نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

عرض سلام و ادب !....

1) عکس العمل من در مقابل لحظات بسیار سخت زندگی، وقتی مشکلات برایم غیر قابل تحمل میشوند و راه‌حلی هم برایشان ندارم خیلی جالب است... بالکل بی‌خیال میشوم! میگذارم خودش جلو برود. به قول شاعر که میگوید: "باید پارو نزد واداد، باید دل رو به دریا داد!" مثلا بعد از چند روز درس خواندن و حفظ کردن مباحث ثقیل میکروبیولوژی، شب قبل از امتحان،درست در حالی که هیچ کدام از آن مباحث ثقیل را به یاد نداشتم، تصمیم گرفتم بروم سینما! هدیه استرس امتحان را داشت و همراهم نیامد. تنهایی رفتم و یک دل سیر خندیدم. (بله!من این‌جور اخلاق مزخرفی دارم!)



2)چند روز پیش داشتم به کتابخانه ام نگاه میکردم، یکجورهایی وحشتم گرفت! ماندم که چطور این همه نوشته ی جور وا جور الان توی ذهن من جا شده؟!... یا چطور حال داشته ام این ها را بخوانم! البته خاصیتِ سست شدن زانو در برابر یک کتاب جذاب دندانپزشکی و پول دادن بالایش را هنوز حفظ کرده ام، اما توان تمرکز کردن روی کلمه ها و سطرها را ندارم. انگار از آن سال هایی که ماراتن "شوارتز" و "پیترسون" و "پینکهام" و قس علی هذا برگزار میکردم خیلی خیلی دورم!



3)نمیدانم ماحصل ایام امتحانات است یا چیز دیگر یا حتی شاید اقتضای سن... خلاصه اش میشود این که علاقه ام به نوشتن کمتر شده. درواقع هربار که میخواهم چیزی بنویسم حوصله ام نمی کشد. از طرفی حس میکنم هیچ کس اینجا را دوست ندارد. (بله! برایم مهم است که وبلاگم دوست داشته شود:دی ) این روزها زیادی فکر می کنم و از شما چه پنهان، به کشفیات جالبی هم رسیدم. (این یکی دیگر صدردرصد ماحصل ایام امتحانات است!) حالا شاید یک روز کشفیاتم را اینجا نوشتم. به شرط آنکه بتوانم تمرکزم را برای مدتی مثلا حتی 5 دقیقه حفظ کنم و افسارش را بگیرم بیاورم پای کیبورد... لعنتی،دائم کله اش این طرف و آنطرف میچرخد!

  • امیر

1) هاکوپیان هم برای خرید کت و شلوار عید، سی دی و کاتالوگ و کارت وی آی پی شو برام فرستاده. پکیج پستی رو به هدیه نشون دادم میگه "مرد متاهل رو چه به این قرتی بازیا! براشون نامه بنویس بگو هروقت مانتو داشتید خبرم کنید با خانوم تشریف میاریم" :|||

2)اینایی که با اسم "ناشناس" کامنت میذارن خیلی خوب اند! نمیدونم مثلا اگه اسمشونو بنویسند "قلی" چه فرقی میکنه؟ احساس میکنند دیگه ته امنیت اند؟:))) یه ناشناسی رفته برای هدیه کامنت گذاشته، حالا کاری به محتوای کامنت اش ندارم ، ولی در قسمتی از این کامنت (نقل به مضمون) نوشته: "از شوهرت متنفرم" (((: ضمن تشکر از این ناشناس گرامی که موجبات خنده و شادی ما رو فراهم کردند، میخواستم خدمتشون عرض کنم که شما اگه از من متنفری بیا این رو توی وبلاگ خودم بنویس. چرا میری تو وبلاگ یکی دیگه کامنت میذاری!؟... آخه این انصافه که یکی هر دو سه روز، بیست سی تا کامنت داشته باشه، اونوقت پست پایین رو نگاه کنید همش 4 تا کامنت. تازه یکی از کامنت ها رو هم خودم نوشتم! :دی..خلاصه خواستم بگم کامنت های اعتراضی، انزجاری، اغتشاشی ...همه نوع کامنتی را پذیرا می باشیم (((:

