نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۳ ثبت شده است

میگن که روزی روزگاری، حضرت حافظ افتاد به جون اشعارش! از دیدگاه خودش، شعر خوب‌ها رو جدا کرد و بدها رو از بین برد. برای همین هم دیوان نسبتا یک‌دستی داره و تمام اشعارش خوندنی و شنیدنی هستند.


اما حضرت مولانا اینطوری آثارش رو تاراج نکرد. هر چی سروده بود رو گذاشت باقی بمونه. یه دیوان سنگین و قطور ، پر از سروده‌های عالی و معمولی. هرچند که تعداد عالی ها خیلی بیشتر از معمولی هاست...

مگه میشه بخونی"چه حریصی که مرا بی‌خور و بی خواب کنی...درکشی روی و مرا روی به محراب کنی" و لذت نبری؟ ...یا این یکی:" تا ملامت نکشی عشق نزند حلقه به در ... نشود سنگ چو لعل تا نخوری خون جگر "


من عاشق مولانا هستم. توی موبایلم سر جمع ۴تا اپلیکیشن فرهنگی دارم. قرآن و حافظ و مولانا و ایران گردی! (اشعار شاملو رو هم دارم اما اپلیکیشن نیست، پی دی افه:دی)

اصلش عاشق اون دیوان شمس هستم که تو کتابخونه ی پدرم جا خوش کرده. جلدش ساییده شده و رنگ صفحاتش پریده و جا به جای صفحه ها پر شده از دست‌نوشته‌های پدرم.



  • امیر

توی دوستی با بعضی از آدم ها همه اش باید مراقب باشی، دست و دلت بلرزه که مبادا یه چیزی بگی طرف برنجه،یا یه حرکتی کنی که بد تعبیر کنه. و خلاصه هزار تا ادا و اطوار دارند. این آدمها همون ها هستند که من خوب و عالی سعی در مراعاتشون دارم و خوب و عالی هم همیشه گند میزنم درباره شون!

من آدم یک رویی ام. هیچ وقت (شاید خیلی به ندرت) آدمی نبودم که بخوام یه چیزهایی رو به چیزهایی ربط بدم و تیکه ی غیرمستقیم بندازم. اگه هم حرفی بزنم و رفتار هارشی کنم، مال همون لحظه ست و بس! آدمی نیستم که حرفم رو به قول هدیه بپیچم توی هزار تا زرورق و بدم دست طرف و طرف هم باید یه ساعت زرورق ها رو باز کنه تا بفهمه منظورم چی بوده و خیلی وقت ها هم نفهمه منظورم چی بوده!... یعنی اگه با کسی احساس دوستی کنم، مراعاتی در بیان احساسات واقعیم ندارم.

بطور مثال دیشب داشتم درمورد مسئله ای با دونفر از دوستان تو رستوران حرف میزدم و شخصا از این همه صداقت و صراحت خودم به هیجان اومده بودم! ولی افراد مذکور درحین غذاخوردن و گوش دادن به حرف های من، حدود چهاربار نزدیک بود خفه بشن!...خب البته در اون موقعیت ترجیح دادم سنگینی نظریاتم رو کمتر کنم و مثل بچه ی آدم شامم رو بخورم و بذارم اون ها هم مثل بچه ی آدم شامشون رو بخورند!

 

حالا کل این پست رو نوشتم که برسم به اینجا: چند وقته دارم فکر میکنم دوستی چیز مطلقی نیست. ما آدم ها با هم مطلق دوست نیستیم. برای همین هم خیلی وقت ها دوست ترین آدم ها ، متوجه نمیشن که صریح بودن و هارش بودنت به این معنی نیست که دوستشون نداری، بلکه به این معنی هست که دوستشون داری!


میخوام برم یه لاک بخرم (از این لاک هایی که خانم ها میزنند روی ناخن نه، از این لاک هایی که لاکپشت ها دارند) بعد برم توش و با خودم دیالوگ برقرار کنم از نوع هارش! بعد خیلی نایس(همونطوری که آدم های اطرافم دوست دارند) از لاکم بیام بیرون... البته میدونم یه جا صبرم تموم میشه و میزنم زیر کاسه کوزه ی همه چی! اما تا اون موقع میخوام یک کم نایس تر باشم. بذار آدم ها فکر کنند نایس بودن بخشی از محبته، اما برای من که نیست.

