نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است


تصور کنید دیروز عصر خسته از کلینیک بر‌می‌گشتم. بخاطر تعمیرات پارکینگ ماشین نبرده بودم و قبلش هم سر نداشتن پول خرد با راننده تاکسی درگیر شده بودم (آخرش نفهمیدم توی این مملکت داشتن پول خرد وظیفه راننده است یا مسافر!) پیاده وارد کوچه شدم که سوپری محل جلویم را گرفت و گفت خانوم‌تان تماس گرفتند و یک بسته شش تایی آب معدنی سفارش دادند و چون شاگرد من این هفته نیست گفتند بدهم به شما که به خانه ببرید! 

من آب معدنی‌ها را گرفتم (12 کیلوگرم) و به خانه آوردم. وقتی رسیدم به هدیه گفتم: "من هیچوقت آب معدنی نمیخورم و لطفا اگه دفعه دیگه گرفتی خودت با ماشین بیار. در ضمن اینکه تو چیزی بخری و به سوپری بسپاری که شوهرم رو میفرستم که بیاره مودبانه نیست...نوکر رو میفرستن!" او هم گارد گرفت و گفت:"تو سوسول تربیت شدی! آوردن چندتا بطری آب رو کسر شأن میدونی؟ " 


خب همین جمله کافی بود که مرا بسوزاند! عصر خسته از کار برگشته‌ام. کاسب محل مرا مثل نوکر صدا زده و گفته که خانومت این آبها را خریده است ،آنها را ببر!..12 کیلو گرم آب را برده‌ام. آب معدنی که نه به خریدش اعتقاد دارم و نه خودم میخورم.آخرش هم یک چیزی بدهکار شده‌ام!:دی 

خلاصه جوش آوردم و بعد از کمی داد و بیداد ،برای همیشه قهر کردیم! ولی طبق معمول به یک ساعت نکشید که دوباره صلح و صفا برقرار شد. 

وقتی آشتی کردیم تازه یادم افتاد در آن فاصله زمانی یک ساعته که هدیه توی اتاق در حال گوش دادن به آهنگ های غم انگیز مازیار فلاحی و محسن یگانه بوده(!) من هم محض خنک شدن دلم، همه آب معدنی ها را در دستشویی خالی کرده ام!!!...

تلاشم برای پنهان کاری بی فایده بود! خانومم با دیدن بطری های خالی آب معدنی عصبانی شد و مجددا قهر کردیم(و البته مجددا آشتی!:دی ) 


داشتم فکر میکردم بیشتر کارهایی که در لحظات عصبانیت از ما سر میزنند "اشتباه محض" هستند. بعضی هایشان قابل جبرانند (مثل خریدن دوباره ی آب معدنی!)...بعضی های دیگر هم قابل جبران نیستند و باعث فروریختن حرمت ها و محبت ها میشوند... کاش یاد بگیریم وقتی عصبانی هستیم بیشتر مراقب حرف ها و رفتارهایمان باشیم.


  • امیر


این هایی که روزهای قبل از شهادت امام حسین سیاه میپوشند،هر شب تکیه میرن، تو سر و صورتشون میزنند، شیو نمیکنند ، آرایشگاه نمیرن ، موزیک گوش نمیکنند، نمی رقصند و ... اما به محض اینکه شهید میشه فورا سیاه رو در میارن، آرایشگاه میرن، موزیک میذارن و... این ها فازشون چیه؟ یعنی از شهادتش شاد میشن؟ :|


امسال محرم هم خیلی ها ماشین شون رو تماما گِل مالی کرده بودن و روش مثل خون، رنگ قرمز پاشیده بودن. اونوقت تو خیابون ویراژ می دادن و دختر بلند می کردن! دیروز عصر که بارون گل ها رو می شست ، دخترها و پسرهای توش معلوم میشدن! واقعا مسخره بود.




پ.ن: جای عاشورای ۸۸ هنوز درد می کنه...هنوز نمیشه از پل کالج گذشت و گریه نکرد...


  • امیر

دیروز هدیه ازم پرسید :سیزده آبان چه روزی ئه؟ گفتم روز تسخیر لانه جاسوسی! خندید، گفت نه منظورم اینه که دوشنبه ست ؟ سه شنبه ست؟! ... یعنی خودم هم کف کردم از این روحیه ی انقلابی م! :))


نمی دونم فیلم آرگو رو دیدید یا نه؟

پاسخ دادن به "آرگو"، ادعاهای اون و تصویری که از ایران و انقلاب ایران ساخته، مسلماً وظیفه‌ی من نیست. ممکنه در ده دقیقه‌ی اول فیلم که تاریخ روابط ایران و امریکا مرور میشه و حرف از کودتای حمایت‌شده توسط غربی‌ها علیه دکتر مصدق پیش میاد کمی دل آدم خنک بشه و اشک به چشمت بیاد اما چیزی که "آرگو" به ما نشون میده تصویری ئه که ما ایرانی‌ها هیچ‌وقت از خودمون ندیدیم.


