نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

مصطفی کارگر و پیک لابراتوآری ئه که با کلینیک ما کار میکنه. بیست سالشه. پسر مودب و خوش اخلاقیه. با منشی ها شوخی میکنه ،کاری که من نمیکنم، اما ته شوخی هاش هیچی نیست. با من شوخی میکنه و گاهی از مسافرت هایی که تنهایی رفته و فقط صد تومن خرج برداشته و نصف ایران رو شامل میشه برام حرف میزنه!... روی بازی های جام جهانی چندبار با هم شرط بندی کردیم و تا حالا دوتا ساندویچ باخته. چندروز پیش با خودم میگفتم ساندویچی که مصطفی بده حتما مزه ای نداره اما دست کم با هم گپی میزنیم تا در موردش بیشتر بدونم.

اما... متاسفانه دیروز عصر تصادف کرده و الان وضعیت خوبی نداره...امیدوارم زودتر سلامتیش رو بدست بیاره، دلم میخواد دوباره برای هم کرکری بخونیم و اونقدر بخنده که بهش بگم وقتی میخندی دندون عقلت هم معلوم میشه... دلم میخواد دوباره سالم ببینم اش و با هم بریم فست فود روبروی کلینیک و ساندویچ مهمونش کنم...

براش دعا کنید لطفا.


  • امیر

1)چندشب پیش اولین بازی ایتالیا بود. از روز قبلش کرکری هامو برای رفقا خونده بودم.جاتون خالی مثل سگ آقای پتیبل هم از باخت ایتالیا وحشت داشتم! هدیه هم که سالی به دوازده ماه فوتبال نگاه نمیکنه، شده بود طرفدار دوآتیشه ی انگلیس تا روی اعصاب من جت اسکی بره! وقتی انگلیس گل دوم رو خورد میتونستم قیافه های دمغ دوستان رو تصور کنم :))) تساوی تیم ملی هم خیلی حال داد. به بردن آرژانتین که امیدی نیست ولی امیدوارم بوسنی رو ببریم.


2) دست یکی از بیمارهام یه تعداد کارت فوتبالی دیدم. از همون ها که ما هم زمان بچگی جمع میکردیم و اون زمان وسیله ای بود جهت کسب اعتبار جلوی بچه های همسن و سال! هر پسر بچه ای برای خودش یه کلکسیون از این ها داشت و هر چی مجموعه ات کاملتر و منحصر به فردتر بود، توانایی پز دادنت هم بالاتر میرفت. فکر نمیکردم هنوز هم از این کارت ها وجود داشته باشه. با دیدنشون احساسات نوستالژیکم برانگیخته شد!

 

3) هفته ی پیش رفته بودم تره بار، سفارش کرد از اون فلفل سبزها هم بخر من خیلی دوست دارم. حالا از وقتی که اینا رو خریدم هرروز همراه غذا میاره سر میز. ولی قبل از اینکه خودش بخوره به من میگه یه ذره از تهش بخورم که تند نباشه! :/ ... امیر هستم، از دهان تا منتها الیه ام در حال سوختن!


  • امیر

میگه تو به آدم های اطرافت خیلی فضا میدی، چون میخوای فضای خودت حفظ بشه. از کسی زیاد سوال نمیپرسی چون نمیخوای از خودت زیاد سوال بپرسند... خلاصه میخواست بگه که من اگه یه کارهایی رو میکنم بخاطر اینه که انتظار دریافت مشابه اش رو از اطرافیانم دارم.

هنوز مطمئن نیستم چقدر باهاش موافقم اما میدونم که این کارها رو میکنم چون به نظرم حق اولیه و انسانی هر کسی هست که فضاها، زمان ها، خلوت ها، ناخوشی ها و بهم ریختگی های خودشو داشته باشه. همون بحث حریم خصوصی آدم هاست. اگه من به حریم خصوصی کسی احترام میذارم برای اینه که فکر میکنم آدم ها باید به حریم خصوصی هم احترام بذارن نه برای احترام متقابل!

