نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

صبح زود رفتیم فرودگاه. مقصد من تبریز بود و مقصد همسرم اصفهان. هشت‌ و نیم صبح بود که رسیدم تبریز. تو فرودگاه ولوله ای بود برای تاکسی گرفتن. یکی اومد جلو یه چیزی گفت که من نفهمیدم ... لبخند زدم و سر تکون دادم که یعنی ترکی نمیدونم ... به فارسی گفت مسیرت کجاست؟ -هتل پارس... گفت عجله داری؟ - نه!...بعد تو راه گپ زدیم از این در و اون در ... پرسید تا حالا تبریز اومدی؟ - یه بار! ... گفت چقدر می مونی؟ - دو روز تقریبا. گفت این که واسه تبریز خیلی کمه. – میدونم، ولی برای تفریح نیومدم... گفت ببین رسیدی هتل ، یه دوش بگیر، بعد یه صبحانه ی کامل بخور ... – صبحانه ی کامل یعنی چی؟ گفت کاری نداشته باش همونجا که هستی هرچی آوردن بخور، سرشیر، عسل، کره و پنیر ، چای ... هرچی ... بعد دو سه ساعت بخواب! خودش یک ماه تهران و دود و کار و ترافیک و همه چیو گارانتی میکنه ... خندیدم... گفت: جدی ها ... بعد یه کم درباره ی تبریز حرف زد، یه کم درباره ی آذربایجان حرف زد ... چقدر خوشبخت هستند کسایی که شهر و دیار مادری شون رو اینقدر دوست دارند ... جلوی هتل که پیاده شدم بهش گفتم یاشاسین آذربایجان ... خندید با دهنش و صورتش و شکمش و چشماش خندید! ... زد پشتم گفت ماشالله ... چخ ساغل (ساغل؟ ساغول؟ ساقل؟ ...) خوش بگذره بهت که باحالی! ... درواقع خودش باحال بود.

با آسانسور رفتم بالا تا اتاق 108  ... تو راه آقای لباس فرم پوش خیلی مودبی که قرار بود اتاق رو تحویل بده بهم گفت این اتاق و این منظره ... حیفه تنها اومدید... ناخودآگاه غصه‌ ام شد.. هنوز بیست و چهار ساعت نشده،دلم تنگ شد برای زن و بچه ام :))



گفته بودم تبریز بی نظیره؟ ... هست ... و خیلی هم بیشتر ... 

  • امیر

دیروز، روز شلوغی رو گذروندیم. رفته بودم برای یکی از بیمارهام نت ترخیص بذارم و دوتا برگه ی مشاوره بنویسم، ولی تا صبح موندگار شدم‌! صبح با سردرد بیدار شدم. پرسیدم:ساعت چنده؟؟...یکی گفت هیس! شبیه صدای شهداد بود. پنکه ی بالا سرم می چرخید. اتاق بوی نم میداد و قاطی شده بود با بوی سیگار. فضای مزخرفی بود. سردرد امانم رو بریده بود. موهام بطرز مضحکی بهم ریخته بود .اینجور موقع ها هدیه رو کم دارم که قیافه ی من رو شکار کنه، بذاره اینستا و من خودم رو جر بدم که پاکش کن و ۱۶۰ نفر لایک کنند! ...دیروز اینترن های جدید اومده بودن. بچه های خوبی به نظر می‌رسیدند. از من پرسیدن اینجا خیلی شلوغه؟ گفتم این چندروز خلوت بوده و احتمالا امروز زودتر آف میشن. خوشحال شدن و تشکر کردن. ولی همین که رفتیم بخش، دیدیم یه ترومای لفورت دو آوردن، یکی هم تشنج کرده ...بیچاره ها تا عصر درگیر سی‌تی و انسفالوگرام و آمبولانس و ..بودن! صداشون درنیومد، ولی میتونستم ذهنشون رو بخونم که میگن خلوتتون این بود، شلوغتون چیه!  البته شب، من و شهداد موندیم و اونا آف شدند. چقدر خوبیم ما!:دی  دیشب حتی فرصت نشد بریم غذاخوری. منشی بخش گفت برامون غذا سفارش داده. انتظار داشتیم یه استیک چرب و چیلی با مایونز زیاد و پوره سیب زمینی به ما سلام کنه، ولی چند تا تکه مرغ گریل شده با نون سبوس دار و خشک عین خواهرروحانی‌هایی که به آدم‌های هوس‌باز زل میزنند،  بهمون زل زده بود!  ... هفت صبح رسیدم خونه و ناگهان خداوند پری مهربون رو نازل کرد! چشم هام رو بستم، چوب جادوییش رو تکون داد و سریع برام مسکن و هات چاکلت آورد...برگشتم به آغوش گرم خانواده ! 


