نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

من خوبم! حس نوشتن دارم، ولی حال نوشتن ندارم. درواقع مثل یه لاک‌ پشتی شدم که از اون وری افتاده و دست و پا میزنه :دی

ببینید، میگم لاک‌ پشت. نمیگم سوسک یا اسب آبی یا قورباغه‌ی معلول!

میگم لاک پشت که شما سنگ پشت منو هم در نظر داشته باشید. چون این سنگ فعلا از همه لحاظ بر من مستولی شده لامروت!


  • امیر

یه حساب سرانگشتی که کردم دیدم هفت هشت سالی همه ی صبح‌های تابستون، پدرم با سروصدا در اتاق‌خواب‌های ما رو باز میکرد و میگفت: "بلندشید! لنگ ظهر شد کدوتنبل‌ها!" ما هیچوقت نمیتونستیم خودمونو به خواب بزنیم، اراده که میکرد بیدارمون کنه دیگه ول‌کن نبود! بداخلاق و خوابالو بلند میشدیم. ساعت چند بود؟ هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح! بابا هنوز از این اتاق به اون اتاق که لنگ ظهره و ما دوتا کدو تنبل هنوز خوابیم :/

اولین تابستونی که هشت صبح ما رو به زور از تخت بیرون کشید و فرستاد کلاس زبان، این قانون رو گذاشت که "دونستن انگلیسی از هر کاری واجب‌تره." هربار هم ما دوتا خسته و در حسرت خواب نق زدیم که اصلا ما نمیخوایم انگلیسی یاد بگیریم، چشم‌هاش گرد شد و پرسید"پس میخواید حمال بشید؟" !!!  فایده‌ای نداشت پرسیدن سوال "مگه هرکی انگلیسی بلد نیست حماله؟" و "کی گفته انگلیسی ندونستن یعنی حمال شدن"؟ .... اون صبح تابستانی هم که برادرم گیج خواب داد زد: "بله! من میخوام حمال بشم. به کسی چه مربوط؟ نمیرم کلاس. من میخوام حمال بشم." پدرم اول ژست دموکرات ها رو گرفت که "خب نرو! همینطور بی‌سواد بمون!" ولی فردا سر ساعت هشت صبح رفت بالا سر تختش و کشیدش از تخت بیرون که لباس بپوشه و بریم کلاس! گفت "بیخود میخوای حمال بشی! مگه دست خودته بچه؟حاضر شو بریم ببینم"


فردا تولد برادرمه. میخواستم یه چیزی به مناسبت تولدش بنویسم و برای خودش هم که فعلا دوهفته ای در دسترس نیست ایمیل کنم.  اولین خاطره ای که به ذهنم رسید همین بود :)))

برادرم چند سال از من بزرگتره. ولی علاوه بر تفاوت سنی، تفاوت های دیگه هم داریم.

مثلا اون هیچوقت کار بی خودی نمیکنه، فیلم بی خودی نمیبینه، حرف بی خودی نمیزنه... آدم بی خودی ای نیست خلاصه! :))) آدم حرف های درست و فکر های درست و کارهای درسته. یکی از افتخاراتش اینه که تا حالا پشت هیچ امتحانی نمونده، از استعدادهای درخشان پنجم دبستان بگیر تا کنکور و تخصص و بورد (حالا بماند که با این افتخارش چه دهنی از ما سرویس کرده!) الان هم پنج سالی میشه که صاحب یه شازده کوچولو شده که حتی دیدن عکس هاش هم دل آدمو شاد میکنه که برادرت خوشحاله و خوشبخت...


  • امیر

به جون خودم اگه این پست رو امشب ننویسم خوابم نمیبره! دروغ گفتم. ولم کنند همین الان کله پا شده و ترجیحا تا بیست ساعت دیگه بیدار نخواهم شد (و مست می عشق خواهم شد و هشیار نخواهم شد!)