مردها رو تو فیلم های ایرانی دیدید؟ یا عوضی اند و کتک میزنند و غیرتی ناجورند و شکاک و پارانوئیدی هستند که این ها میشن مرد بدها ! یا اونقدر نرم و نازک و عزیزم هرچی تو بگی و عاشق پیشه هستند که آدم میخواد لپشون رو بگیره بگه گوگولی مگولی! بعد این ها مرد خوبان. حالا من گاهی نمیدونم اصلا پس چیکاره ام؟ اون احترامه و فضاهه که همه ازش مینالند که مردها بی شعورند و نمیفهمند که ما لازمش داریم و این ها رو میدم ...اونوقت تعبیر میشه به طلبکاری فضایی که خودم میخوام داشته باشم ... بعد یه جاهایی یه فضاهایی برای خودم ایجاد میشه و بعد عکس العملی که میبینم گیجم میکنه ... یعنی ممکنه که اصلش همینی باشه که تو فیلم ها نشون میده و من یه چیز هشل هفتی اون وسط هام که اصلا معلوم نیست چیه؟

  • امیر

1- دیشب در حین تماشای بازی برزیل و کرواسی بالاخره فهمیدم این پیتزافروشی سر خیابون که من هرروز دارم ازش پیتزا و ساندویچ میخرم و هی فکر میکنم کجا دیدمش، شبیه کیه!... نزدیک بود اورکا اورکا گویان راه بیفتم توی خیابون، یقه‌اشو بگیرم و بگم که مردک چرا خودت نیومدی با زبون خوش اعتراف کنی که قیافه‌ات شبیه سرمربی کرواسی ئه! بعد هدیه رو از خواب بیدارش کردم و پرسیدم که سرمربی کرواسی رو دیدی یا نه؟ گفت نه. خودم هم میدونستم که ندیده. فقط میخواستم بهش بگم که من بالاخره فهمیدم این یارو شبیه کیه!

 

2- کلا از جام های جهانی خاطره ی خوبی ندارم. همیشه تو این فصل از نظر روحی مصدوم بودم! ولی محض اطلاع برای اولین و آخرین بار اعلام میکنم که طرفدار آرژانتین و ایتالیا هستم. امیدوارم امسال یکی از این دوتا قهرمان جام بشن. البته اعتقاد دارم بهترین دوره ی جام جهانی همون 98 فرانسه بود. اون زمان همه ی تیم ها حداقل سه چهارتا ستاره داشتند. حتی ایران هم اون دوره بهترین تیمش بود. امسال هم یکی از بازی هایی که برای دیدنش هیجان دارم، بازی ایران و آرژانتینه. احتمالا هموطنانمون توی این بازی شیوه ی جدیدی از "تشویق" رو به دنیا معرفی کنند، بهش میگن "موج ایرانی". به این صورت اجرا میشه که بعد از گل پنجم آرژانتین،همه دودستی میزنند تو سرشون!


3- خیلی داغونم! این هفته اینقدر برامون کلاس ها و امتحان های چرت و پرت برگزار کردند که نزدیک بود مثل عارف قاطی کنم و بگم: آقا من بیست سال پیش کنکور شرکت کردم، الان میخوام رییس جمهور بشم!!!


  • امیر

1- آیا خواب آشفته ای دارید؟ آیا از بی خوابی رنج می برید؟... امتحانات ما را تجربه کنید! ...من نمیدونم چرا نزدیک امتحانات که میرسه، پترن خواب ام اینقدر خوب و منظم میشه! صبح ها که اصلا دلم نمیخواد بیدار بشم، شب ها هم خیلی زود خوابم میبره. در نتیجه الان به حدی درس ها جمع شده که نمیدونم کدومشو بخونم. فقط کتاب ها رو نگاه میکنم و لبخند میزنم! چند ماه پیش، سه تا کتاب آفست سفارش داده بودم رو هم شد 360 تومن. ولی اردیبهشت که رفته بودیم کنگره از اونجا PDF کل کتاب های 2014 تکست رو خریدم 100 تومن! یعنی اگه وایلی و پینکهام و غیره بدونند رفرنس هاشون به چه قیمت تباهی فروخته شده، خودکشی میکنند!


