نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۲ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

به نظر من یکی از نفرت‌انگیز‌ترین اقدامات دنیا، تلاش برای تغییر دادن آدم هاست اون‌طور که ما میخوایم... مثلا تحت فشارش بذاریم که بره وزن کم کنه، بیشتر پول در بیاره، برون‌گرا باشه، کتابخون باشه، ورزشکار یا... این‌طوری انگار داریم یه پیام آشکار مخابره میکنیم به اون آدم که:

"تو دوست‌داشتنی نیستی مگه اینکه این طور که من میخوام باشی"

آدم‌ها رو بخاطر همون چیزی که هستند باید خواست و دوست داشت. یعنی به گمونم بین دوست نداشتن یه آدم و دوست داشتن مشروطش، اون اولی بهتره!



پ.ن: لطفا از این نوشته این طور برداشت نشه که نویسنده(!) به جمله ی "همینه که هست" اعتقاد داره. خیر، بنده هم میدونم آدمیزاد مدام در حال تغییره، اصولا اگه تغییر نکنه یا تن به تغییر نده فرقی با سایر موجودات و نباتات نداره! الان مسئله اینه که آدم تغییر کنه تا کامل‌تر بشه یا مجبور باشه تغییر کنه تا دوست داشته بشه. حالت اول در بطن خودش عشق داره و امنیت، ولی حالت دوم ذاتا پر از رنجه و ناامنی...


  • امیر

۱-این سفرم به اصفهان یه حال و هوایی بهم دست داده بود که وقتی وارد نقش جهان میشدم، السلام علیک یا شاه عباس کبیر میگفتم زیر لب! هوا آلوده بود، سرد بود، بارون نمی بارید، خطر اسیدپاشی هم هنوز وجود داشت، اما مردم سرخوشانه کنار زاینده رود قدم میزدند، گاهی یه پیرمردی هم می‌اومد میزد زیر آواز جلوی شیخ لطف‌الله میخوند همه ی میدون میشنیدن! به مردم زنده دل و سرخوش این شهر حسودیم شد. کاش تهران هم رود داشت، دریا داشت.

۲-یادش به خیر! انگار همین دیروز بود زنگ زدیم اصفهان گفتیم برای خواستگاری دخترخانمتون میخواستیم مزاحم بشیم.

_: خونه ازخوددون‌ِس ؟

_: اون وخ باباشون چی کارِس؟

_: خوندون چند طبقه‌س؟

:)))))

جشن عقدمون تو اصفهان برگزار شد. یادمه اون شب اقوام خستگی ناپذیر اصفهانی تا ۳نیمه شب هنوز مثل سرشب سرحال بودند! آوازه خون... سرخوش... من و هدیه داشتیم از شدت خستگی بیهوش ‌میشدیم. اما کسی حواسش به ما نبود. جشن ما بهانه بود برای سرخوشی، برای خنده، برای دور هم جمع شدن...


۳-امروز توی جمعی بودم که همه داشتند از مقاله های چاپ شده و سخنرانی هاشون میگفتند. پرسیدند من چی کار میکنم؟ گفتم وبلاگ مینویسم:دی. خندیدند و بعد گیر دادند که آدرس وبلاگت چیه و چی مینویسی، که البته من طفره رفتم و وانمود کردم همه چی یه شوخی بی نمک بوده! الان چندساعته فکرم درگیره. یه زمانی فکر میکردم"از من دیگه گذشته" جمله ای نیست که به این زودی بخوام ازش استفاده کنم. اما این روزها خیلی چیزها هست که حس میکنم "از من دیگه گذشته."یکیش همین وبلاگ نویسی.

  • امیر