3)وقتی آدم میتونه با پاستیل و لواشک زنش رو به اوج خوشحالی برسونه چرا این کارو نکنه؟(: زنم اینقدر پاستیل دوست داره که حاضر بود بجای سکه، پاستیل مهر اش کنم. خودم قبول نکردم...فهم و شعور اقتصادی نداشتم دیگه! :دی

  • امیر

۱۹/۱۱/۹۲

امروز سالگرد ازدواجمان بود، از صبح با "sms های بی نمک" یا به قول هدیه "با امواج عاشقانه" سر همدیگر را بردیم!

sms داده بود : سالگرد غرورآمیز تهاجمت به زندگی من که بزرگترین شانس زندگی ات بوده را تبریک میگویم!

من هم در جوابش  sms دادم: میدانم با داشتن من دیگر خواسته ای در زندگی نداری، خوش به سعادتت عزیزم! :دی





صبح جایی کار داشتم.  تا این ها را بخرم و بروم دنبالش ظهر شده بود. توی پارکینگ منتظرم بود. موهایش را رنگ کرده بود و پالتوی جدید آبی اش را پوشیده بود. آنقدر جذاب شده بود که نزدیک بود جوگیر شوم و یکبار دیگر ازش خواستگاری کنم (:  نشستیم توی ماشین و رفتیم ناهار خوردیم. بعد از ناهار کادو اش را دادم و کادو ام را گرفتم...در این چندسال هیچ وقت نتوانستیم همدیگر را سورپرایز کنیم، همیشه لو دادیم!


مثلا از آنجایی که هدیه به فرهنگ و ادبیات و هنر دلبستگی زیادی دارد، من هربار حدس میزنم که کادو ام باید کتاب و دی‌ وی دی باشد، آن هم خیلی رومانتیک!...امروز کتاب "رستاخیز تولستوی" را در کاغذ کادوی قرمز رنگ پیچیده بود . لابد میدانید که در عشق و عاشقی این رنگ قرمز چه جایگاهی دارد؟! تازه به این هم اکتفا نکرده بود و کتاب را زیر جعبه شکلات گذاشته بود تا بیشتر خوشحالم کند. من هم که ظرفیت این‌همه "رومانس" را ندارم، شکلات ها را برداشتم و خوردم و کتاب را اصلاً ندیدم، تا اینکه خودش توجه بنده را به این مهم جلب نمود! (:

باید بگویم این کتاب بدون شک تاثیرگذار ترین کتاب در زندگی من می باشد...امروز عصر که در حال جمع و جور کردن وسایلم بودم از بالای کتابخانه افتاد پایین و خورد تو ملاجم! باور بفرمایید هنوز هم اثرش باقی مانده است . نشان به آن نشان که سرم بدجور درد میکند!