من فقط می‌تونم بگم که ما ایرادات زیادی داریم اما این‌قدرها هم که "آرگو" میگفت بد نیستیم. ما هم ملتی هستیم مثل سایر ملل. ما نمیتونیم گروگان‌های خارجی رو اون طور که طالبان سلاخی میکنه سر ببریم، یا با جرثقیل دار بزنیم! ممکنه هزار بلا سر همدیگه بیاریم ولی با خارجی‌ها این‌طور رفتار نمیکنیم. یا اگه کردیم من نمیدونم! چون حتی کسانی که در گروگان‌گیری حضور داشتن هیچ گزارش دقیقی از اون روزها ندادن. من فقط می‌دونم در طول تاریخ افرادی چون گریبایدوف یا امریکایی‌هایی که در ایران کشته شدند با دستور دولتی نبوده ... دولت‌ها در ایران هیچ وقت دستور مرگ خارجی‌ها رو ندادن.


بعد هم که توی این فیلم تاکید میشد ایران بدترین جای دنیاست! آیا واقعا این‌طوره؟ شاید برای یه امریکایی که در روزهای گروگان‌گیری قصد سفر به ایران رو داشته ایران بدترین جای دنیا بوده! اما خودمون که میدونیم نیست. 


متاسفانه ما تصویری از خودمون ساختیم که تغییر اون دشواره. نه رسانه داریم، نه استقبالی از قضاوت مون میشه... و نه اصلا می‌تونیم بر سر این تصویر، با هم و با اون‌ها به توافق برسیم!


  • امیر


1)من به پشه های احمق این شهر حساسیت دارم. وقتی پشه ها گازم میگیرن (براساس تئوری مرحوم پدربزرگم پشه ها نیش نمیزنند ، گاز میگیرند!) جاش به اندازه ی یک وجب (باور کنید اغراق نمیکنم) ورم میکنه. طبیعتا با شروع فصل سرما تعداد پشه ها باید کم بشه، ولی نمیدونم چرا امروز چند عدد از این گونه ی مقاوم، در فضای کلینیک به پرواز دراومدن و از اونجایی که بنده به شدت مورد علاقه ی این نوع از جانداران هستم به دقیقه نکشید که گردنمو گاز گرفتن! من هم کلافه از خارش و صدای ویز ویز، گیر دادم به سین (کوتاه ترین دیوار موجود!) که این چه وضعشه؟! سین هم از طرف پشه ها از من معذرت خواهی کرد! و توصیه کرد که Vegemite بخورم که سرشار از ویتامین B هست و (مزه ی زهرمار میده رسماً!) و باعث میشه که پشه ها از من خوششون نیاد!
2) روزهای پایانی هفته میزبان خانواده ی همسرم هستیم ، امروز خانومم تصمیم داشت در راستای این واقعه ی مهم(!) آپارتمانمون رو زیر و رو کنه. حدود ساعت چهار زنگ زد و گفت الان در خونه رو زدن و باز کردم و قاعدتاً کارگرمون بود،ولی سوار آسانسور شد و بالا نیومد،الانم گم شده!!! گفتم یعنی چی؟مگه داستان موراکامی ئه ؟ :-| زنگ زدم به شرکت و ازشون خواستم پیگیری کنند، نیم ساعت بعد با کلینیک تماس گرفتند و گفتند که اون شخص رو فرستادن و الان هم منزل ماست. ولی من هرچقدر به خونه زنگ میزدم کسی جواب نمیداد، تو ذهنم یه حادثه ی جنایی وحشتناک ساختم! حتی میخواستم بقیه مریض هام رو کنسل کنم و برگردم خونه...بعد از کلی نگرانی و دلهره، SMS داد: "سرم شلوغه، اینقدر زنگ نزن. داری برمیگردی هم گوشت بخر گوساله" !!! ... حالا بماند که از این بی فکریش چقدر ناراحت شدم، ولی با خوندن این SMS هم دو به شک بودم که با گوشتِ گوساله برم خونه یا با کمربند! :دی
3) ترم اول واحدهای نظری مون، دروس پایه بود که کلاس هاش مشترک برگزار میشد و امتحاناتش هم مشترک برگزار میشه. یعنی رزیدنت ها ی سال یک رشته های مختلف باهم امتحان میدیم. هدیه که از اول ترم درس ها رو خونده. ولی من چون ساعت های آف ام روکلینیک بودم، الان تقریبا ذهنم پاکه پاکه! بعضی از این کتابها رو حتی ورق هم نزدم. خلاصه اگه کمتر میام نت و کمتر کامنت میذارم بر من ببخشایید. میدونم اینجا هم زیاد خواننده نداره.(خواننده خاموش که اصلا فکر نکنم داشته باشم؟ دارم آیا؟)  بهرحال تک تک تون برام عزیز اید. بعضی ها یه مقدار بیشتر!  :-)

  • امیر