نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۶ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

 خب "بیست و هشت" یه سنیه که شما وقتی هیجده ساله هستید فکر میکنید که اوه چقدر زیاد! من وقتی بیست و هشت سالم بشه اینطور میشم و اونطور میشم...

من الان اینجوریم که اونجایی نیستم که ده سال پیش فکرشو میکردم که ده سال بعد باشم. این طور براتون بگم که راضی نیستم، اما روی هم رفته خوشحالم.

تولدم؟ بدیهیه که مهمترین اتفاق زندگیمه. البته همون بار اولش!!  

داخل پرانتز: خانومم میگه مهمترین اتفاق زندگی من تولد اونه :| منم بهش گفتم نه جانم! مهمترین اتفاق زندگی من آشنایی با توئه :دی

[بفرمایید قرص متوکلوپرآمید! ]

 

حقیقتش از بیست سالگی به بعد، دیگه از دیدن کیک و کادوهای تولد هیجان زده نمیشم، اما هنوز هم تبریک اطرافیان خوشحالم میکنه. بخصوص تبریک هایی که انتظارش رو ندارم. مثل امسال که چند تا از رزیدنت های سال یک -که هرکدوم چهارپنج ‌سال از من بزرگترند- شنبه صبح تو پاویون تبریک گفتندو... با اینکه تو محاسباتشون چهارروز اشتباه کرده بودند اما حقیقتا کف کردم!! اون ها هم کف کردند وقتی فهمیدند من بیست و هشت سالمه! گفتند از این به بعد تو باید به ما سلام بدی :/ ‌ یا مثلا ایمیل الناز که هیجده روز زودتر از روز تولدم فرستاده بود و خیلی خوشحالم کرد. خودش میگه میخواسته سورپرایز کنه، ولی من فهمیدم که تاریخ دقیق رو یادش رفته!:)))

بگذریم، داشتم میگفتم که هنوز هم تبریک اطرافیان خوشحالم میکنه. میدونید اینکه منتظر باشی، بعد توی مغزت کنار اسم هر کی تولدت رو تبریک گفت یه تیک بزنی و بگی خب پس چرا فلانی چیزی نگفت، بعد بشینی یه گوشه سرخورده بشی، واقعا کار چیپی محسوب میشه!.... ولی متأسفانه من هنوز به اون مرحله‌ی والای خودباوری نرسیدم که تخمم باشه و حالم گرفته نشه و مثلا نرم تو وایبر و لاین و وبلاگ وغیره و نشمرم چند تا پیام تبریک گرفتم :)





  • امیر

عرضم به حضور شما که یکی از هدیه هایی که یه زن میتونه به شوهرش بده اینه که چندروز بذاره بره سفر!… البته برای اون چندروز به اندازه کافی غذا تو یخچال بذاره!!نه اینجوری! :دی

صبح جاتون خالی، رفتم کله پاچه زدم. طباخه خیلی آدم جالبی بود! تعریف میکرد که چه طور دوران مدرسه معلم تاریخشون رو چاقو زده!! آخرش اضافه کرد: بچه های الان سوسول اند! عرضه ی این کارا رو ندارند!!!… حالا فکر کنید این آدم از من خوشش اومده بود :| رفتنی بهم گفت بازم اینجا بیا مهندس!… بعد گفت حال کردی بهت گفتم مهندسا!!!… گفتم آره، خیلی!

من هروقت کله پاچه میخورم بدتر گرسنه ام میشه! الان ناهارو چی کار کنم؟! راستش هوس چلوکباب کردم. اما میدونید به نظر من چلوکباب خیلی موضوع عاطفی ایه. مثلا شما اگه زن داری یا دوست دختر داری نباید تنها بری چلوکباب بخوری. جوجه کباب و پیتزا و فلافل و چیزهای دیگه میشه، ولی چلوکباب نه. چلو کباب روح آدمو تازه میکنه. یه حس سنگینی بعد از خوردنش دست میده که خیلی مطبوعه. احساس شکم سیری که میگن همونه. حس غنی بودن و مایه دار بودن هم توش هست..... آخ! این ها رو گفتم، شدت گرسنگیم بیشتر شد!! … پس شماها چه جور رفقایی هستید؟ زنگ بزنید برام چلوکباب بیارند. اشتراکم هم ۵۱۲ ست!


