نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

دیروز یکی از همکارهام درباره ی تجربه ی پیاده روی اربعین حرف میزد. درباره ی حسش میگفت. بالاترین حس نشاط و لذتی که از درک یه موضوع به آدم دست میده و ابن سینا توی کتاب اشاراتش ازش با عنوان «بهجت» نام برده. از این گفت که همچنین حسی برای هرکس ممکنه فقط چند بار توی عمرش و در چند مکان خاص رخ بده. حسش رو درک میکردم. وقتی داشت میگفت کاری به ریز ریز خندیدن اونهایی که همچنین چیزهایی رو مسخره می دونند نداشت. اصلا انگار ‌نمی دیدشون. همون حسی رو داشت تعریف میکرد که من کنار خونه ی کعبه داشتم. قبل از اینکه برم مکه وقتی بقیه شروع میکردند از غربت بقیع و از حس حال مدینه گفتن، تو دلم میگفتم بابا دیگه جو ندید! اینجوری‌ها هم نباید باشه. ولی خب بود. بعضی مکان‌ها همیشه به همه ی افراد یه حس مشترک میده، حتی اگه اعتقاد چندان راسخی هم بهشون نداشته باشی. مثل حس کلیسای مسیحی‌ها برای ما مسلمون ها، یا حس خوب طبیعت بکر برای همه. و من اون غم و استیصال رو تو چهره تک تک افراد کاروانمون توی مدینه می‌دیدم. و درست برعکسش توی مکه. اون نشاطی که تو وجود همه بود، خنده‌ها، آرامش تو صورت و رفتار… یادمه توی مکه یه بار از خانواده جدا شدم و داشتم برای خودم کیف میکردم. فقط پونزده سال ام بود. نشسته بودم روی پله‌های مسجدالحرام و غرق عالم خودم بودم. پر حس خوب بودم. پر همون حس بهجت. یادمه وقتی داشتم ‌میرفتم تو اون حس، دستامو زده بودم زیر چونه‌ام و با لبخند به کعبه و آدم‌هایی که دورش طواف میکردند نگاه میکردم… شاید اگه اون همه آدم اونجا نبودند ،بلند میشدم و سرخوشانه دور کعبه می دویدم و طواف میکردم! اونم نه طوافی که مرسوم هست و قاعده‌ی خاص خودش رو داره. طوافی که اون لحظه انگار روح و جسمم می ‌طلبید…از اون سفر تنها چیزی که برای من موند و شاید بشه اسمشو گذاشت کوله‌باری که با خودم برگردوندم، همین چند دقیقه‌ای بود که درباره اش نوشتم. هیچ کدوم از اعمالی که به جا آوردنشون واجب بود و اون همه ذکر و قرآن و نماز ، من رو به اون حس نشاط و بهجت نرسوند. اما اون چند دقیقه نگاه و فکر و لبخند تا همیشه همراهمه. چیزی که تو اون لحظه از جهان هستی درک کردم تا همیشه تو قلبمه. اون حس سرخوشانه دویدن دور خونه ی خدا و با یه دست دیوار چندصد ساله‌اش رو لمس کردن همیشه آرزومه. هیچ مسیری تو زندگیم خوش حس‌تر از مسیری نبود که هتل ما رو به مسجدالحرام وصل میکرد و بالاش نوشته بود «ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» و هرباری که داشتیم ازش رد میشدیم کل نوای ربنای شجریان تو ماه رمضون‌ها توی گوشم می‌پیچید و غرق لذتم میکرد…
کاش میشد مثل تو فیلم‌ها چشم‌هام رو ببندم و بعد از باز کردنش خودم رو تو صحن مسجدالحرام خلوت ببینم و صورتم پر از لبخند بشه و شروع کنم به همون بالا و پایین پریدن و دویدنی که برای اونجا آرزومه… کاش فیلم زندگیم اونجوری تموم بشه… در اوج بهجت.