  • امیر


همه چیز از تلفن امروز رضا شروع شد که گفت سیم کارتش را فروخته است وبه بچه ها خبر بدهم جوک های فلان شان را دیگر نفرستند که یک دفعه مخ ام فلاش بک زد به تمام شش سال گذشته. به این که رضا پسر باهوش و مودبی بود که ردیف اول کلاس های دانشکده می نشست و اولین کسی بود که روز ثبت نام دیده بودم و همیشه کلی سوال توی ذهنش داشت که اساتید و رزیدنت ها را کلافه میکرد. اوایل ازش خوش ام نمی آمد. به نظرم خودشیرین و بچه درسخوان بود. البته او هم ما لژنشین های جلف ته کلاس را جدی نمیگرفت. تا این که...تا این که ترم پنج آرش رفت و بجای او رضا به اتاق ما آمد. این هم اتاق شدن ما را به هم نزدیک کرد تا جایی که تنها کسی که برای فهمیدن فارماکولوژی ترم پنج کمکم کرد او بود و تنها کسی که تا مرز جنون با او شوخی کلامی میکرد من بودم. شب ها و روز های بسیاری با هم گذراندیم و رفاقت مان ریشه دار شده بود.همان طور که ما ده دوازده نفر همیشه رفیق هم بودیم، رفاقت من و رضا هم کم وکسری نداشت .ما جلو میرفتیم تا این که هر دو عاشق شدیم .من عاشق هدیه و او عاشق پریناز. من از پریناز خوش ام نمی آمد و رضا میدانست. اما اصرار عجیبی داشت که با این دختر ازدواج کند وگسست ما همین جا اتفاق افتاد. من دخالتی نکردم اما زمانی که پدرش از من نظر خواست وزمانی که رضا التماس میکرد که به پشتیبانی اش در آیم، مخالفت صریح خودم را اعلام کردم وهمه چیز خراب شد. رضا با پریناز نامزد کرد و رفاقت ما متزلزل شد. یک سال بعد هم ازدواج کردند و در همین شهر ساکن شدند. او مرد دیگری شده بود و من مرد دیگری. من هم ازدواج کردم وآدم دیگری شدم.به همان تلخی خودش.تا این که سال گذشته زنگ زد وگفت که دارد از پریناز وخانواده اش جدا میشود. اینجا فرصت توضیح نیست که بگویم از آن جوان رعنای با استعداد چه موجود بی اراده ی رذلی ساخته بودند، اما به نظرم تصمیم درستی آمد که پشت گوشی گریه کردم. رضا پریناز را طلاق داد وکمی بعد تصمیم به مهاجرت گرفت. نمرات بالای زبان ودرسی اش به سرعت از سوی انگلستان پذیرفته شد. همه چیز شوخی شوخی پیش رفت تا امروز...او دو هفته ی دیگر برای نمیدانم چند وقت به لندن می رود ونمیدانم وقتی که برگردد من این جا مانده ام یا نه.ونمیدانم اصلا آیا بر می گردد یانه. ونمیدانم که دوباره باید کجا جمع شویم وبه سلامتی هم بنوشیم. برای همین است که از وقتی زنگ زده وگفته که شماره ی من را پاک کن به هم ریخته ام. شما هم حتما جوانی کرده اید. حتما روزها و شب ها در مورد عشق های پر سوز و گداز بیست سالگی تان حرف زده اید. .حتما سر امتحانات جدی، تقلب های تاریخی کرده اید.حتما غزل های شاملو را در شب های دانشجویی یلدا بلند بلند فریاد زده اید. وحتما از رفتن یک رفیق خوب دلگیر میشوید...


  • امیر


1-این بانوی گرام ما هزار حسن و خوبی دارند. در زمینه مسائل فرهنگی هم گوهرشناس هستند و تابناک ترین آثار هنری جهان را دست‌چین میکنند و ابداً دل به خزعبلات نمیدهند. اما همین هدیه بانو با این‌همه تمییز، یک مختصر عیبی دارند که همانا ذائقه موسیقی ایشان است که دو سر طیف فرهیختگی است! ایشان اکثر مواقع موسیقی های درجه یک سنگین و رنگین گوش میدهند. اما گاهی هم هوس موزیک های رپ شیش و هشتی میکنند که متاسفانه (یا خوشبختانه!) این یکی از حد و ظرفیت تحمل بنده خارج است! :| البته شکر خدا، بانوی ما سالی چندبار بیشتر هوس این موزیک ها را نمیکنند و دوره‌اش زود تمام میشود. فقط مختصر جای سوختگی‌اش روی فرهیختگی ما می‌ماند که آن هم خیالی نیست! :)


2- گفته بودم یک بار رفتیم کنسرت شاهنامه خوانی شهرام ناظری و من چقدر حرص خوردم؟ یک بار هم کنسرت سیروان خسروی بود که به حدی کیفیت صدا بد و جای من ناجور بودکه وقتی پسرک پشت سری شروع کرد به خواندن، پشت کردم به استیج و فقط پسرک را نگاه میکردم! :)) حالا این بار توی همان سالن کنسرت شهرام شکوهی برگزار شد. من هم بنای مخالفت گذاشتم و گفتم امکان ندارد بیایم و حرف مرد یکی است و غیره و ذلک!... البته حقیقتش من خیلی دوست دارم بروم کنسرت. ولی خب از هیچ خواننده ای خوشم نمی آید.لذا معتقدم باید برای سالن های کنسرت وقتی خالی هستند هم بلیت بفروشند تا امثال ما هم بتوانیم برویم کنسرت! :دی


