نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

با هم راه برید، بدوید، گپ بزنید، بخوابید، آشپزی کنید، غذا بخورید، سر به سر هم بذارید و بخندید، برید خرید، بذارید براتون تی شرت و پیرهن مردونه و کمربند انتخاب کنه، کتاب بخونید، فیلم ببینید، کادو بدید، کادو بگیرید، غر بزنید، گیر بدید، قهر کنید، آشتی کنید، هی از هم عکس و فیلم بی کیفیت و باکیفیت بگیرید، مهمونی و سینما و کنسرت و ولگردی و مسافرت و این‌ها رو که دیگه سفارش نکنم... انقدر حال کنید تا بعد که دلتون براش تنگ میشه، راحت بمیرید!

 

  • امیر

 

1) صبح شنبه ی خود را چگونه آغاز کردید؟ ما اینگونه آغاز کردیم! حالا صبح زود بیدار شدن به کنار!... این "عیدتون مبارک" شنیدن های تا آخر هفته رو چطوری تحمل کنیم؟!

 

2) صبح یارو با ماشین پونصد میلیونی سر تقاطع واستاده بود و با موبایلش حرف میزد، خیابونو کرده بود یه لاین... خیلی ریلکس شیشه عینکشو پاک کرد، دستمال کاغذیو انداخت تو خیابون! میخواستم بگیرم سرشو انقدر بکوبم به فرمون ماشینش که خون بپاچه رو داشبورد! حیف عجله داشتم و با خشونت هم مخالفم!

 

3) یه رزیدنت سال بالایی داریم یزدی ئه. هردفعه که از یزد برمیگرده، انقدر سوغاتی پشمک و باقلوا میاره که الان کل گروه، دیابت حاد گرفتیم. شانس آوردیم امسال فارغ التحصیل میشه و میره از اینجا، وگرنه تلف میشدیم!

 

4) حالا که من افتادم رو دور نوشتن، و شما هم افتادید رو دور کامنت نذاشتن! تصمیم گرفتم اسپانسر قبول کنم و از این به بعد پست های تبلیغاتی بنویسم که حداقل از آمار بالای بازدیدکننده ها درآمدزایی داشته باشم! آره خلاصه... امروز که از کلینیک برگشتم با مایع دستشویی سیب "صحت" دست هام رو شستم، پوست دستم خیلی لطیف شده...!!

 

  • امیر

برایش کتاب میخوانم و گوش میدهد. همین‌جا. روی کاناپه ی سفید رنگ وسط هال، سرش را گذاشته روی پایم. من نشسته‌ام این سر، با دست راستم کتاب را نگه داشته‌ ام و میخوانم، گاهی به هم نگاه میکنیم و حواسمان از کتاب پرت میشود. باران می بارد. پنجره را باز گذاشته ام تا از اینجا که هستیم، بیرون پیدا باشد. بوی نم خاک پیچیده و با عطر خوش موهای او درهم آمیخته. دست چپم میرود لای موهایش ... یاد صحنه ای از فیلم Scent of a Woman میفتم و دیالوگی که فرانک اسلید (آل پاچینو) میگفت "زن ها … تا حالا به زن ها فکر کردی؟ کی خلقشون کرده؟ خدا باید یه نابغه بوده باشه! میگن مو همه چیزه، تا حالا بینی ات رو توی خرمن موهای یک زن فرو بردی؟ دوست داری تا ابد بخوابی"....

 

  • امیر



ما یه غلطی کردیم به مناسبت دروغ سیزده، گفتیم داریم بچه دار میشیم. آقا باورتون میشه جدی گرفته بودن قضیه رو! حتی گوشه ی چشم بعضی هاشون اشک جمع شده بود. وقتی فهمیدند دروغه، کم مونده بود منو بگیرن یه دست کتک بزنند! از همه بی جنبه تر هم خانممه! ادای خانم های باردارو درمیاورد، بعد منو مجبور میکرد انقدر ازش پذیرایی کنم تا جونم درآد!... دروغ نگین آقا! آخر و عاقبت نداره :|


  • امیر

سلام به همگی، حال و احوال چطوره؟ ما هم دو روزی هست که از سفر برگشتیم و تا این لحظه لاینقطع در جنب و جوش دید و بازدید عید بودیم.


1) جای دوستان خالی. سفر خوبی بود. فضای شاد و آرامش اونجا رو که می دیدم دلم براى تهران شلوغ و عصبانى و غصه دارمون میسوخت. اکثر جشن ها و کنسرت ها 12 شب به بعد برگزار میشد. توی بیشتر رستوران ها هم موسیقی زنده اجرا میشد و ملت رسماً با قاشق و چنگال می رقصیدند!

2) من عاشق دریای شمال ام. ولی رنگ سفید و بوی خاص دریای جنوب رو با هیچی نمیشه مقایسه کرد. برای اولین بار پاراسل سوار شدیم (برادران رایت رو که میشناسید؟ من امیرشون ام! :))) سکوت و آرامش اون بالا رو خیلی دوست داشتم، البته جیغ های خانومم چندباری این سکوتو به هم زد، ولی در کل تجربه خوبی بود. بعد از پاراسل هم یه شاتل دونفره کرایه کردیم و بطور مبسوطی طعم شور آب های خلیج فارسو چشیدیم!  تا دو روز دماغ و چشم و گوشمون میسوخت. صد رحمت به طعم دریای خزر! 

 

3) روز دوم هم رفتیم دلفیناریوم و سالی و ایتز و اسکار و پریتز رو که حرکات محیرالعقولی انجام میدادند، با دهن باز تماشا کردیم! یه نقاشی هم کشیدند که دیوونه تر از ما پیدا نشد بخره!:دی. از برکه ی تمساح ها هم دیدن کردیم و هرچی اصرار کردم محض تفریح، لااقل یه نفرو به قید قرعه بندازند توی برکه و بقیه تشویق اش کنند، بی ذوق ها قبول نکردند.

 

4) و البته خرید هم فراموش نشد. رفتیم پردیس و تا دلتون بخواد اجازه دادیم که تا خرخره (بلکه هم تا زانو!) سرمون کلاه بذارند. مرکز تجاری هم رفتیم که فضاش شبیه فروشگاه های دبی بود و چندنفر از همراهان ما جوگیر شده بودند و به انگلیسی قیمت میپرسیدند! :| در کل هم به این نتیجه رسیدیم که این بچه های جنوب خیلی بامزه اند، برندهای فیک رو به ملت غالب میکنند و دور هم میخندند! ( TOMMY مانتو میزنه آخه؟!)

 

5) روز آخر هم برنامه ی غواصی داشتیم که دیدیم باد و طوفان داره جزیره رو جا به جا میکنه! اما بد به دلمون راه ندادیم و با اعتماد به نفس کامل حوله های هتلو برداشتیم و راه افتادیم. اول رفتیم آموزش غواصیSea Master. جای دشمن هاتون خالی! به حدی باد شدید بود که تمام شن ها عین سوزن میخورد تو سر و صورتمون! لذا پشیمون شدیم و قبل از اینکه به جای آب، توی ماسه ها غرق بشیم برگشتیم هتل!

 

 چند تا عکس در ادامه مطلب

  • امیر