نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

به کلمه ی پزشک که فکر می کنم یک‌جوری قبل از همه یاد دکتر خالدیان می افتم و بیماری دو سال قبل ام . الان که گفتم بیماری، یاد دکتر مرندی و دکتر سماعی هم افتادم که پزشکان دوران کودکی من بودند. یاد اساتید پزشکی می افتم که به برکت دوران تخصصم باهاشون آشنا شدم. یاد دکتر راشد می افتم که در مقابلش که می ایستی نمیخوای صحبتتون تموم بشه انقدر که این مرد محترمه و انقدر که پزشک خوبیه و انقدر که دوست داشتنیه.  یاد حمید نوری و همسر نازنینش می افتم که هر دو چقدر خوب اند و حتی اگه توی جمع های خصوصی هم ببینیشون باز هم چه‌قدر دکترند، چه‌قدر محجوب‌ اند، چقدر طبیب اند. یاد برادرم می افتم که چه پدر نازنینی هست برای آبتین و چه طبیب دلنشینی برای بیمارانش، و به قول مادرم چه دست سبکی داره. یاد دوستان پزشکم می افتم که بعد از فارغ التحصیلی، در محروم ترین مناطق کشور در حال خدمت اند، که حتی فکر کردن بهشون رو دوست دارم. یاد پرویز می افتم که می گفت بلوچ ها و بعضی افغان ها بهش میگن دکتر فرویز! و چه‌قدر همه دوستش دارند و چه‌قدر براش احترام قائل اند و با امید عجیبی سراغش میرن ؛ انگار که هیچ وقت نا امید برنمی‌گردند. یاد کوروش می افتم که همیشه می گفت من اشتباهی دکتر شدم باید می رفتم پی همون موسیقی، و چه خوب هم هست موسیقی کوروش، اما من شک ندارم که اشتباهی در کار نبوده. وقتی از درمانگاه ما رفت، یه روز به اون پیرزن دم در گفتم: مادر، پزشک قبلی دیگه اینجا نیست ،یه دکتر دیگه اومده بجاش ... نگاهم کرد و چنان گفت ای وای ، که گریه ام گرفت. یاد رزیدنت های بیمارستان کودکان می افتم و دلم برای مهربانی پنهان و پر شرم خانم دکتر دهقان تنگ میشه و برای لحن بی‌ادعای حامد و برای سلام های پر انرژی الهه. دکتر مشیری عزیز، محمدحسین که چه موجود ویژه ای هست و خیلی های دیگه ... ای وای، شهداد رو یادم نبود و حمیدرضا، پوریا و... مهسای عزیز که تمام مهربانی شهر بهارنارنج ها و حافظ رو با خودش داشت وقتی با بیماران بخش حرف میزد.

فردا که تولد ابن سینا ست ، بهانه ای شد تا من باز به خاطر بیارم پزشک خوب چه‌قدر خوبه. به خاطر بیارم که من چه‌قدر پزشک خوب میشناسم که طبیب هستند و دلسوز و دلنشین ...روزتون مبارک ، درود بر همه ی شما که هنوز ماتحت بیمارتون روی صندلی نرسیده شروع نمی کنید به نسخه نوشتن، درود بر شما که حرف میزنید و می شنوید ، درود بر شما که آدمیزاد با حرف زدنتون هم حالش بهتر میشه، درود بر شما که با سوادید ، درود بر شما که میشه هی به دوستی تون پز داد و هی بهتون فکر کرد و هی خوشحال شد از اینکه هستید.

یک عدد پزشک آینده هم داریم ! خواهر خوبم نفیسه (نویسنده وبلاگ ضربان لبخندهایت) امیدوارم در آینده ی نزدیک یکی از بهترین پزشکانی که ازشون اسم میبرم، تو باشی(مطمئنم!). روزت مبارک.

و سایر بلاگرهایی که شاید پزشک یا دانشجوی پزشکی باشند و اتفاقی یا غیراتفاقی اینجا رو بخونند...روز شما هم مبارک. 