3- از شانس بد دو صندلی آن طرف تر یکی از اساتید دانشگاه و دختر خانومش نشسته بودند. میتوانید تصور کنید که با وجود همچین بغل‌دستی‌ای آدم چقدر معذب میشود؟ هدیه بانو که عین خیالش نبود و در "جیغ و دست و هورا" کوتاهی نمیکرد! (خداییش اگر یکی از اساتید بخش ترمیمی بود هم همین کارها را میکردی؟!) من هم بر شانس بد خودم لعنت میفرستادم و برای اولین بار دلم خواست بین آنهایی نشسته بودم که بلند بلند می گفتند "شهرام یه‌دونه‌ای" یا "سلطان پاپ ایران" یا آن‌هایی که آهنگ درخواستی خود را فریاد میزدند مثل آن زمان که بی‌وقفه ترانه‌ی مدارا را درخواست میکردند و شکوهی گفت که چون وقت کم است آن آهنگ را نخواهم خواند و یکی از همان‌ها داد زد "شهرام خیلی نامردی"! که حتا شکوهی هم نتوانست جلوی خنده‌ی خودش را بگیرد :) 


  • امیر

ٱوارگی و کوه و بیابانم آرزوست!...

1-صبح جمعه بیدار شوی واین صحنه را ببینی...قبل از ازدواج هم میدانستم که هدیه به کوهنوردی علاقه ی زیادی دارد، گاهی هم به شوخی هایدی صدایش میزدم و میگفتم تو باید توی کوه های آلپ به دنیا می آمدی! (: ولی هیچوقت تصور نمیکردم علاقه اش به کوهنوردی تبدیل به یکی از بزرگترین معضلات زندگی مشترک مان شود!(((:... 5و 45 دقیقه صبح روز تعطیل بیدار شوی و بروی کوه؟! غرغر زدم و گفتم" مگه هدف از کوهنوردی این نیست که بهمون خوش بگذره؟پس بذار تا ده بخوابم بعد بریم کوه" (اسمایلی چشمان نمناک) البته من همان موقعی که بعد از 3 ساعت کوهنوردی رسیدیم به قله و از هدیه پرسیدم "حالا باید چیکار کنیم؟" و او گفت "باید برگردیم" فهمیدم هدف از کوهنوردی فقط گرفتگی عضلات و نابود شدن زانوهاست! :| 

2-"چاق شدی عزیزم،خودت حالیت نیست!":| این جمله ی محبت آمیز همسر جان باعث شد که من به خودم بیایم و برای رفتن به کوه و تاکسیدرمی شدن در این هوای سرد،اعلام آمادگی کنم! البته من هنوز معتقدم در مورد آقایان هیچ قطعیتی در زمینه B.M.I وجود ندارد. از قدیم هم گفته اند : مرد یا باید شکم داشته باشد یا سیبیل‌! و اصولا عده کثیری از آقایان، استخوان‌بندی شکمشان درشت است و این سیکس پک هم که میگویند تهاجم فرهنگیست! :دی لذا جذاب ترین قسمت برنامه کوهنوردی برای من همان کله پاچه ای بود که بعد از پایین آمدن از کوه رفتیم و زدیم به بدن! ((:

3-این پست همسر گرامی را خواندم و فکر کردم که تا به حال توی زندگی چقدر برای اطرافیانم نقش بازی کرده ام... توی صورت فلانی خندیدم و در دلم فحش اش دادم!... به آن یکی گفتم"قربان شما"، در حالیکه نمی خواستم سر به تنش باشد! و هزار نقش کوفتی دیگر... اصولا این روشن نبودن روابط بین آدم ها و محدوده ی این روابط از بدترین خصوصیات ما ایرانی هاست ( خودم هم ایرانی ام به خدا !:دی ) همه ی ما چیزهای زیادی را طی روند کثیف این زندگی از کودکی مان تا به حال از دست داده ایم و من معتقدم محافظه کاری های افراطی امروز ما ناشی از همین از دست دادن ها و تجربه های دردناک است که زندگی به زور به خوردمان داده! ولی این را هم میدانم برای آنکه چیزی را وارد زندگی ات کنی کافی است تصور کنی که از پیش مال تو بوده است... پس بدست آوردن دوباره ی چیزهایی که واقعا از آن ما و شخصیت ما بوده اند نباید آنقدرها هم سخت باشد.

  • امیر