجا آشنا بشم....،