  • امیر

نظرات (۱۹)

کاش فیلم زندگی م اونجوری تموم شه...در اوج بهجت....
چقدر قشنگ توصیف کردین... اشک تو چشمام جمع شد ‌ ... 
زندگی تون سرشار از حس بهجت
:) 
چقدر قشنگ توصیف کردین... اشک تو چشمام جمع شد ‌ ... 
زندگی تون سرشار از حس بهجت
:) 
دقیقا اینجورن بعضی مکان ها
من در اوج مشکلات حل نشدنی رفتم مشهد و زمانی که حرم بودم انگار همه چیز حل شدنی بود و حال خوبم واسم عجیب بود.وقتی کنار ضریح ایستاده بودم حس آرامشی داشتم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم۰۰۰
  • میرزاده خاتون
  • با اینکه اصلن به عربستان حس خوبی ندارم ولی یه لحظه خیال کردم کنار تو روی اون پله های مرمری نشستم و دست زیر چونه زدم و اون » بهجت » رو مزه مزه کردم
  • گمـــــــشده :)
  • همچین حسی رو چند بار تجربه کردم
    یه بار برای یه سفر یهویی به قم بود توی همین عید گذشته
    یه بار هم مال تابستون بود برای سفر به شمال
    یادم نمی ره اصلا
    سفری که ۱۶ سالگی به اونجا داشتم برام تداعی شد هیچی به اندازه دقایقی که میشی و نگاه کعبه و ادما و یکرنگی اون همه جمعیت میکنی لذت بخش نیست یا وقتی برا اولین بار با کعبه رو به رو میشی واکنش همه متفاوته فقط باید رفت و تجربه کرد .
    چقد درک کردم این حسو... برا من حرم امام رضا پر از این حسه... گاهی دلم میخواد از یه جایی به بعد بدوم سمت ضریح... ^_^
    این نوشتت من رو یاد نقل قول یکی از شاهدان حادثه عاشورا انداخت که گفته بود کشته ای رو مثل حسین ندیده بودم که هر لحظه به مرگ نزدیک تر میشد بهجت و انبساط خاطرش افزونتر میگشت و صورت اش چون گلی سرخ برافروخته بود…
     من این حس 'بهجت' رو توی بین الحرمین داشتم، خدایا چه حس معرکه ای بود، قبل از اون فکر میکردم بالاترین حس بهجت توی حرم امام رضا باشه ولی نه لحظه ای که چشمت به حرم امام حسین میخوره، محشره...
  • نفس نقره ای
  • آره بعضی جاها..! بعضی جاها زیادی پر از حسه!
    چقدر لمس شدنی بود ..
    اوج بهجت ...
    نصیب همه
    تولدتون مبارک داداش خان :)
    انشاا... که کنار هدیه جان و نینی نازتون همیشه سلامت و خندون باشین. هزار تا ارزوی خوب برا خانواده ی سه نفره تون ^_^
    ممنون دکتر که به یه خدا نشناسی مسه من با خوندن این پست یه تلنگر زدین.انگار همه چی مسه یه فیلم سینمایی داره از جلو چشام رد میشه.حقیقتا مدینه و بقیع یه حزن محسوسی داشت و چه بسا  غمناکتر و غریب تر از اون چیزیه که گفتن.اما کعبه وخونه ی خدا برعکس یک جور شادی و یه جور حس خوشایند داشت. اما من اون حس بهجت داخل مسجد الحرام رو بدون حزن داخل مسجد النبی و اون محله بنی هاشم که فقط یه سنگفرشی ازش مونده نمیخوام به هیچ وجه. یاد حرف دوستم افتادم نشسته بود توی مسجد الحرام و یه سره به خونه خدا زل زده بود.گفتم لااقل برا مامان بابا یه دو رکعت بخون.گفت من برگردم شهر و دیارمون اونجا هم خونه خدا و این عظمت  هست که نگاش کنم؟؟انشالا پایان زندگی همه آدما با بهجت به اتمام  برسه.
    تولدتون مبارک بابای جوجه جان: ))
    با ارزوی سلامتی و حال دل خوب و شادی و سرخوشی و کلی اتفاقات خوب
    توی وبلاگ هدیه جان متوجه شدم تولدتون هستش .
    تولدتون مبارک .
  • قاسم صفایی نژاد
  • بهترین حس دنیاست نگاه کردن به کعبه...
    کربلا نرفتم و نمیدونم اون شعری که میگن صفا و مروه دیده‌ام، دور حرم دویده‌ام، هیچ کجا برای من، کرب و بلا نمی‌شود چقدر راجع به من صحت داره ولی در مورد آرامش و نشاط کعبه و غربت مدینه باهات هم‌نظرم
  • دکتر محیصا
  • من یاد سندرم بهجت افتادم :0 
    زندگیتون پر از شادی و ارامش 
    پدر شدنتون مبارک باشه 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی