نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۱۲/۹/۹۲
اولین روزی که برای زیارت راهی حرم شدیم،موقع نماز مغرب و عشاء بود و درهای ورودی را کل یوم اجمعین بسته بودند و ما هم که بنا به دلایل کاملاً واضح (البته برای خودمان!) بی خیال نماز جماعت شده‌ بودیم پشت درهای ورودی منتظر ماندیم تا نماز تمام شود. بالاخره درها باز شدند و من از یک سو (ورودی آقایان) و همسرم از سوی دیگر‌(ورودی بانوان‌) وارد حرم شدیم.
وارد حرم که شدم فکر کردم بهترین راه برای رسیدن به ضریح امام این است که به دنبال جمعیت حرکت کنم .فشردگی جمعیت خیلی زیاد بود وحرکت به کندی صورت میگرفت‌. کمی دو دل شدم، ولی به خودم گفتم" تو موفق میشی!"‌ دل به دریا زدم و به طرف در حرکت کردم. صدای جیغ از قسمت بانوان به گوش می‌رسید .یحتمل در آن سمت هم گیس و گیس‌کشی مفصلی به راه افتاده بود! :)) چشمتان روز بد نبیند، داشتم با فشار جمعیت جلو میرفتم که برای یک لحظه احساس کردم کسی دارد چیزی را با قدرت به پهلویم فشار میدهد( تاکید میکنم که محل مورد فشارواقع شده، فقط و فقط پهلوی اینجانب بوده!) با زحمت توانستم سرم را کمی بچرخانم وآرنج مبارک انسان شریف بغلی را ببینم که با قدرت هر چه تمام‌تر به پهلوی من فشار میداد! خواستم اعتراض کنم که دیدم نفسم بالا نمی‌آید. به نظر میرسید چندنفر از بیمارانم که با من دشمنی دیرین دارند بالاخره مرا در میان این جمعیت پیدا کرده اند و مشغول خفه کردن ام هستند! داشتم اشهد خودم را میخواندم که دیدم نفسم برگشته‌است و از فشار پهلو هم خبری نیست‌. گویا دلشان به رحم آمده و بی خیال نفله کردن من شده بودند. دیگر به در نزدیک شده‌بودم و با خودم میگفتم که حتما موفق میشوم و دستم به ضریح خواهد ‌رسید. به در که رسیدم فشار جمعیت پشت سر، مرا به بیرون پرتاب کرد‌. یکدفعه موجی از سرما به صورتم خورد. با خودم گفتم عجب فکر هوشمندانه ای کرده‌اند، میدانستند که مردم بر اثر تقلا گرمشان میشود برایشان تهویه‌ی مطبوع در نظر گرفته‌اند! ناگهان اطرافم خالی شد و جمعیت هر کدام به طرفی رفتند..... از دیدن منظره گریه‌ام گرفته بود و حال عجیبی داشتم. دیگر نتوانستم روی پای خودم بایستم. من کلا از حرم خارج و دوباره وارد فضای باز شده بودم! :|

پ.ن : به شخصه معتقدم که میتوان از کمی دورتر هم زیارت کرد ولی انگار چیزی دلت را می‌لرزاند و تو را به سمت خودش میکشد. یک آرامش عجیب که انسان را به سمت خودش فرا میخواند...

  • امیر

۲۳/۹/۹۲


هفته پیش ماجرایی در کلینیک داشتیم که با توجه به اتفاق دیروز، دیدم بد نیست اینجا بنویسم . مریض قبلی رفته بود و من منتظر ورود مریض بعدی بودم که در اتاقم باز شد و زن و شوهر جوانی وارد شدند. مرد بدون مقدمه موبایلی را که با آن صحبت می کرد داد دست من و گفت: با مادرم صحبت کنید! :-|

پرسیدم: من ایشون رو میشناسم؟ !

گفت: همکارتون هستند.

بعد از احوالپرسی، مادرش که پزشک بود گفت : پسرم و عروسم از سوئد آمده اند و یک ماهی ایران خواهند بود و اگر امکان دارد عروسش را بدون وقت قبلی ویزیت کنم. من هم قبول کردم و از آن خانم خواستم روی یونیت بنشیند تا دهانش را معاینه کنم و رادیوگرافی ها را بررسی کنم.

در حین معاینه شوهرش مرتب از اینکه در ایران چقدر همه چیز بد است و چقدر با سوئد فرق میکند و مردم ایران چقدر به بهداشت دهان اهمیت نمی دهند(!) صحبت میکرد و با پررویی میگفت شما فقط بگین کدوم دندون ها به چه درمانی نیاز دارن تا همسرم رو ببرم پیش متخصص! :-|

بعد از خروجش از اتاق منشی آمد و گفت: چون بدون اطلاع وارد شدن فراموش کردم ازشون ویزیت بگیرم، بگیرم یا نه؟

گفتم: بگیر

رفت و برگشت و گفت هر دو رفته اند!

بعد هم ادامه داد که آقاهه خیلی پررو بود و در سالن بلند بلند برای سایر مریض ها سخنرانی میکرد که اینجا هیچ نظم و ترتیبی ندارد و به یک تکه بیسکویت که از دست بچه ای به کف سالن افتاده بود اشاره میکرد و میگفت" اگر در سوئد این اتفاق افتاده بود کلینیک را تعطیل می کردند" :-|

(همین جا بگویم که کلینیک ما یکی از تمیزترین کلینیک های این شهر است و یک مستخدم اختصاصی دارد که از صبح تا شب فقط برای نظافت اینجا حقوق میگیرد و حداقل روزی 3 بار کل کلینیک را تمیز میکند و بدون اغراق همه جا را برق می اندازد.)


من از رفتاری که دیده بودم هم تعجب کردم و هم دلخورشدم. نمیدانم چرا بعضی از هموطنانم تصور می کنند چون اروپا از نظر فرهنگی از ایران برتر است بنابراین هر فرد ساکن اروپا از نظر فرهنگی از هر فرد ساکن ایران برتر است!!!


دیروز منشی آمد و گفت  که همان آقای سوئدنشین آمده و این بار میخواهد برای ویزیت پزشک نوبت بگیرد .

گفتم "اول ویزیت منو که نداده بود ازش بگیر"

بعد از چنددقیقه در باز شد و خود آن آقا به داخل اتاق آمد و با ناراحتی گفت"من گمان کردم که چون شما با مادرم دوست(!) هستید ویزیت نمی گیرید" !!!

گفتم که اولا من با مادر شما هیچ آشنایی ندارم و این اولین بار بود که صدای ایشان را میشنیدم.

ثانیا شما که متمدن هستید و در اروپا زندگی میکنید و ادعاهایتان گوش فلک را کر کرده است، باید بدانید که ترک مطب بدون پرداختن ویزیت خلاف قانون است!

ثالثا شما که فرموده بودید مادر خودتان پزشک هستند، پس اینجا چه میکنید؟


مردک با اکراه ویزیت را پرداخت کرد و بدون اینکه منتظر نوبت پزشک بنشیند ، دمبش را گذاشت روی کولش و رفت!

  • امیر

۱۳/۹/۹۲

از صبح کلاس داشتیم. ظهر ناهارو تو سلف دانشگاه خوردیم. بعد خانومم رو رسوندم خونه و خودم هم رفتم کلینیک.حدودای پنج که داشتم برمیگشتم منزل، تو این فکر بودم که سر راه، یه پیتزایی چیزی بگیرم. که دیدم همسرخانوم اس ام اس داده: مشترک گرامی بدو بیا خونه یه کاسه آش رشته منتظرته! :-)


خلاصه در معیت عیال نشستیم و با نوای تار آقا علی‌اکبر فراهانی، آش رشته خوردیم (یه قبای قجری کم داشتم فقط!:دی)


اگر از تـــــو جدا باشم، نباشـم


به غیری آشنـــــا باشم، نباشـم


من بی‌دست و پا در زیر تیغت


به فکر دست و پا باشم، نباشـم




یعنی من و ایشون رو بردارید ببرید عصر ناصرالدین شاه ، همونقدر جا می‌افتیم که در قرن بیست و یک !


  • امیر

بیمارم یه دختربچه ی شش ساله بود که از اول تا آخر معاینه، هرنوع وسیله و ابزار و ادواتی که می دید با دست نشون میداد و میپرسید: "این چــیه؟!"

بعد از اینکه یه ربعی وقت گذاشتم و تک تک وسایل دندونپزشکی رو به سرکار خانم معرفی کردم، آینه رو برداشتم و بهش گفتم خب عمو جون!حالا دهنتو باز کن...که برای بار دوم شروع کرد به پرسیدن همون چیزهایی که بار اول پرسیده بود! من هم دوباره همون جواب ها رو تکرار کردم.

میخواستم "ساکشن" رو بذارم توی دهانش، که برای بار سوم سوال کرد:این چیـــه؟!...بار اول و دوم بهش گفته بودم این "آقای تشنه" ست که قراره آبهایی که توی دهن تو جمع میشه رو بخوره! ولی وقتی برای بار سوم سوالش رو تکرار کرد،با بی حوصلگی جواب دادم: این ساکشنه! ...سرشو چپ و راست تکون داد و گفت : نعععع! این آقااااهه تشنه ست (((:

حتی وقتی وسط کار چند دقیقه ساکشن از کار افتاد، دستش رو برد سمت دهنش و گفت: این آقاهه تشنه سیر شده، دیگه آب های دهنمو نمیخوره (((:




  • امیر