2- فرز sunshine ، فایل k-flex، headstrom ،اسپریدر مایلیفر، حتی دستکش با پودر هم کمیاب و در حد نایاب شده !... ما که چشم باز کردیم جنگ بود. قبلش هم که انقلاب بوده. بعدش هم تا به امروز "در این برهه‌ی حساس" بودیم و یه سره بدبختی و تحریم و هزار تا کوفت و زهرمار!... من هرچی فکر میکنم میبینم سیاست هامون بیشتر نوعی لجاجت ناشی از رشد نیافتگی هستند تا عزت و اقتدار! وگرنه به این چیزها باشه که کره شمالی مقتدرترین کشور دنیاست!

 

3-جاتون خالی، دیشب شام کوفت داشتیم. آخه خانومم دستش به تبلت بند بود، داشت به "پو" غذا میداد! حالا از دیشب هربار میاد تو آشپزخونه بهش تیکه میندازم: از این طرف ها؟ یه وقت غریبی نکنی جای جدید؟ :))) ... میخوام امشب خودم شام بپزم، تصمیم گرفتم یه عالم سیب زمینی سرخ کنم، بعد هی بهشون ناخونک بزنم تا تموم بشن! اصلا عقده ای شدم بس که زنم زده پشت دستم! :)))

 


4- خانوم دکتر عزیز، تولدت رو تبریک میگم.


  • امیر

چشم هام رو بسته بودم و تصاویر روزی که گذروندم توی ذهنم مرور میشد، با صدای منظم نفس های همسرم، شبیه نت های به هم پیوسته ی موسیقی ... تصاویر مبهم ... فکرهای بی سر و ته... خوابم نمیبرد و داشتم فکر میکردم به رابطه ی "خواب" و "زندگی". رویا و کابوس میبینیم و میگیم خواب... بی رویا و کابوس چشم هامونو میبندیم و باز میکنیم و میگیم خواب... عشق بازی میکنیم و میگیم خواب... آخرش هم نمی فهمیم کل فیلم زندگیمونو توی خواب دیدیم یا نه !

خواب های من خیلی اوقات از نگاه سوم شخص هستند. خاطراتم هم همینطور!.. واضح تر بگم، انگار این خواب ها و خاطرات از نگاه من ضبط نشدند و از نگاه یکی دیگه روایت میشن. اینکه دوربین سمت راسته یا چپو نمیدونم، اما اینو میدونم که خودمو توی صحنه میبینم!

دوستان نکته سنج لابد نتیجه گیری میکنند که روح وجود داره و از بدن جدا میشه و ...

وبلاگ نویس هم باید گاهی روحش از بدنش جدا بشه! یجایی از بالا و پشت سر نگاه کنه به وبلاگش... لب هاشو به هم فشار بده از خوندن بعضی پست ها... چشم هاشو هم گاهی تنگ کنه... لپ تاپش اگه تکیه گاه مچ داشته باشه گاهی باید با انگشت هاش بزنه روی تکیه گاه و گاهی هم اصلا ضرب بگیره روش!


پ.ن: تا پنج تیر بخش نظرات وبلاگو میبندم، اینطوری اگه قصد تعریف داشتید زحمت شما و شرمندگی خودم کم میشه و اگه هم خواستید از مزخرف بودن پست‌هام بگید که پیش‌دستی کردم و اجازه‌ی تشویش اذهان عمومی رو ندادم! :)) خواهشمندم غرغرهای احتمالی رو هم بذارید برای وقتی که امتحان ارتقا تموم شد.


  • امیر

1)یکی اومده بود کلینیک و اصرار داشت که باید به بچه ام چرک خشک کن بدید. گفتم چون دندونو کشیدم و آبسه اش تخلیه شده دیگه آنتی بیوتیک لازم نداره. گفت خب آنتی بیوتیک نده چرک خشک کن بده! :/ اون یکی واستاده بود وسط اتاق که برای دندون درد چی دارید؟ گفتم هم کدئین هست هم بروفن... گفت همین؟ ... نه، تریاک و هرویین و شیشه هم داریم. قاچاق انسان هم میکنیم!


