نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

1- این روزهای آخر سال به شدت سرم شلوغ بود. حالا هم منتظرم که تعطیلات شروع بشه و چندروزی رو فارغ از مسائل کاری و درسی - به قول استاد ادبیات ترم چهار- "دمی بیاسائیم!" طی مذاکراتی که با همسرم در زمینه مسافرت عید داشتیم، از گزینه ی سفر ایتالیا شروع کردیم و به دبی رسیدیم و در نهایت از بین گزینه های روی میز، سفر کیش رو انتخاب کردیم! (اگه یه کم دیگه به مذاکرات ادامه میدادیم، احتمالا تصمیم میگرفتیم همینجا تو خونه بمونیم!:دی ) ولی از اونجایی که من از نقطه‌نظر ناتورالیسم و سایر نقطه‌نظر ها، عاشق هوای آفتابی و دریا هستم (تا جایی که مثلا اگه ازم بپرسید هدیه رو بیشتر دوست دارم یا دریا رو؟! حتما بهونه‌ای پیدا میکنم که جواب سؤالتون رو ندم! :)) ) و خب با علم به این مسئله، چه گزینه ای بهتر از جزیره ی نیلگون خلیج‌فارس؟


2- در آستانه ی سال جدید، آرزو میکنم که این بهار برای همه ی دوستان مجازیم شروع فصلی از شادی و کامیابی باشه. یک سال و نیم وبلاگ نویسی باعث شکل گیری رفاقت با آدم هایی شد که نمیشناختم و در نقطه ی مقابل، فیس.بوک باعث شد از آدم هایی که فکر میکردم میشناسم دور بشم. خیلی وقت ها فکر کردم وبلاگ ها کاش محل اندوه های ما نباشند،خیلی وقت ها اما دیدم چی بهتر از اینکه جایی که خودت ساختی، همون جایی باشه که میتونی درش اندوه هات رو زمین بذاری و نفسی تازه کنی. حالا هم فکر میکنم وبلاگ نویسی به خاطر همین شخصی نویسی هاست که جذابیت پیدا کرده و به خاطر همین لحظه هایی که آدم ها اومدن و زندگی شون رو با هم تقسیم کردند، که از خصوصی ترین لحظه ها و حس ها گفتند و متعجب شدند از همذات پنداری های دوستهای مجازی شون و چقدر حس و حال به اشتراک گذاشته شد. حالا بعد از یک سال و نیم وبلاگنویسی، میخوام رازی رو براتون فاش کنم که هرگز نشنیده بودید، ولی شاید شما هم منتظر شنیدن اون بوده باشید و اون اینکه: "دوستتون دارم"

سال خوبی داشته باشید :)

 

  • امیر

 

گفته بودم: "بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم، با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟"....  خندیده بود و گفته بود: "خالی نبند" !

نشان به آن نشان که دیشب با سرعت 160 کیلومتر در ساعت به سوی تو، به شوق روی تو در اتوبان رانندگی کردم!

 

  • امیر

1- مستندMarch of the Penguins  یکی از بهترین مستندهایی هست که تا به حال در مورد زندگی پنگوئن ها ساخته شده. مستندی درباره ی سفر طولانی یه گله پنگوئن که در اون رقص و جفت گیری و تخم گذاری و مرگ و زیبایی و عشق و موسیقی و دریا و همه چیز هست. با تصاویر حیرت انگیزی از قطب و کوه های یخی و خورشید قطبی. فصل تولد جوجه ها هم از زیباترین و خیره کننده ترین فصل های فیلمه. در کل پنگوئن ها به نظر من موجودات جالب و ریلکسی هستند. اصلا براشون مهم نیست بقیه راجع‌بشون چی فکر میکنند. تو فیلم ها مشخصه قشنگ!

 

2- هوا دوباره سرد شده. پکیج اتاق خواب هم روشن نمیشه. اگه همینطوری پیش بره میتوینم تو اتاقمون پنگوئن پرورش بدیم! البته این اتفاقات بعد از خونه تکونی با خانوم ها طبیعیه. فقط مساله ای که وجود داره اینه که خانومم حاضر نیست اعتراف کنه وقتی من حواسم نبوده پکیج رو چه طوری خونه تکونی کرده!!؟

 

