نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

من امروز صبح دو ساعت کلاس داشتم و مابقی آف پژوهشی بود، ولی از اونجایی که دیروز دوشیفت دستم تو حلق ملت بود حوصله ی دانشگاه رفتن نداشتم و گرفتم خوابیدم، وقتی هم بیدار شدم ظهر شده بود و داشتم میمردم از گشنگی! از اون طرف هم ذوق خوردن ماهی ای که از شمال خریده بودم در وجودم بیداد میکرد. رفتم سراغ کتاب آشپزی و با قلبی آکنده از عشق، نشستم به خوندن... از دیدن تصاویرش دهنم آب افتاده بود و اسید معده‌ام همینجور داشت ریلیز میشد! :)

خب! مواد لازم برای سرخ کردن ماهی: پودر سوخاری، تخم مرغ، آب پیاز، ادویه نمیدونم چی ، نمک و فلفل و ...باور بفرمایید حس میکردم در این لحظات تاریخی، خداوند برای آماده کردن تک‌تک این ها در من انرژی و علاقه کافی گذاشته! :دی 

حالا پودر سوخاری کو؟!... زنگ زدم به هدیه که: "پودر سوخاری داریم؟ کجاست؟ میخوام ماهی سرخ کنم."

بلافاصله دستورات شروع شد:

- یه بسته توی کابینته، ماهی رو بزن تو پودر، آبلیمو هم روش بریز ، دیگه دست نزن تا خودم برسم خونه.

- ببین توی این کتابه بجای آبلیمو نوشته آب پیاز ؟

- نه نه اصلا لازم نیست .

- آخه خوشمزه میشه...

- همین کاری که گفتم انجام بده!

- یعنی تخم مرغ و اینا هم نمیخواد؟

- تو فقط همین کاری که گفتم انجام بده! :/

بله!... بدین ترتیب برنامه تغییر کرد و توهمات بنده برطرف گردید. کتابو هم بستم و گذاشتم سر جاش!

  • امیر

1) پدر من همیشه آدم سختگیری بوده. توی زندگیش یه سری قاعده و قانون داره که هرگز حاضر به تغییرشون نیست، تلاش ما هم برای تغییر دادن این قوانین به منزله ی آب در هاون کوبیدن بود و هیچوقت به نتیجه ای نرسید. اما همین آدم جدی و سختگیر، از لحاظ مادی و معنوی، بزرگ ترین حامی زندگی منه. چندوقت پیش که کنارش نشسته بودم و دستش تو دستم بود، یاد یه خاطره ای افتادم. سالشو یادم نیست، اما بچه بودم. رفته بودیم یجایی تو  طبیعت که از زیر صخره ها آب چشمه سرازیر شده بود، اهالی اونجا میگفتند که از این آب میشه نوشید. من هم نشستم لب چشمه و دست هام رو پر از آب کردم اما همین که جلوی دهانم میاوردم چند قطره بیشتر نمیتونستم بخورم. تا اینکه پدرم اومد، دستشو گرفت زیر آب و آورد جلوی دهان من... خیره شدم به اون دست های بزرگ پر از آب، هیجان زده شده بودم که دارم قلپ قلپ آب میخورم و تموم نمیشه، حس میکردم چقدر خوشبختم که این همه آب تو دست های پدرم جا شده! :)) ... حالا دست های خودم هم اندازه ی دست های اونه، با این تفاوت که دست های اون دیگه مثل قبل، جوان و پرقدرت نیستند اما هنوز هم پر از امنیت اند. همین دست ها که در عالم کودکی مطمئن بودم میتونند از من در مقابل هر شری تو این دنیا حفاظت کنند.


2) دوستانی که اینجا رو میخونند و پدرشون در قید حیات نیست، امیدورام روحشون قرین شادی و آرامش باشه. و اون دوستانی که از نعمت وجود پدر برخوردارند، امیدوارم قدرش رو بدونند.


3)چندروز پیش به هدیه گفتم چیزی احتیاج ندارم و به فکر کادوی روز مرد نباشه. اون هم گفت باید به سنت ها احترام گذاشت و جورابو حتما برام میخره! :/ گفتم مسئله ای نیست، اما اگه در آینده بچه هام بخوان روز پدر بهم جوراب کادو بدن با کمربند سیاه و کبودشون میکنم! :))) پدرم هم اگه همین کارو کرده بود الان کلکسیون جوراب نداشت! :))) ...حالا امروز رفته برام پاور بانک خریده، متاسفانه دیگه به بهانه ی نداشتن شارژ هم نمیتونم گوشیمو خاموش کنم! ;)))


 

