نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

من زیاد اهل تیپ رسمی نیستم. مثلا یه دوره ای از زندگیم فقط پیرهن چارخونه میخریدم. از پیرهن چارخونه خوشم میومد و برام جالب بود که رنگ‌های مختلف رو به صورت ستون‌های عمودی و افقی و با بی‌شمار فاکتوریل‌، کنار هم میذارن و طرح های جدید درست میکنند!

تا اینکه یه نفر بهم گفت "میشه اینقدر پیرهن چارخونه نپوشی؟" ...و این چنین شد که راه راه ها و ساده های رنگی وارد زندگیم شدند و رابطه ی مسالمت آمیزی رو کنار هم شروع کردیم!

حالا دیروز خیلی اتفاقی یه حراجی کت شلوار زارا دیدم. به اصرار رفیقم رفتیم تو مغازه و یکی من خریدم و یکی اون. بعد شاد و خوشحال اومدیم بیرون.

راستش تا قبل از این که بیام خونه متوجه سطح بنجل بودن چیزی که خریده بودم نشدم! ولی احساس شخصی خودم این بود که شلوارش یه مقداری گشاده.

صبح که هدیه داشت میز صبحونه رو می چید، شلوارو پوشیدم و دو دور دور میز زدم و بعد نظرشو پرسیدم. گفت اصلا متوجه نشده که شلوار رسمی پوشیدم. فکر کرده پیژامه ست و به نظرش خیلی هم مسخره اومده! :/ البته خودمم بی تقصیر نبودم. با تیشرت و دمپایی و سر و صورت نشسته، هرچی میپوشیدم احتمالا نتیجه همین بود. گفتم گشاد نیست؟ گفت خیلی! و زد زیر خنده...  :/

حالم گرفته شد. نظر خودم هم چندان مثبت نبود اما وقتی برخوردش رو دیدم از انتخابم متنفر شدم!:دی. واقعا اگه راه داشت نه تنها پسش میدادم بلکه کلا از بیخ، خریدن اش رو منکر میشدم! 


  • امیر

۱) امروز نرس ام داشت درباره ی کمای سیمین بهبهانی حرف میزد، وسط حرفش گفتم: فهمیدی رابین ویلیامز مرد؟ گفت "ویلیامز کیه دکتر؟" گفتم جومانجی، فلابر، هانتینگ.... متعجب تر از قبل گفت "این ها کی اند؟! " :/ 

۲) رسیدم خونه به هدیه گفتم اون سیمین خانم که چندسال پیش رفتی کنسرتش، الان تو کماست. (هدیه سه سال پیش رفته بود کنسرت سیمین غانم. کنسرت ویژه بانوان بود، قبلش رفته بود آرایشگاه و.... ما اون سال دوست بودیم و من خیلی حالم گرفته شد که مردها رو راه نمیدادند!)

نمیدونم چرا فکر کردم این سیمین بهبهانی که نرس ام میگه، همون سیمین غانم ئه!!

هدیه هم بعد از چند دقیقه که سایت های خبری رو بالا پایین کرد،گفت "سیمین خانم شاعر تو کماست، نه سیمین خانم خواننده!"... کلی هم دستم انداخت که فرق این دوتا سیمین رو نمیدونم! :دی


پ.ن:درسته که عنوان پست قبلی رو گذاشتم "یک پست آموزنده". ولی جا داره یادآوری کنم که همه ی پست های من آموزنده و سرشار از نکات اخلاقی، آموزشی و حتی بهداشتی هستند. شما هم مدیون اید اگه به پست های آموزنده ی من بخندید. البته تبسم مومن اشکالی ندارد! :))


  • امیر

چندروز قبل از تعطیلات، برادرم زنگ زده بود برای هماهنگی سفر شمال... بهش گفتم آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه! من همون عیدفطر دوسال پیش که 20ساعت تو ترافیک جاده چالوس موندم برای هفت پشتم بسه.

نشون به اون نشون که حتی پدر و مادرم که دوشنبه رفته بودند 17ساعت طول کشیده بود تا از تهران برسند نمک آبرود... جاده به حدی شلوغ بوده که انگار داعش به شهرها حمله کرده و ملت دارند فرار میکنند! :دی

ما هم بجای شمال، به دعوت یکی از دوستان رفتیم همدان. چهارشنبه اونجا موندیم و صبح پنجشنبه برگشتیم.

ولی خداییش اونهایی که تو این سه چهار روز تعطیلی، صبر پیشه کردند و پا روی هوا و هوسشون گذاشتند و موندند خونه، دمشون گرم! این ها مصداق بارز "عند ربهم یرزقون" هستند :))


چندتا عکس هم گذاشتم صفحه ی بعد!

  • امیر

امروز خانومم برای اولین بار در طول زندگی مشترکمون کیک پخته بود! همین که یه تیکه از کیک رو گذاشتم تو دهنم حس کردم مزه ی عجیبی میده. بین خوردن و نخوردنش مردد بودم، فنجون ام رو برداشتم و از بین بخارهای چای چشم هاشو دیدم که با ذوق و شوق خیره شده بود به من... همون لحظه فهمیدم این کیک هرطعمی که داشته باشه، قطعا خوش طعم ترین کیک دنیاست.

 

 

پ.ن 1: خبر بد اینکه بانوی ما اشتباها بجای بیکینگ پودر، نشاسته ریخته بودند تو کیک! خبر بدتر هم اینکه ایشون گفتند قراره تا رسیدن به نتیجه ی مطلوب، هرهفته از این کیک ها درست کنند! :))))



پ.ن 2:چندروزی اینجا آپ نخواهد شد. پیشاپیش عیدتون مبارک.


  • امیر

1)پنجشنبه، دوازده ظهر، آخرین مریض، ترومای فک و صورت... وسایلم رو ریختم توی کوله پشتی و از در پاویون زدم بیرون و رفتم سمت استیشن پرستاری. اینترن اطفال در حال نوشتن شرح حال مریض بود. ازش خواستم یه صفحه هم از طرف من شرح حال بنویسه. گفت "اگه بجای شما بنویسم مهر خودمو میزنم." اول متوجه منظورش نشدم و تشکر کردم!! بعد از چندثانیه مکث پرسیدم یعنی چی؟ ..."یعنی مهر خودمو میزنم" باهمون صدای خسته گفتم "دل تون کشیک اضافه میخواد خانوم دکتر؟"... گفت "نه ولی ببینید منم خسته ام..."

 

2) از نظر من توی کلینیک، دانشکده، بیمارستان، "ادب" شرط اوله. ممکنه هزار جای دیگه الفاظ نامناسبی(!) رو به کار ببرم اما تو محیط کارم علاوه بر اینکه خودم رعایت میکنم، انتظار بی ادبی و داد و بیداد دیگران رو هم ندارم. امروز درمورد دگزامتازونی که باید تجویز میشد و بیمارم قبول نمیکرد باهاش بحثم شد. شاید شونزده هیفده سال بیشتر نداشت، با این حال کلینیکو گذاشته بود رو سرش! بهش گفتم حتی اگه موافق نیستی باید ادب داشته باشی. گفت "من خودم تصمیم میگیرم که چی کار کنم!" گفتم ولی فعلا من اینجا تصمیم گیرنده هستم. گفت "پس بگو اینجا پادگانه، نه مطب!"  

 

3) تحسین شون نمیکنم، اما گاهی از خودم میپرسم "چرا ما اینطوری نبودیم؟!" ... شاید هم بهشون حسودی میکنم. به جسارت شون،به رک بودن شون، به راحت رد شدن شون از خط قرمزها...


  • امیر