3-تو دانشگاه از صبح در حال سر و کله زدن با اطفال زیر دوازده سال ام. اما عصرهایی که شیفت کلینیک هستم همه ی گروه های سنی رو پذیرش میکنم. برای همین گاهی اوقات ناخودآگاه نحوه ی حرف زدن و برخوردم با مریض بالای دوازده سال، مشابه مریض زیر دوازده سال میشه. دیروز یه دختر خانوم اومده بود که فکر میکردم نهایتا ده یا یازده سالشه. کلی با زبان بچگانه توضیح دادم عمو جان مسواک بزن و مواظب دندون هات باش و ... چند بار هم بین حرف هام عزیزم و گلم بهش گفتم، اما دیدم هی از خجالت سرخ میشه. بعد از کار، نرس ام هیستوری پرونده رو نشونم داد فهمیدم بنده خدا ۱۸ سالشه! :|

 

4-اگر حال اش رو داشتید، حتما این روزهای آخر سال یه سر به سازمان انتقال خون بزنید. ایام عید متاسفانه تصادفات زیاده و خون شما میتونه جون خیلی ها رو نجات بده. اجر شما هم عند الله :)

 

  • امیر


چندروز پیش میخواستم سوئیچ ماشینو از خانومم بگیرم. زنگ زدم گفت با یکی از استادها رفته فانتوم ترمیم. پرسیدم کدومشون؟ گفت خانم دکتر الف. گفتم پس خودت سوئیچو برام بیار.
آخ که چه خاطرات خوشی دارم با این خانم دکترالف ،در دوره عمومی! ...الان چند نمونه اش رو خدمتتون عرض میکنم: 

  • امیر

 ظهر که میرفتم کلینیک وقت نکردم ناهار بخورم، عصر که اومدم بیرون دیدم برام ساندویچ همبرگر خریده و دم در منتظر... فرشته نیست؟ هســت :)

 



 

  • امیر

1-نمرات این ترمم خیلی درخشانه! در این حد که اگه در آینده بچه م وسط بحث بگه "اصلا ریز نمرات دانشگاه خودتو ببینم؟" بی‌مقدمه با کمربند میفتم به جونش!...بهرحال کار دیگه‌ای از دستم برنمیاد تو اون شرایط بحرانی :دی



2- شک نکنید خونه تکونی یه جور مازوخیسم زنانه ست! من معتقدم زن زرنگ اونه که اصلا خونه تکونی نکنه و به همه بگه من همه ی کارامو کردم. کی میفهمه بابا؟ والله به قرآن! … این خانومه که از صبح اومده کمک هدیه، شوهرش کتکش میزنه، نامرد میخواد طلاقش بده. الان زنم شدیداً از دست مردها عصبانیه، امشب منو نکشه خوبه! :دی... تازه لیست خرید داده عصری برم باگت و ژامبون و قارچ و سیب و موز و "پیت نفت" بخرم، گمونم این آخریه رو برای من میخواد :| 



3- زن ها واقعا موجودات عجیبی هستند! دیروز یه دختره اومده بود کلینیک میگفت "میتونم آلبوم طراحی لبخندتون رو ببینم"! من هم هنگ کردم ، موندم چی بگم، گفتم الان اینجا نیست!...انگار اومده بود آرایشگاه :|

  • امیر


باید از شب نوشت. باید دقیقه ها را ثبت کرد. وقتی در سکوت و خلسه ی دوازده و بیست دقیقه ی نیمه شب یک نفر از تو بخواهد برایش حافظ بخوانی. حتی اگر صبح همان روز با همان یک نفر دعوا کرده باشی و مهلت دفاع کردن هم نداده باشی! تمام روز برای اولین بار با تمام وجودت دلخور باشی و به زمین و زمان ناسزا بگویی و حوصله هیچ کس و هیچ چیز را نداشته باشی. با این حال شب که شد روبرویش بنشینی و وانمود کنی که روزنامه میخوانی و منتظر باشی تا بالاخره برود سر اصل مطلب و علت درهم بودنت را بپرسد( با آنکه می داند! ) و بعد در تلاشی که به نظرت خیلی شیرین و دوست داشتنی ست با الفاظ بازی کند تا تو قانع شوی . آنگاه کم کم ابرهای سیاه کدورت کنار می روند وعطوفت و محبت جای آن همه خشم را در تو می گیرد... و بعد روشنایی آغاز خواهد شد.


پ.ن: این غزل حافظ به نظر من یکی از زیباترین توصیفات یک منظره سکسی عشقی در شعر فارسی است:

زلف آشفته، و خوی کرده، و خندان لب، و مست

پیرهن چاک، و غزلخوان، و صراحی در دست


نرگسش عربده جوی، و لبش افسوس کنان

نیمه شب بر سر بالین من آمد بنشست


سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت کای عاشق شوریده ی من خوابت هست!؟


عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست...


  • امیر