  • امیر

صبح هدیه رو بردم راه آهن. برای کنگره ترمیمی باید میرفت و خودم هم رفتم دانشگاه تا تو کارگاه "هیپنوتیزم در دندانپزشکی" شرکت کنم. یکی از اساتید روانپزشک رو دعوت کرده بودند برای تدریس...

اول یه تاریخچه ای از هیپنوتیزم گفت و بعد ادامه داد که مهم ترین کاربرد هیپنوتیزم، ایجاد آرامش و ریلکسیشن بیماره. بعبارتی کاهش ترس و نگرانیش، بالابردن میزان همکاریش و القای فراموشی!! برای اینکه احیانا خاطره وحشتناکی از دندونپزشکی یادش نمونه.

توضیحات که تموم شد گفت حالا یکی داوطلب بشه تا هیپنوتیزمش کنم. من هم که بدم نمیومد تجربه کنم، شمبولمغزانه داوطلب شدم و سریع رفتم بالا!… یکی از کارهایی که کرد این بود که ماهیچه های صورتم رو برد تو اسپاسم و باعث شد دهانم کاملا باز بمونه. البته برای چند ثانیه. بعد هم  چندجور فضاسازی کرد. مثلا رفتم کنار دریا و...اما نکته جالب این بود که تو اون چنددقیقه، درک کاملی از اطرافم داشتم و مثلا اگه یکی رد میشد میدیدمش. بعد بهم گفت موقعی که بیدار شدی تشنه میشی و یه لیوان آب روی تریبون هست میری اونو میخوری. حالا بماند که بنده خدا هی تا پنج میشمرد ولی من بیدار نمیشدم:)))موقعی هم که بیدار شدم کاملا یادم بود چی گفته و اصلا هم تشنه نبودم! اما دیدم بچه ها اون پایین خیلی هیجان زده هستند! من هم رفتم در کمال خونسردی و برای مهیج شدن ماجرا لیوان آب رو سر کشیدم! اون ها هم کلی کف زدند:))))


دکتر میگفت که اطفال خیلی هیپنوتیزم پذیرتر از بزرگسال اند و میتونیم به خلسه عمیق تری ببریم شون و مثلا تو جراحی های فک وصورت احساس بی دردی ایجاد کنیم. یا یه کاری کنیم که دهانشون رو مدت بیشتری باز نگه دارند(همون کاری که با من کرد) و…

آخر جلسه هم چندتا از روش های هیپنوتیزم رو بهمون یاد داد. حالا قراره این هفته خودمونو هیپنوتیزم کنیم و نتیجه رو به ایشون اطلاع بدیم! خلاصه اگه دیدین دیگه اینجا آپ نشد بدونید ماجرا از چه قراره :)))


  • امیر

۱) تو مغزم فقط یه سیکل جریان داره: زندگی برای کار ، کار برای پول ، و پول برای قسط ها و آینده!…لذا از اول هفته لحظه شماری میکنم برای آخر هفته!.. تا اسفند هم همه ی تعطیلی ها رو از حفظم… واقعا تاسف باره.... ساری فور یو مستر دنتیست! :دی


۲)شما هم از روضه خوندن روحانی تو هیأت دو.لت تعجب کردید؟ پدر خانوم من یه جوری تعجب کرده بود که انگار یادش رفته بود یه آخوند روضه خون رو فرستاده هیأت دو.لت!...والا من از تعجبش، تعجب کردم!


۳) خانواده ی زنم چهارروز مهمونمون بودند تازه دوروزه برگشتند اصفهان...امروز صبح گفت آخر هفته مادرت این ها رو دعوت کن...ظهر گفت حالا چی بپزم براشون؟ … عصر گفت نمیشه نیان؟ ...سر شب گفت تو هم با اون فامیلات:/ … امیر هستم، اینجا کنار جوب!

