نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

دیشب با خانواده همسرم برای شام رفته بودیم نایب. وقتی داشتیم برمیگشتیم ،اون آقایی که گارسون بود به من گفت :امیدوارم تو شهر ما بهتون خوش بگذره! من هم از تعجب چشمام گرد شد و به پدرخانمم گفتم :این از کجا فهمید من اصفهانی نیستم؟ پدرخانمم هم با لحن جدی گفت: ما براحتی اِز ریخت و قیافه هر غیری اصفانی، میفَمیم کی تو شهرمون مهمونِس!!! بعد من چشمام گرد تر شد از کشف این توانایی!...البته بعدا فهمیدم وقتی رفته بودم دست هام رو بشورم ،خود پدر خانمم به شوخی به گارسون گفته این داماد ما اصفهانی نیست و میخوام یه غذای سفارشی بیارید که بهش اثبات بشه نایب اصفهان از تهران خیلی بهتره!...یعنی رسماً سر کارم گذاشته بودند دیگه! :| بعد هم به اتفاق رفتیم میدون نقش جهان . این عزیزان تعصب خاصی روی کلمه ی "نقش جهان" دارند.یعنی معادلش رو که "میدون امام" هست به رسمیت نمی شناسند! پدرخانمم که تعصبش از سایرین هم پررنگ تره و هنوز از لفظ "میدون شاه عباس" استفاده میکنه!!...اونجا هم از کلی پله بالا رفتیم تا رسیدیم به اتاق موسیقی.که همون اول کار، تمام عضلات پای من کش اومد! بقول مادرخانمم: نیست که بدن ورزشکاری دارم،بخاطر همونه! :دی ...خلاصه با تأسی به ائمه اطهار اون پله های یه متری رو رفتم بالا و کلی زیر لب غرغر کردم که آخه این چه جور معماری ای هستش!... ولی انصافاً فالوده هاش خوب بود،پسندیدم! :دی

  • امیر

ساعت 6 صبح بود. به محض اینکه آلرم موبایلم به صدا درآمد،در نطفه خفه اش کردم! هدیه هنوز خواب بود و دلم نمی خواست بیدارش کنم. یک دور برنامه ی امروز را در ذهنم مرور کردم تا چیزی از قلم نیفتد...اول باید برای یک کار اداری می رفتم معاونت درمان،بعد ملاقات با استاد مشاور پایان نامه ام در ساختمان علوم پایه، آخر از همه هم میتینگ کانون هلال احمر که بچه ها کلی پیغام و پسغام فرستاده بودند که حتما بیا (: مشکل اینجا بود که هرچه می گشتم فرم پروپوزالم را پیدا نمیکردم.مطمئن بودم هدیه میداند کجا گذاشته ام ولی آنقدر با آرامش در خواب فرورفته بود که همچنان دلم نمی خواست بیدارش کنم...وقتی جست و جو برای پروپوزالم بی نتیجه ماند با خودم گفتم مهم نیست! فایلش را میبرم و دوباره پرینت میگیرم. همینطور بی سر و صدا آماده شدم و لباس هایم را پوشیدم. به آرامی زیبای خفته ام را بوسیدم و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون آمدم. در حال باز کردن در خروجی بودم که صدای ناهنجار زنگ تلفن طنین انداز شد! در را رها کردم و هجوم بردم سمت گوشی تلفن تا خاموشش کنم ...همان لحظه در محکم بسته شد و صدای کوبیده شدنش احتمالا کل ساختمان را بیدار کرد! چند ثانیه بعد، هدیه هم ایستاده بود در چارچوب در اتاق خواب و متعجبانه نگاهم میکرد! یعنی به لطف مادرخانم عزیزم تمام تلاش ام برای بیدار نکردن دخترشان،بی نتیجه ماند! مادر خانم عزیزم تصور کرده بودند ما امروز صبح راهی شمال می شویم و زنگ زده بودند تا دعای خیرشان را بدرقه راهمان کنند! هرچند که الان سفر شمال ما بطور کلی کنسل شد و تبدیل شد به سفر اصفهان!!! این تصمیم مشترک اصلا هم ربطی به تلفن مادرخانمم نداردها! 

  • امیر