  • امیر

دیشب عروسی یکی از اقوام بود. با پدر نزدیک در باغ واستاده بودیم و منتظر برادرم بودیم. بعد یکی اومد که من نشناختم. سلام علیک گرمی کرد. هم با من و هم با پدر. به هم نگاه کردیم که این کیه؟ ... به من فامیل گریز حرجی نیست. اما از پدرم عجیب بود. به طرف گفت ببخشید اما من هنوز شما رو نشناختم. یه دختری از کنارش گفت "وا، شوهر منه دیگه عمو!" طبعا پدرم شروع به احوالپرسی کرد. من هنوز نشناخته بودم. یارو که با زنش رفت، پدرم دوباره برگشت که اینا کی بودن حالا؟!..چنددقیقه ای داشتیم سرنخ ها رو کنار هم میذاشتیم تا هویت زوج رو حدس بزنیم. اولین سرنخ، همون عمو گفتنش بود. کی ها به من میگن عمو؟ هی گشتیم و آخرش با روش حذف گزینه، مورد شناسایی شد‍! ممدرضا که اومد، رفتیم بین مهمون‌ ها. نیم ساعتی طول کشید تا هدیه رو پیدا کردم.  ما داشتیم دست در دست هم به اونجایی که ملت می رقصیدند میرفتیم که آقای جیم سر راهمون سبز شد. (الکی مثلا ما خانواده ی باحالی هستیم که فامیل های خارجی مثل جیم و جان و این‌ها داریم!) به ما گفت شما دو تا کی عروسی میکنید پس؟!! …  جای تعجب نداشت، آقای جیم از اون بد مست هاست. وقتی رفت، هدیه پرسید شوهرعمه‌ت آلزایمر گرفته؟ ... اون طرف باغ، عموی بزرگم نشسته بود و یک ریز غر میزد. گیر داده بود به دی جی که چرا سبک میخونه. نشسته بود جلوی گروه موزیک و از بلندی صدا می نالید! میگفت من با موسیقی مشکل ندارم با این چیزهایی که شما میخونی مشکل دارم. از تصنیف های شاد شجریان چیزی بلد نیستی بخونی؟ بعد هم رو کرد به من که چرا این ها سالار عقیلی رو دعوت نکردند؟ !!


واقعیت اینه که یه نسل از فامیل ما پیر شدند. خاله و دایی و عمو و عمه و مادر و پدرم. همون طوری که احتمالا توی همه خانواده ها اتفاق میفته. یه جای جالبش اینجاست که من نیستم که مداوم ببینمشون. دیشب فهمیدم در فاصله های زمانی زیاد و ملاقات های چند ماهه، دیدن علائم پیری آدم ها چشم گیرتر و ملموس تره. 


تو باغ قدم میزدیم و با پدر شخصیت عموی بزرگم رو تحلیل میکردیم. اینکه چه طور شد که این طور شد. من گفتم از بس کسی چیزی بهش نگفته. پدرم گفت از بس نذاشته که کسی چیزی بهش بگه. در این لحظه من ضربه ی کاری رو زدم. گفتم دقیقا مثل خود شما! شما هم همیشه طوری برخورد کردی که فاصله ایجاد شد. گفت که نه! فقط شماها با من غریبه اید. فقط بچه های خودم ازم دورند. پس چرا بچه های مردم به من نزدیک اند ، دانشجوهای سابقم! ... گفت و گوی ما تاریخی بود. ما هیچ وقت با هم از این حرف ها نزده بودیم. خیلی هارش برخورد کردم باهاش. شاید تحت تاثیر جو شلوغ مهمونی بودم. شاید هم به خاطر خستگی و گرفتاری این روزها مغزم درست کار نمیکرد. در اصل قصدم این بود که برای چند دقیقه هم که شده بهش نزدیک شده باشم که لذتش رو هر دو بچشیم. ادعاش رو رد کردم. گفتم که سالهاست با کسی نزدیک نیست و کسی باهاش راحت نبوده. حداقل از نزدیکانش کسی باهاش راحت نبوده...شاید به همین خاطر بود که چند دقیقه بعد که رفیقش رو دید ، خودش رو انداخت توی بغلش و شروع کرد های های گریه کردن! که دلم برات تنگ شده ! ... شبیه وقت هایی بود که من بعد از شنیدن حرفی گزنده از خودش لب ور میچیدم و میرفتم پیش مادرم... انگار پناه آورده بود به رفیقش. یک لحظه شدیدا ناراحت شدم. بعد احساس قدرت کردم. داشتم انتقام میگرفتم.....عجب شب نحسی بود.

  • امیر

فرزند هجده هفته ای شونزده سانتی ما، دیروز خیلی شیک و مرتب و دست زیر چانه، سرقرار نشسته بود تا پدر و مادر به دیدارش برن و با دیدن و پیدا کردنش در دنیای خاکستری مانیتور، غرق لذت بشن و از سلامتی و حال خوبش، حالشون خوبتر بشه. 