پ.ن: نمیدونم از ژانر روزانه نویسی خوشتون میاد یا نه، ولی من دلتنگش بودم.


پ.ن۲: آرشیو رو برگردوندم(اسپات و بیان). البته آرشیو ۸۹ و ۹۰ (پرشین) رو ترجیح دادم پرایوت نگه دارم .


  • امیر

من حتی برای خرید از سوپرمارکت هم گاهی دقایق طولانی معطل میشم و مارک همه سیگارها و چیپس ها و شکلات ها رو مطالعه میکنم تا یه نفر به خریدم رسیدگی کنه، اما وقتی کسی به بیمارستان میرسه میخواد زود، تند، سریع کارش انجام بشه و در غیر این صورت همه آدم های توی بیمارستان رذل و پست و کثیف هستند. آدم هایی هم هستند که فکر می کنند هر وقت توی بیمارستان به شخصی رسیدند که روپوش سفید داشت، نامبرده باید در برابر سوال اونها در همون لحظه دود شده و تبدیل به پاسخی جامع و کامل بشه! یا مثلا همین آقایی که دیروز سراغ قسمت مددکاری رو می گرفت و اومده بود یک راست توی بخش جراحی فک و صورت! و بعد هم با کلی بد و بیراه به دانشجوهای بیچاره، محل رو ترک کرد. علت عصبانیت اش هم این بود که  پله ها زیاد بود و اشتباهی بالا اومده بود و سر از بخش جراحی فک و صورت درآورده بود. یا مثلا وقتی آخر شب توی دستشویی هستی و گوشی ات زنگ میخوره و با خمیر دندون گوشه‌ی لب و صورت خیس شیرجه میزنی روی گوشی، اما دیگه تموم شده و شماره اشغاله. چون احتمالا پرستار محترم داره به اتند زنگ میزنه و میگه هرچی به دکتر فلانی زنگ میزنیم جواب نمیده! 

یک کمی صبر و تحمل هم چیز خوبی شاید باشه.


  • امیر

امروز داشتم از کنار فنس‌های زمین تنیس رد می‌شدم و می رفتم سمت پارکینگ دانشکده،همین‌طور که زل زده بودم به تنیسورهایی که متبحر هم نبودن و سایه‌ی توپ رو میزدن، چند دقیقه ای ایستادم و بازی شون رو تماشا کردم . اینجا قبلا زمین فوتبال بود و یکی دو سالی میشه که تغییر کاربری داده و تبدیل شده به زمین تنیس. زمین فوتبال هم منتقل شد به یجای جدید و بزرگتر.  تنیسورها زیاد نبودند. سه چهار تا جوان رعنای خوش تیپ دهه هفتادی  که بلا استثنا روکش راکت همه‌شون ویلسون بود . قبلا هم توی بوفه دیده بودمشون که روی بازی ها ی دونفره شرط بندی می کنند و بلند بلند میخندن. یادم نمیره روزهایی که مثل اینها دانشجو بودیم و بعد از نهار همه‌مون تو فکر سیگاری بودیم که لحظاتی دیگه در بوفه دست به دست خواهد چرخید و مرور روزنامه‌ی امروز و نگاه کردن به دخترهایی که داشتیم عاشق‌شون می‌شدیم!

حکایت دهه شصتی ها یا هفتادی ها نیست، حکایت فرق آدماست ...امروز که ایستاده بودم کنار زمین، کلی خاطره تو ذهنم مرور شد. به خودم گفتم یادت هست افشین رو اولین بار کنار همین فنس‌ها دیدی؟ یادت هست چندبار توی همین زمین فوتبال بازی کردی و انگشت‌های مهدی رو که دروازه‌بان خوبی بود ناکار کردی؟ یادت هست تیم‌ات سه تا سه تا گل خورد و سوسک شدی و با سرشکستگی برگشتی خوابگاه؟ 

امروز تازه فهمیدم چقدر با این زمین خاطره دارم! چندماه پیش، مهدی رو تو کنگره‌ دیدم. از دور  دست راست‌اش رو بالا گرفت و انگشت سبابه رو ثابت نگه داشت و داد زد: خدا خفه‌ات نکنه، هنوز نمیتونم خم‌اش کنم!  :))



  • امیر