  • امیر

بعضی از بانوان محترمی که تشریف میارند کلینیک، به قدری آرایش میکنند که آدم خیال میکنه قراره مراسم عقد و عروسیشون وسط درمانگاه برگزار بشه! ببخشید که اینو میگم، جسارته، ولی آرایش غلیظ و شدیدی که هیچ تناسبی هم با زمان و مکان نداشته باشه، از نظر ما مردها دو تا معنی بیشتر نمیده: یا طرف به منظور خاصی دنبال جلب توجهه، یا دچار اختلال شخصیته. میگم اختلال شخصیت، چون کاملا مشخصه که یه سری از خانوم ها میزان اعتماد به نفسشون با میزان آرایش صورتشون رابطه ی مستقیم داره. تعریفشون هم از زیبایی اینه که خودشونو شبیه اژدهای هفت رنگ درست کنند! :/

حالا کاری به ایدئولوژی این ها نداریم، ولی خواهشا موقع مراجعه به دندونپزشک کمتر از لوازم آرایشتون استفاده کنید. بخاطر خودتون میگم! رژ لبتون مالیده میشه به آینه و معلوم نیست جنسش چیه که دیگه پاک هم نمیشه، ما هم نمی بینیم چی کار داریم میکنیم، یهو دیدی بجای دندون چهار بالا، زدیم دندون هفت پایینو پر کردیم! :))) خلاصه از ما گفتن بود.

 

امروز بعد از رفتن یکی از همین بانوان محترم فوق الذکر، میخواستم دستکشم رو تعویض کنم که دیدم دستیارم داره میخنده. گفتم به چی میخندی؟ گفت شیر پاک کن بدم بهتون! :/

 ( تصویر دستکش مربوطه )

اینو هم بگم که بنده معتقدم بهترین آرایش برای یه دختر، لبخندشه. بجای اینکه اینقدر پول لوازم آرایش بدید، بیاید دندوناتونو بلیچ (bleach) کنید. خیلی هم تاثیرگذارتره! :))

پ.ن: تیتر پست هم مطلع شعری از دکتر قناد هست که در همین زمینه سروده شده. تشریف ببرید ادامه مطلب، کاملش رو بخونید.

  

  • امیر

صبح، کت و شلوار پوشیده و کراوات زده و ادکلن روی کله ی خود خالی کرده و استثنائاً با موهای شونه شده، همراه خانومم (اون هم همین جور تو مایه های من!) رفته بودیم کنگره. وقتی رسیدیم و پمفلت ها رو گرفتیم، هدیه فهرستو زیر و رو کرد و سه چهار تا سخنرانی و پانل رو که پسندید علامت زد و رفت ببینه. من هم ایستادم توی سالن و منتظر بچه ها شدم. اون ها هم فوکلی و مرتب، سر رسیدند. خیلی هاشون اومده بودند، اون هایی که به تازگی in relationship شده بودند و آورده بودند نشونش بدن!، اون هایی که تخصص قبول شده بودند، اون هایی که رفته بودند طرح و....

اما اوج خوشی در دیدن چندتا از اساتید قدیمی و سلبریتی های رشته های تخصصی بود و همینطور دیدن ناگهانی یه رفیق سال بالایی که مدت ها ازش بی خبر بودم.

همه ظاهرا حواسمون به هم بود، ولی از چرخش چشم ها و زیر نظر گرفتن باقی حضار هم غافل نبودیم. اغراق نیست اگه بگم تا حالا تو هیچ محیط علمی فرهنگی هنری این تهران بی در و پیکر، این همه آدم شیک یکجا ندیدم!  هر سال چند هزار نفر توی کنگره شرکت میکنند،شرکت هم نکنند میان از نمایشگاه جانبی اونجا برای مطب ها و کلینیک ها شون در سرتاسر کشور خرید میکنند. بلبشویی میشه باور نکردنی!...

حقیقتش یه لحظه وسوسه شدم یه بمب وسط سالن منفجر کنم و کلی رقیب حرفه ای رو حذف کنم! :)) فکر بدی هم نیست. بالاخره یه روز یکی این کارو میکنه!


  • امیر

وقتی شما رزیدنت میشوید کلی دلیل برای اینکه خوشحال بشوید وجود دارد:

یکی از این دلایل قبول شدن در امتحان رزیدنتی است. صرف نظر از اینکه شما چقدر برای رزیدنتی زحمت کشیده و درس خوانده باشید، اصولا قبول شدن در هر نوع امتحانی برای هر بنی بشری بسیار فرح بخش است.