2)یه رفیقی دارم که خیلی پاستوریزه ست. یعنی اگه امکانش بود هموژنیزه اش هم کنیم رقیب قدرتمندی برای شیر پاکتی میهن میشد! دیروز بخاطر دندون های پسرش اومده بود کلینیک. انتظار داشتم بچه اش هم مثل خودش مؤدب و عصا قورت داده باشه، ولی دقیقا برعکس بود. به محض اینکه وارد شد از این جلو به همه گفت "سلام کله پوک ها!"... یعنی به همه ها :))) وقتی میخواستند برن رفیقم اصرار داشت که هزینه ی درمانو پرداخت کنه، یکی زدم پس سرش و گفتم پولتو بذار تو جیبت :)) ولی امروز دوباره اومد و اینو برام آورد. اسپیکر بلوتوثه. چندوقت پیش خودم ازش قیمت گرفته بودم، یادش مونده بود کله پوک بامعرفت! :)


3) مرد باید هرچند وقتی عربده بزنه: "پس این چایی ما چی شد زن" دوران مجردی زیاد بگید که وقتی ازدواج کردید براتون عقده نشه! بطور مثال خانوم بنده اهل چایی نیست و من معمولا از تی بگ استفاده میکنم و اگه خیلی حال داشته باشم از چایساز. درعوض تو کلینیک روزی دو لیوان چایی رو حتما میخورم. حالا امروز همکارم میگفت دیده که یکی از دخترهای پذیرش، طلسم و جادو میریزه تو قوری چای! :))) داستانو جدی نگرفتم ولی یه ساعت بعد معلوم شد واقعیت داره و یکی از نرس ها هم تایید کرد... من چی بگم الان؟ اصل قضیه به اندازه ی کافی هجوآمیز هست. تنها منفعتی که این وسط نصیب من شد این بود که خانومم قول داد از این بعد عصرها که میام خونه، خودش برام چایی دم کنه. خخخخ :))))


  • امیر

نیم ساعت پیش یکی با لهجه ای که نتونستم تشخیص بدم مال کجاست، گفت سلام آقا کارگر شهرداری ام. یادم افتاد هفته پیش که برای گرفتن ماهانه اومده بود تنبلی کردم و نرفتم پایین. این بار یکی تو سرم گفت تنبلی نکن و برو... پولو گرفت ولی خیلی دقت میکرد که دستش به دستم نخوره. حدس زدم باید برخوردهای عجیب و غریبی از همسایه ها دیده باشه که الان اینطوری دستشو عقب میکشه....
اصلا مگه من کی ام که بخواد دستم به دست کسی بخوره یا نخوره!
دست برای همینه دیگه، که لمس کنی، که دست کسی رو
بگیری، که کسی دستتو بگیره...
اومد بره که دستمو گرفتم جلو،
مکث...نگاه...لبخند...
و دست دادیم.


پ.ن: اون عنوانو گذاشتم برای دوستانی که احیانا این سوال براشون پیش اومده که: "مگه این (!) امتحان نداره که وبلاگ مینویسه" باید خدمتتون عرض کنم که این (!) نه تنها امتحان ارتقا داره، بلکه هفته بعد باید پروپوزالش رو به شورای پژوهشی تحویل بده و تا آخر ماه هم یه مقاله برای کنگره ی دندانپزشکی کودکان (مشهد) بفرسته و باید اعتراف کنم که دو مورد آخر نتیجه ی یک ساعت و چهل دقیقه گفتگو با مدیر گروه و خرکیف‌ شدگى بابت تعریف هایی بود که ازم کرد. الان که چندروز از اون خرکیف شدگی میگذره، دارم به حجم کارهایی که ردیف کردم می اندیشم و به خود جوگیرم بد و بیراه میگم. حالا این وسط بین وبلاگ نوشتن و ننوشتن هم مردد موندم.


  • امیر

چندوقته به این نتیجه رسیدم که میوه ی ممنوعه ای که باعث شد آدمو از بهشت بیرون بندازند، سیب نبود "سیب زمینی سرخ کرده" بود!