حقیقتا در مورد تمام چیزهایی که همه‌ی آدم ها برای فرزندشون دوست دارند و در موردش خیال پردازی میکنند، هیچ نظری ندارم. البته به جهت حوزه ی تخصصم خیلی چیزها درباره ی رشد و تکامل کودک میدونم، اما نمیخوام نظری بدم و پیش خواهی کنم. کودک به طور فطری یا به هر دلیل دیگه ای میتونه آروم یا پر جنب و جوش، زشت یا زیبا، باهوش یا معمولی و ... باشه؛  اما  هرچی که هست فرزند ماست و حالا که خواستیم و اومده که قدم روی چشم ما بذاره،  عشق ورزیدن بهش کمترین کاریه که از عهده ی ما برمیاد.

علی الحساب،بهترین سرگرمی این روزهای من خریدن تنقلات مورد ویار واقع شده ی همسر جانه و به جرئت میتونم بگم یکی از زیباترین صحنه های زندگی، برطرف کردن ویارهای زن حامله و تماشا کردن خوردن اون ویارهاست.


  • امیر


وقتی نتایج آزمون فلو اومد هنوز هیچ چیز برام جدی نبود، چندروز بعد که فهمیدم مصاحبه رو هم قبول شدم، احساسم ملغمه ای بود از شادی و ترس. درست مثل چندسال پیش... اولین بار که رفتم بیمارستان،  فقط ابزرور بودم. تو اتاق عمل ایستاده بودم و مهارت استادم رو تماشا میکردم و دلم میخواست براش کف بزنم! از بس که به کارش مسلط بود... جراحی که تموم شد، پرسید رزیدنت سال یک کدومتون اید؟ من و علیرضا با خوشحالی جلو رفتیم...گفت "ست جراحی رو شما جمع کنید"!...تو موقعیتی که دانشجوهای هوشبری و پرستاری و اینترن ها ... حضور داشتند، گفت ست جراحی رو جمع کنیم و این تنها چیزی بود که اون لحظه انتظار نداشتیم بشنویم. البته به همینجا ختم نشد. بارها ضایع‌مون کرد، خرد شدیم، شکستیم(یه جاهایی منهدم شدیم رسما"!) بعدها ازش شنیدم که میگفت من از رزیدنت های سال یک، همه چیزشون رو میگیرم تا یه دیسیپلین جدید بهشون بدم...باید می‌شکستید تا دوباره بسازم تون... میگفت همه جا و بخصوص تو جهان سوم، دست روی هر صنفی بذاری، اصناف به اصطلاح مقدس: معلم، استاد، قاضی، پرستار،... بالاخره عده ای بی سواد و پر ادعا رو پیدا میکنی که مایه ی آبروریزی‌اند، ولی از عهده ی من  در  همین حد برمیاد که حداقل به دانشجوهام یاد بدم درست باشن.  


پ.ن: این نمودار عین حقیقته،   دقیقا وقتی که میفهمی خیلی چیزها هست واسه یاد گرفتن و تو هنوز چیز زیادی نمیدونی،میفتی تو شیب سرازیری منحنی... 


  • امیر

بچه های حالا از ما با هوش تر اند انگار. اما من حاضر نیستم جای اونها باشم، یک روزی رو تصور کنید که پدر من میاد خونه و یه نوار کاست برای من خریده  که اسم اش "خروس زری پیرهن پری" هست و من هنوز خیلی وقت ها با خودم زمزمه میکنم : خلعت زر به برت ... تاج یاقوت به سرت ... پیرهنت از پر زرد ... پر دمبت لاجورد...


اینترنت و انیمیشن و این ها نداشتیم اما شاملو برامون قصه می نوشت و پدر و مادرهامون کتاب قصه و نوار کاست برامون می خریدند و این خیلی خوب بود .


حالا توی این غروب دلگیر ،باز دلم هوای شاملو کرده، شاعر بزرگ آزادی ...

آه اگر آزادی سرودی می خواند

 کوچک همچون گلوگاه پرنده ای

 هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند 

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی ست

که حضور انسان آبادانی ست

همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده

همچون زخمی همه عمر به دردی خشک تپنده

به نعره ای چشم بر جهان گشوده

به نفرتی از خود شونده

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک 

کوچک تر حتی

از گلوگاه یکی پرنده .

حیرتی هست که هنوز و همیشه از خوندن هر شعر شاملو در وجودم پدید میاد...

فردا دوم مردادماهه و جهان، جهانم، جهان ما، چقدر بی شاملو خالیه و هیچ چیزی دلگیری این غروب رو کم نمیکنه...



 

  • امیر