دلیل دیگر این است که هر موجود دوپایی (مثلا حتی شامپانزه!) از اینکه ارشد و سال بالایی باشد یک جورهایی حال خوشی پیدا میکند و رزیدنت هم ارشد دانشجویان دوره عمومی محسوب میشود. کم پیش نمی آید صحنه هایی که در آن یک رزیدنت به چند دانشجوی GP نگاهی می اندازد و در حالی که لبانش را به نشان اشمئزاز جمع میکند، سرش را تکان میدهد (یعنی که اه اه چقدر اینها کودک هستند!) یا مثلا به بغل دستی اش می گوید: والله ما که  عمومیبودیم این شکلی نبودیم!


دلیل دیگر این است که شما در دوره رزیدنتی پول در می آورید و چه کسی است که از پول بدش بیاید؟! درضمن شما کلی در این دوره احساس مفید بودن میکنید و صاحب کارت و مهر نظام پزشکی می شوید که مثل دستمال قدرت داداش کایکو، به آدم حس اعتماد به نفس میدهد! (این هم یک دلیل دیگر برای حال خوشی است که ذکر آن رفت.)

علاوه بر آن حقیقت این است که در دوره عمومی معمولا آموزش درست و حسابی برای دانشجو پیش بینی نشده است (البته منظورم این نیست که برای رزیدنت یک همچین چیزی پیش بینی شده است!) و دانشجویان عمومی معمولا افراد بلاتکلیفی به شمار می آیند و از هر کاری در حد روتین آن را یاد میگیرند. همین حالت باعث میشود گاهاً اساتید محترم و رزیدنت ها به GPها به دید افرادی غیرحرفه ای و دست و پا گیر نگاه کنند. (با وجود اینکه خودشان هم زمانی GP بوده اند.)

 

همچنین وقتی از مرحله GP وارد مرحله Resident ای میشوید مجبورید ساعات بیشتری را در کلینیک بگذرانید و گاهاً مسئولیت دموستریشن دانشجویان سال پایینی را برعهده بگیرید. درواقع تبدیل به یک "کارگر مفت" برای کلینیک و استاد و سیستم آموزشی میشوید و صدالبته که کارگرهای مفت در طول تاریخ بشریت همواره موجودات محبوبی بوده اند!


پ.ن1: رزیدنت =
دانشجوی تخصص ، GP = عمومی

پ.ن2: یکی از پست های وبلاگ سابقم بود که ری پست (!) کردم.

 

  • امیر

1)فردا آخرین امتحانو هم میدیم و خلاص. اما جا داره از همین تریبون،دست اون عزیزی که ایده ی برگزاری "امتحانات خروج از بخش" رو در گروه ما پایه گذاری کرد، گاز بگیرم!.. این وبلاگ نویسی هم برای من دردسر شده. انقدر منزه طلب شدم که دیگه دست و دلم به کپی برداری نمیره. (حتی کپی برداری از برگه ی امتحانی بغل دستیم!) برای همین هربار که از رو دست کسی نگاه میکردم، آخر برگه ام مینوشتم "با تشکر از فلانی"!.. ولی متاسفانه اساتیدمون جنبه ی رعایت قانون کپی رایتو نداشتند. نمره ام رو کم میکردند بی جنبه ها!

 

2) یکی از دوستان به تازگی نامزد کرده. نامزدش از اعضای تیم بسکتبال دانشگاه ست. روم به دیوار، خانومه پنج شیش سانتی از من و رفیقم بلندتره! (حالا فکر نکنید ما کوتوله ایم، ما هردو بالای صد و هشتادیم.) هدیه میگه قد که مهم نیست، مهم اینه که باهم تفاهم دارند. ولی من با نظرش مخالفم. قد زن باید طوری باشه که وقتی میخواد نگات کنه مجبور بشه سرشو بالا بگیره. (فمنیست ها گارد نگیرند! از منظر رمانتیک عرض میکنم :دی )

 

3)آقا چه وضعشه؟ شما ببین اوضاع چقدر قاراشمیش شده که متولدین هفتاد، الان بیست و سه ساله اند. در صورتی که بیشتر از شونزده هفده سال کشش ندارند باشند! یکی از نرس های کلینیک متولد هفتاد و یکه، ظهرها همسرش بچه رو میاره تا این خانوم بهش شیر بده. اونوقت هرکس از من و هدیه میپرسه قصد بچه دار شدن ندارید، هرهر میخندیم میگیم ما خودمون هنوز بچه ایم! یه خانومی هم هست هرچندوقتی برای تمیزکاری خونه میاد. هردفعه با لهجه شیرین آذری سراغ بچه مونو میگیره. یعنی به شدت پیگیره ها! امروز ازش پرسیدم سمیه خانوم خودت چندتا بچه داری؟ گفت "من تا حالا پنج تا بچه اختراع کردم!" روم نشد بپرسم از خوارزمی هم جایزه گرفتی آیا؟!