  • امیر

نگار پرسیده بود چرا تخصص اطفال؟ گفته بودم به خاطر رتبه ی آزمونم و به خاطر درآمدش...ولی دیروز تو مطب نشسته بودم و داشتم به نقاشی دخترک پنج ساله ی خجالتی نگاه میکردم که مادرش گفته بود"برای شما کشیده" .... فکر کردم نه به خاطر رتبه ام و نه به خاطر درآمدش...من این رشته رو به خاطر بیمارهاش انتخاب کردم!!

 اصلا خودتون قضاوت کنید ،میشه همچین بیمارهایی رو دوست نداشت؟ تصور کنید یه بچه نشسته تو خونه و به من فکر کرده و برام نقاشی کشیده:) تصور کنید روزی چندتا از این بچه ها بهم میگن"دوست دارم بزرگ شدم مثل شما دکتر دندون بشم":) تصور کنید یه پسربچه ی ۴ساله ی تخس رو که واستاده جلوی در و دو دستی پشتش رو نگه داشته و میگه "نمیذارم آمپولم بزنید"!! :)))

آخ! این بچه ها... این بچه های بی دفاع معصوم... همین ها که بعضی اوقات کولی بازی درمیارن و مطبو میذارند رو سرشون و اعصاب آدمو به گا میدن! و بعضی وقت ها هم با لوس بازی و مظلوم نمایی و ریختن اشک بصورت گوله ای! سعی در فریب افکار عمومی دارند تا بلکه از دست ما دندونپزشک های هیولا صفت نجات پیدا کنند!

ولی باورتون میشه؟ هردو دسته، بعد از اینکه بهشون لبخند میزنی و دست کوچیکشون رو میگیری و میگی " نترس! من مواظبتم. الان هم میخوام کرم های بدجنسو از دندونت بیرون بیارم و بعدش یه جایزه ی قشنگ بهت بدم" ... در نود درصد موارد، گول میخورند :)) و نهایت همدلی و همکاری رو نشون میدن. 

خداییش! میشه همچین بیمارهایی رو دوست نداشت؟





  • امیر

اسیدپاشی جنایت وحشتناکیه، فرد یا افرادی که این جنایت رو مرتکب شدند هم مسلما باید به اشد مجازات محکوم بشن. اما تا  کی قراره به این قبیل اتفاقات از منظر احساسی و فمینیستی و... نگاه کنیم و بجای اینکه روی "روانی بودن" جنایتکار و انگیزه هایی که پشت این جنایت هست تاکید بشه، روی "مرد" بودنش تاکید کنیم ( صد البته مردی که آرامش یک زن رو سلب کنه، مرد نیست)

همین چندسال پیش بود که یک زن روانی تو کرمانشاه روی مردها و زن هایی که تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودند اسید پاشید و یه عده انسان بی گناه رو تا پایان عمرشون نابینا و سرخورده کرد.

و اما درمورد اسیدپاشی های زنجیره ای روزهای اخیر... فکر میکنم همزمان شدنش با طرح امر به معروف و نهی از منکر مجلس اتفاقی نیست...

توی مملکتی زندگی میکنیم که یه بیمار روانی صبح از خواب بیدار میشه، میره سر کوچه شون یه گالن اسید میخره(چون تو این مملکت داشتن اسید ممنوع نیست، اما داشتن ساپورت ممنوعه) بعد راه میفته تو خیابون و از این جلو روی صورت هرکی که فکر میکنه باعث تحریکش میشه اسید میپاشه... هیچکس هم نیست که بهش بگه: توی روانی که با هرچیزی تحریک میشی بهتره روی اون بی صاحاب خودت اسید بپاشی و خلاص!


پ.ن: تصمیم نداشتم بنویسم اما پست هولدن بهانه ای شد برای نوشتن. با این حال میدونم که نوشته های ما نه کمکی به بهبود حال جسمی آسیب دیده ها میکنه و نه التیامی برای حال روحی زنان و دختران وحشت زده ی اصفهان میشه. فقط میتونم بگم: متاسفم


  • امیر