طبعا البته همه شون میدونند که زیر ماسک نایس بودنم، هارش وحشی ای نشسته در کمین! حالا کی دوباره بیاد بیرون، الله اعلم :دی



  • امیر

امروز ویزیت های مورنینگ راند با من بود. اولین بیمار 9سالش بود. با مادرش اومده بود برای کشیدن دندون های شیری که در اثر پوسیدگی طولانی مدت آبسه کرده بودند. تکیده و رنگ پریده بود. لباس های کهنه، مخصوصا کتونی های پاره پوره خیسش بدجوری به چشم میزد. توی این سرما به جای اوور یا کاپشن، مانتوی مدرسه تنش بود. به مادرش گفتم چرا به وضع تغذیه این بچه نمیرسی؟ آه بلندی کشید و گفت: فقط که این نیست . پدرشون یه ساله مرده. من موندم و سه تا یتیم. دوباره به چشم های سیاه دخترک نگاه کردم... واقعا این طفل معصوم میتونه آینده ی روشنی داشته باشه؟ میتونه تکامل روانی نرمالی داشته باشه و بدون عقده بار بیاد؟ ... با مددکاری دانشکده تماس گرفتم و سفارششون رو کردم . گفتم آدرس و شماره شون رو بنویسه تا بعدا از خودش بگیرم. دیگه حالم خیلی بد بود. واقعا توان و تفکر لازم برای ویزیت بیمارهای بعدی رو نداشتم...بیمار بعدی؟ یه پسربچه تقریبا با همون سن و سال که مادرش برای اینکه راضیش کنه رو یونیت بشینه بهش قول خرید تبلت داد!
پ.ن: سه تا رزیدنت سال دوئیم که باید برای امتحان آسکی اطفال 1، هرکدوم 5 تا سوال طرح کنیم. این 5 تایی که من طرح کردم خیلی سخته. یعنی عمرا یه ترم هفتی بتونه جواب بده. لازم به ذکره که ترم هفتی های این دوره بسیار درس نخون و جیم شونده(!) بودند. حالا از یه طرف عذاب وجدان دارم و میگم پاسشون کنیم. از اون طرف هم میگم این ها رو نندازیم پس کی رو بندازیم؟!


  • امیر

من از بچگی عشق ماشین بودم. وقتی پدرم رانندگی میکرد محو تماشا میشدم. یادمه تو هشت سالگی یکی از قوانین طبیعت رو هم به خیال خودم کشف کردم؛ اینکه اندازه‌ی چرخوندن فرمون با سرعت ماشین نسبت عکس داره!:))برادرم هم رانندگیش حرف نداشت(نداره!)، گاهی با هم میرفتیم پیست کارتینگ. هردو عاشق بوی لنت داغ شده بودیم! برادرم خیلی سریع پیچ ها رو رد میکرد و چیزی به اسم نقطه کور تو سیستم بینایی این بشر وجود نداشت(نداره!)


به محض اینکه 18 ساله ام تموم شد رفتم گواهینامه گرفتم و بعد که دانشگاه قبول شدم راه دور بهانه ای شد برای خرید ماشین و چند سال رانندگی بین شهری باعث شد بشم بچه ی کف جاده!


وقتی به دست آوردمش، دیدم روش نوشته "اعتبار ده سال"، خیال کردم نوشته قد عمر نوح!... گفتم بی خیال بابا! تا اون موقع حتما سفینه ی شخصی اختراع شده و باید ماشینم رو بندازم دور، بجاش برم تصدیق سفینه بگیرم !


امروز رأس ساعت دو و چهل دقیقه‌ به افق تهران، گواهینامه ام رسما باطل شد.

دیگه دارم پیر میشم. هنوز متعجبم که چقدر زود گذشت... البته بد هم نیست. باز لااقل زندگی اونقدرها هم یکنواخت نمیشه، چون لابد تا آخر عمر هی میخوام تعداد سال‌های از دست رفته رو بشمرم و تعجب کنم! 


  • امیر

این بیمارستان اطفال هم دهن ما رو رسما سرویس کرده. هفته ی پیش استادی که باهاش شیفت داشتیم، درگیر یه موضوع قضایی بود و در غیاب ایشون ما کلی کیف کردیم. هم خودمون، هم اینترن ها! هی نشستیم تو این شیفت های طاقت فرسا، چیپس و ماست و شیرینی و بستنی خوردیم:)) ولی از اونجایی که خوشی های دنیا زودگذرند و به ما نیومده این خوشی ها، بی انصاف این هفته برامون امتحان گذاشته ...به نظر شما استادی که کتاب شونصد صفحه ای فقط برای میانترم میده استاده؟ به قرعان اگه استاد باشه، پلنگ درنده ست! منم که پشتم باد خورده از درس نخوندن...نتیجه میگیریم که بدبخت شدم رفت.

آخ یعنی میبینم روزی رو که درسم تموم بشه و دفاع کنم؟... به یاد دوران مدرسه که بعد از امتحان کتاب ها رو پاره میکردیم، پایان نامه تخصصم رو پاره میکنم!


پ.ن:این هم سورپرایز امروز در کلینیک. فکر کردم برای من کیک خریدند!!! بعد فهمیدم تولد یکی از نرس ها بوده :دی

  • امیر