 

  • امیر

چی فکر میکردیم و چی شد. چقدر زود به روغن سوزی افتادیم! یه زمانی یواشکی کتاب های پدرو میذاشتیم زمین و تند تند رمان میخوندیم و با دیوان شمس و حافظ فال میگرفتیم و زندگی میکردیم... پامون رو که میذاشتیم خونه ی دوست و آشنا، اول میرفتیم سراغ کتابخونه اش و قبل از اینکه با خودش گپ بزنیم، به کتابهاش سر میزدیم و اگه کتابی بود که تا به حال ندیده و نخونده بودیم همونجا ازش امانت میگرفتیم ... این ها مربوط به زمانی میشه که "وسواس انتخاب کتاب" به نظرم عجیب ترین وسواس دنیا بود و چقدر زیاد بودند کتاب های خوب و نویسنده های خوبتر! کتاب هایی که از ناخودآگاه نویسنده ها منشاء گرفته بودند و وارد ناخودآگاه ما میشدند و تاثیرات ابدی به جا میذاشتند.

دقیقا نمیدونم از کی؟! شاید از زمانی که نویسنده های خوب مرحوم شدند و کتاب های خوب ممنوع!... لابد از اون زمان بود که میرفتم وسط کتابفروشی می ایستادم و منگ و سرگردون قفسه ها رو نگاه میکردم، بیشتر از ده بار کتاب ها رو میکشیدم بیرون و میذاشتم سرجاش و این قدر این حرکت تکرار میشد تا عاقبت خود کتابفروش میگفت "کمکی از دست من بر میاد"؟ !  مدام دست و پا میزدم تا شاید دوباره لذت خوندن چند ورق یا شنیدن چند جمله ی زیبا رو تجربه کنم،اما شدنی نبود. کتابی رو برمیداشتم و نصفه رهاش میکردم و به خودم میگفتم نه! باید خوندش...کتاب خوندن ام فقط جنبه ی تهذیب نفس پیدا کرده بود و بس! انگار بدون اینکه خودم متوجه بشم به "وسواس انتخاب کتاب" دچار شده بودم، یا شاید هم به پدیده ی "رژیم کتابخوانی"!

اما حالا نه مثل دوره ای که رژیم کتابخوانی داشتم و نه مثل دوره ای که بیشتر از ظرفیتم کالری کتاب مصرف میکردم(!)... حالا معتقدم میشه بین نویسنده های گمنام تر و جوان تر هم کتاب های خوبی پیدا کرد که ارزش خوندن داشته باشند. البته به شرطی که کتاب های نیمه رها شده ی قبلی رو تموم کرده باشید!

 

پ.ن:این هم شاهدی بر ادعای بنده که نشون میده از عنفوان کودکی علاقه ی زیادی به مطالعه داشتم! :))) امیدوارم به زودی دوباره این علاقه رو بدست بیارم.

 

  • امیر

بعد از یک ماه لی لی به لالای یه نفر گذاشتن و تحمل کردنش وسط طرح تحقیقاتی ای که خودم پیشنهاد داده بودم و دو نفر دیگه هم همراهی ام کرده بودند، همون یه نفر شروع کرد به جار و جنجال و سالسا رقصیدن روی اعصابم! شاید اگه این خستگی مزمن و آشفتگی فکری ناشی از امتحانات نبود میتونستم باز هم بی توجهی کنم، اما نشد!...

مزخرف گفتن آدم ها زیاد عصبانیم نمیکنه، اما اصرار بر حرف بی منطق و سر و صدا راه انداختن و تصور اینکه هرکس داد نمیزنه و فحش نمیده لابد بلد نیست، اصلا تو کَت ام نمیره. هرچند همیشه بعد از این لحظه ها از خودم میپرسم آخه کل هیکل دو قرونی طرف ارزش این عصبانیت رو داشت؟!

یه اصل و قانونی برای خودم دارم که میگه: هر کس داد میزنه باید عذرخواهی کنه. (بماند که شخص مورد نظر ارزش همون داد رو هم نداشت) اما امیدوارم پرسنل بخش و دوستانم که امروز صدای داد زدنم رو شنیدند منو ببخشند. کاش یه روزی اصلا هیچکس داد نزنه، مگه برای ابراز شادی. کاش من هم بتونم اونقدر به اعصابم مسلط بشم که برای هیچ آدم نامرد و بی ارزشی صدام بلند نشه !

یعنی زنده می مونم روزی رو ببینم که یه عده به خاطر پیش بردن کار خودشون حاضر به تخریب کار دیگران نباشند؟!

  

  • امیر