نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

چندساعت قبل پدرخانم محترم تماس گرفتند و فرمودند:دوماد گلم! وَخیز بیا اصفهون! دلمون واست تنگ شدِس! هدیه رو هم دنبال خودت بیار. البته نیاوردی هم نیاوردی! فقط خودت حتما بیا!!! :))))


حالا گذشته از شوخی! پدرخانمم تماس گرفتند و پرسیدند: چرا نمی یاید پیش ما؟ من هم توضیح دادم که بخاطر کارهای لابراتواری و آماری پایان نامه‌مون فعلا مجبوریم اینجا بمونیم. ایشون هم بدون هیچگونه اصرار مضاعف، فرمودند:حیف شد! میخواستم ببرمت بریونی اعظم!...بعد هم غش‌غش زدن زیر خنده! :| قضیه بریونی اعظم مربوط میشه به اولین سوتی ای که من جلوی خانواده همسرم دادم. اوایل آشنایی خانواده ها (یعنی دقیقا وقتی که ما برای خواستگاری رفتیم اصفهان) پدرخانمم جهت توسعه صنعت گردشگری اصفهان(!) خیلی تاکید داشتند که ما حتما شهر رو بگردیم و از ابنیه تاریخی بازدید کنیم. پدر و مادرم که کلا از این تیپ شخصیت هایی هستند که تمام طول سفر از توی هتل تکون نمیخورند و اساسا مشخص نیست هدفشون از سفر چیه! برادرم هم که با خانمش و جغله شون میرفتند گردش و تفریح. خب این وسط می‌موندم من! که البته بیشتر ترجیح می دادم کافی شاپ ها و سیتی سنتر اصفهان رو بازدید کنم تا ابنیه تاریخی!!! به برادرخانمم گفتم اون هم از این پیشنهاد استقبال کرد و گفت اتفاقا کلی جاهای تفریحی دنج و باصفا سراغ داره. من هم از خداخواسته! چه می دونستم قراره خودش و دوستان هم همراه ما تشریف بیارن... آقا! ما می رفتیم رستوران،میز کناری، سعید و خانم الف نشسته بودن!... می رفتیم پارک،نیمکت کناری، سعید و خانم ب!...می رفتیم کوه صفه ،پشت سرمون،سعید و خانم ج!... آره خلاصه! نتیجه ی این تفریحات سالم این شد که فردای روز عقد مون که خونه ی خان‌عموی همسرم دعوت بودیم. یکی از اقوام همسر از من پرسید:شما از کدوم ابنیه تاریخی اصفهون بیشتر خوشت اومدس؟ بنده هم بدون فکر و بی معطلی جواب دادم: رستوران بریونی اعظم!...اول تو جمعیت همهمه شد،بعد همه شون زدن زیر خنده!...آخه بنده خداها فکر کردن دارم شوخی میکنم! :دی 



پ.ن1: تازه دومین مکان مورد علاقه ام هم رستوران گردان هتل آسمانه! :))))


پ.ن2: آره می دونم! پدرخانمم خیلی به من افتخار میکنه! :))

  • امیر

به یاد شبی از اسفند 91 ... و بارانی که به افتخار پیاده روی دو نفره ی ما نازل شد !... و پسرکی که زمزمه کنان از کنار مان عبور کرد: « باران نبار! نه چتر دارم ، نه یار ! » به یاد خنده های بی بهانه و حرف های عاشقانه ...« یادمون باشه کسی که دوستش داریم مثل قاصدکه. تمام زیباییش به پروازشه. که اگه پرواز نکنه و روی زمین اسیر بشه، یا حتی اگه توی دست کسی باشه که عاشقشه ولی رهاش نمی‌کنه، خیلی زود از بین میره…» به یاد آن سفره خانه کوچک و دنج انتهای خیابان...«آقا لطفا دو تا جیگر، دو تا دل ، دو تا قلوه ! لیموترش و فلفل و دوغ هم فراموش نشه » ... و آواز های صمیمی پیرمرد پای قلیان ... «دل بخور ،غصه نخور ،غصه دلو خون میکنه ،خنده کن،خنده چه زود غصه رو بیرون میکنه... دل کباب ، جیگر کباب ، دل بی دلبر کباب....» قیافه های یخ زده ، در انتظار روزهای گرم بهار ... لحظه های خوشبخت با هم بودن ...برای هم بودن


  • امیر