نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

یادم میاد خیلی کم سن و سال که بودم ، تی‌وی یه سریالی نشون میداد که ماجراهای یه نفر با آدم آهنیش بود که با هم دوست بودند و طرف هرچی از آدم آهنیه میخواست ،براش انجام میداد . فکر کنم علیرضا خمسه توش بازی میکرد.

از اونجا شد که من کشته مرده آدم آهنی ها شدم و گیر دادم به پدر و مادرم که من از این آدم آهنی‌ها میخوام! اما هرچی بیشتر اسباب بازی فروشی ها رو میگشتیم من بیشتر ناامید میشدم . کلا دو سه جور آدم آهنی بیشتر نداشتند و هیچ کدوم هم اون طور که من تصور کرده بودم نبودند . نه هم قد من بودند ، نه حرف میزدند و نه حرف منو می فهمیدند .

خلاصه با اینکه اون چیزی نبود که میخواستم ، چون هر چی نباشه بالاخره آدم آهنی بود که من هم عاشقش بودم ، یکی خریدیم که اندازه یه عروسک معمولی بود و توی شکمش چند تا عکس نشون میداد و از توی پیشونیش میتونست چهار تا فشنگ شلیک کنه. ولی اون آدم آهنی که تو ذهنم ساخته بودم ، یادم نرفت .

القصه ، این کلا شده حکایت زندگی ما ( ما بیشتر یعنی من! )  از یه چیز یه تصوراتی برای خودمون درست میکنیم که وقتی با عمق قضیه رو به رو میشیم می‌بینیم که چقدر با تصوراتمون فرق داشته و هی ضد حاله که میخوریم!  ... مثلا فکر میکنیم دانشگاه عجب جای باکلاس و آکادمیکی باید باشه. میریم می‌بینیم که همون دبیرستان بود فقط در اشل بزرگتر !! یا مثلا فکر میکنیم ازدواج چیز فوق العاده هیجان انگیزی باید باشه. یا راجع به کار کردن و هزار و یک چیز دیگه هم هزار و یک جور تصور دیگه داریم برای خودمون . ولی نیستند اون چیزی که ما تصور میکردیم ... و حالا هم ، گل سر سبدش که مهاجرته. یک عالمه تصویر رنگ وارنگ توی ذهنمون هست اما بعید نیست این هم تو زرد از آب دربیاد!


  • امیر

حکایت پایان‌نامه تخصصی من شده حکایت جهنم ایرانی ها که یه روز قیر نیست، یه روز قیف! بعد از این همه مدت کلنجار رفتن با استاد راهنما و مدیرگروه و... بالاخره‌ تکلیف متود مشخص شد. از اونجایی‌که کارم نمونه انسانی داره برای شروعش تاییدیه اخلاقی شورای پژوهشی رو لازم دارم. این ‌چندروز نشستم و چند ده صفحه روده‌درازی کردم تا با دست پر برم شورا. ولی از شانس بد، معاون پژوهشی محترم که تا قبل از این، هرروز دانشگاه بودند و شب ها هم تو دانشگاه میخوابیدند!، چهارسال خلافتشون تموم شده و رفتند به حالت استندبای! به‌طوری‌که موبایل خاموش، دانشگاه هم تشریف نمیارن و خلاصه روزگاری داریم برای خودمون. کار منم شده هرروز رفتن به ساختمون معاونت و مواجه شدن با در بسته!.. الان اینا رو‌گفتم‌ که‌ فردا روز کسی نیاد بگه چرا پایان‌نامه‌‌ات رو لفت میدی. من به علت قیر و قیف دارم طولش میدم  :)))



پ.ن : آمریکا چه خاک بر سر شده که هم‌دانشگاهی ما که با تی‌شرت بتمن کراوات میزد، الان اونجا اقامت گرفته! اونوقت من از دیشب بدون اغراق ده یازده بار چک کردم جواب لاتاری این بود که قبول نشدم. بدیش اینه که آدم نمیدونه باید به کی اعتراض کنه :دی


  • امیر

نمیدونم این جا رو میخونی یا نه...

نمیدونم پسر خواهی بود یا دختر. مهم هم نیست برام. همین که باشی و سالم باشی کافیه. پنج سال بعد باشه یا ده سال... چه فرقی میکنه؟

فرزندم! شاید روزی بخندی به این نوشته ی پدرت. شاید حسش رو نفهمی و شاید اصلا هیچوقت نخونیش! شاید جوک شب بوی فرند و گرل فرندت بشه که پدر فلانی چند سال قبل از تولدش براش نامه نوشته! مهم نیست برام. باز هم برات مینویسم. مسخره ست نه؟ نیومدی هنوز، و هنوز اصلا نمیدونم کِی قراره بیای. قیافه ات، شکلت، صدات و ...؟ نمیدونم باز. و میترسم از این که اومدنت به این جهان تو در توی بی انتها!! دست خودت نیست. (جون مادرت از این که به این دنیایی که خودمون هم نمیدونیم چرا اومدیم ، آوردیمت فحش مون نده :)) 

آرزو تا دلت بخواد برات دارم. سالم که باشی؛ این جای خود. میخوام کلی از رفتار و خلقیاتت شبیه من نباشه! :دی  عذاب میکشی جان پدر! نمیخوام از اتفاقاتی که میگذره در مملکتی که پدرت دل بسته ی اونه تو هم بی خوابی بکشی و به هم بریزی. نمیخوام با کشیدن دندون آدمی که ایدز و سرطان خون با هم داره و میدونی شاید به این نرسه که دندون دیگه ای بکشه، عرق سرد بریزی. میخوای بی خوابی بکشی؟ عرق سرد بریزی؟ خب بکش! خب بریز! از ما گفتن بود شازده! احساساتی ها فقط خودشون رو زجر میدن و بس. عوض این کارها مرد عمل باش. حالا تو هی باور نکن. هی بخند. بزنم...؟؟!! 

حمل بر خود ستایی ندونی میخوام بعضی کارهات شبیهم باشه. کمی اراده و کمی ذوق داشته باشی و همون قدر از نوشتن و مطالعه لذت ببری که من میبرم. باور کن خوبه.  باور کن همین کلمات ساده پیش پا افتاده اگه خواهان داشت این شلوغی ها رو نداشتیم. مردم به حرف هم با احترام گوش میدادن و دیگه این همه بگیر و ببند و بزن و ببر نداشتیم.

نمیخوام چیزی رو به اجبار یاد بگیری. نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم... باور کردی این حرف آخرمو؟ میدونم اگه خرده مایه ای از پدرت داشته باشی باور نمیکنی! :دی چی کار کنم خب؟ یعنی اگه کاری بکنی که بدونم سرت به سنگ میخوره بازم مانعت نشم؟ کاش بتونم. کاش بی ادعا و بی دریغ ببینم سنگ رو که میاد، سپرت بشم و منعت نکنم. میدونی چی میگم پدر سوخته؟.... ولی بالا غیرتن دور بعضی چیزها رو باید خط بکشی. این درجه روشن فکری از ما برنمیاد! همین که رقیب عشقی-عاطفی من و مادرت میشی بسمونه! :دی


  • امیر