تا حالا حتما یه چیزهایی درباره ی کمپین آب یخ شنیدید؟ Ice Bucket Challenge یه جنبشه برای حمایت از بیمارهای ALS (اسکلروز لترال آمیوتروفیک). به این ترتیب که تو امریکا از آدم های مشهور دعوت کردند که برای همدردی با این بیمارها، یه سطل آب یخ رو سرشون بریزند یا اگه تمایلی به انجام این کار ندارند درعوضش صد دلار به موسسه خیریه ای که بیمارهای ALS رو تحت پوشش قرار داده کمک کنند.

طبق معمول مدت زیادی نگذشته بود که پای این کمپین به ایران هم باز شد و ملت همیشه در صحنه شروع کردند به آب ریختن رو سر و کله ی خودشون و گذاشتن فیلم های آب بازی(!) رو فیس بوک و وایبر و یوتیوب و...

البته اصل موضوع به هیچ وجه بد نیست. خیلی هم خوبه که یه حرکت اجتماعی اتفاق بیفته برای کمک به موسسات خیریه ی بیماری های خاص و صد البته موسسه ی محک.... مشارکت سلبریتی ها هم اتفاق خوبیه. مسلما مردم رو بیشتر ترغیب میکنه که به این موسسه ها کمک کنند.

ولی اینجا دو تا مسئله وجود داره. اول اینکه "آب یخ ریختن" دیگه برای چیه؟ توی این بحران کم آبی درسته که اینجوری آب رو هدر بدیم؟ دومین مسئله هم اینه که "چالش سطل یخ" بیشتر مربوط به سوپراستارها و بازیگرها و آدم معروف هاست. ولی الان یه طوری شده که بقال سر کوچه هم آدمو به چالش دعوت میکنه!

به نظر میرسه این کار تو کشور ما فقط جنبه ی سرگرمی پیدا کرده! و این یعنی دور شدن از هدف اصلی. یعنی طبق معمول، مسخره بازی! و گند زدن به یه جنبش اجتماعی مثبت.


پ.ن1:اصلا همین که رفقام، منو هم به چالش سطل یخ دعوت کردند مشخصه که چقدر قضیه جلف شده! شخصا ترجیح میدادم به پیتزا یا حداقل فلافل دعوت بشم! :دی

پ.ن2: گذشته از شوخی، فکر میکنم درستش اینه که هرکس به اندازه ی توان مالی خودش به موسسه ای که میخواد کمک کنه، و چه بهتر که این کارو بی سر و صدا انجام بده.

پ.ن3: علیک سلام! :)


  • امیر

خانومم قدش تا شونه های منه ولی یه تعداد کفش پاشنه بلند داره که وقتی میپوشه من میشم تا شونه های اون !!

دیشب توی جشن خیلی خسته شد. بهش گفتم یکی از علت های خستگیت همین کفش های پاشنه بلنده. گفت تقصیر توئه که قد بلندی! گفتم میتونستی با یکی ازدواج کنی که قدکوتاه باشه...گفت "اونوقت شوهری که نمیتونست یه وسیله رو از بالای کابینت بهم بده، به چه دردم میخورد" :/

البته این بار استثنائا اشکال از قد و قواره ی هدیه نیست!:دی. بلکه اشکال از دکوراتور خونه ست. خونه ی ما قبلا متعلق به یه غول بوده (مطمئن ام!) همه چیز در مقیاس غولی طراحی شده.

شما رو نمیدونم، ولی من فکر میکنم تمایل زن ها به مردهای قد بلند و عضلانی یه تمایل تاریخی ئه که در طول مسیر انتخاب طبیعی شکل گرفته!

احتمالا در دوره ی غارنشینی، مردهای قدبلند شانس بقای بیشتری داشتند و میتونستند از خانواده در برابر پلنگ ها و ماموت ها و گرازهای وحشی بهتر محافظت کنند، در حالیکه مردهای قد کوتاه بیچاره بیشتر وقت ها بین آرواره های گرازها می موندند و ناکار میشدند!…حالا درسته که الان پلنگ و گراز و ماموت، تو شهرها رفت و آمد نمیکنه، ولی چشم ترس خورده ی زن ها همچنان بای دیفالت مردهای قد بلند رو ترجیح میده!

گواهش هم همین پست هایی که بعضی ها تو وبلاگ هاشون مینویسند! :))


 

  • امیر