حقیقتش تا همین دو سال پیش بین من و سیب زمینی سرخ کرده عشقی وجود نداشت، ولی بین هدیه و اون وجود داشت. بین من و هدیه هم وجود داشت. برای همین من هم تدریجاً بهش علاقه مند شدم و الان توی زندگی ما خیلی پررنگ و مکرر حضور داره!

چند وقت پیش یه برنامه ی آشپزی نگاه میکردیم ، یکی دو تا ایده از یارو گرفتیم که سرلوحه زندگانی قرار دادیم. البته بیشتر ایده های کلی بود تا مثلا دستور درست کردن یه غذای خاص. ایده اش این بود که سیب زمینی ها رو قبل از برشته کردن نیم پز میکرد. سرشار از عطر خوش لیمو و آویشن و روغن زیتون... چند بار امتحان کردیم و هر بار راضی تر از قبل بودیم. خیلی خوشحال شدیم از آشناییش! (زکات علمش رو هم که همین الان پرداخت کردم! :دی)

جالبه که بدونید پیشینه ی کشف سیب زمینی (از نظر من بعد از کشف آتیش مهم ترین کشف بشر همین بوده! ) به اروپا میرسه و در قرون وسطی بعنوان غذای مردم تنگدست شناخته میشده. ورودش به ایران هم تشریفات خاصی داشته، بعد از کشمکش های زیاد بین دربار قاجار و انگلیسی ها، درنهایت فناوری کشاورزیش به ایران منتقل میشه.

خلاصه در حال حاضر سیب زمینی سرخ کرده پای ثابت برنامه ی غذایی ما ست. تا جایی که بنده میتونم تا آخر عمرم روی رژیم سیب زمینی سرخ کرده زندگی کنم و آخ هم نگم. (نه دروغ گفتم فسنجون و زرشک پلو با مرغ هم باید باشه حتما)... خلاصه یک همچین جایگاهی در زندگانی ما پیدا کرده. البته متاسفانه هر سیب زمینی سرخ کرده ای بالاخره تموم میشه. حالا هرچقدر هم که آروم بخوریدش... این ها سختی های زندگیه :)))


  • امیر

این هفته به‌طور جدی افتادم دنبال پروسه‌ی درمان عیب‌وعلت‌های حرکتیم! چند وقته حس میکنم ستون فقراتم دیگه قابلیت های سابق رو نداره. یه دلیلش شغلم ئه. یه دلیلش هم سورتمه ی نمک آبرود و ناک‌اوت شدنم مابین زمین‌ و هوا!.. شنبه خانومم رفت یه پشتی طبی برای ماشین خرید و دستور داد سر کار هم نصب کنم روی صندلیم و حتما ازش استفاده کنم. هرچندساعتی هم بصورت خودجوش بهم پیام میده"صاف بشین!" :))) دیروز هم به پیشنهاد ایشون رفتم باشگاه ثبت نام کنم. من تقریبا با تمام باشگاه های بادی بیلدینگ شهر خاطره دارم (البته شما که غریبه نیستید،در حد یه دمبل! :)) ولی این یکی خیلی بزرگ بود، دو طبقه شامل بدنسازی و پاورلیفتینگ و استخر، حیف که مسیرش دور بود و به رفتنش نمی ارزید. فکر کنید آدم یه ساعت توی ترافیک علاف باشه تا برسه باشگاه و بعد مثلا ده دقیقه روی تردمیل بدوه!!..  با این حال نیم ساعتی موندم و خیلی جوگیرطور پرس سینه زدم. تاچندساعت بعدش حتی نمیتونستم دستمو تکون بدم! :/ خلاصه پشیمون شدم و ثبت نام نکردم. البته واقعیت اینه که ثبت نامم "نکردند". از دلایلش هم میتونم به خندوندن دیگران اشاره کنم که باعث میشد زیر وزنه بمونند طفلکیا!

کاش میشد به یکی پول بدی و بجات ورزش کنه، شنا بره و...! :)) جداً این جمله که میگن خوشبختی رو نمیشه با پول خرید اشتباهه، باید بجاش بگن "ورزشو نمیشه با پول خرید." چون فقط خودت باید انجام بدی ولاغیر!

 

پ.ن :تولدت مبارک دلشاد خانوم :)

 

  • امیر