نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

در یکی از افسانه های اساطیری یونان، روایت شده که  پاندورا (نخستین زن ) درِ جعبه ای که گفته شده بود نباید باز کنه، باز کرد و همه ی مصیبت ها روی زمین پراکنده شدند، فقط امید باقی موند تا تسلای بشریت باشه. سوال این جاست که اگه امید چیز خوبی بود، توی جعبه کنار همه «مصیبت های زمین» چی کار می کرد؟ 

امروز لابه لای کتاب های قدیمی، یه نوشته پیدا کردم از احتمالا چهارده پونزده سالگیم ،  روش مصمم نوشته بودم: 《یه روز دنیا رو عوض کن !》 چرا فکر می کردم میتونم دنیا رو تغییر بدم؟ غلط اضافی! دنیا یه تردمیل بزرگه. ما نمی رسیم، فقط می دویم. و این خیلی غم انگیزه. چون اگه هم ندوی ممکنه بیفتی و دندون هات خرد و خمیر بشه و بقیه اعضای بدنت هم به دنبالش.  اینکه سربازها وزیر میشن فقط توی اون صفحه ی چهارخونه ی سیاه و سفیده. در واقعیت زندگی هیچ سربازی که یه خونه ی سفید و بعد یه خونه ی سیاه جلو رفته وزیر نمیشه. زندگی یه سیستم منطقی داره، اونم «انتخاب طبیعی»یه. قوی تر ها انتخاب میشن و ضعیف تر ها باید برن کشک شون رو بسابند. و ما انتخاب نمیکنیم که سرباز باشیم، یا وزیر ،یا تماشاچی. ما فقط باید روی تردمیل خودمون خوب بدویم.


  • امیر

من خودم رو آدم رقابتی‌ای نمیدونستم هرگز. یعنی هیچ‌وقت آدمی نبودم که خودم رو با دیگران مقایسه کنم و بخوام مثل اون‌ها باشم یا بهتر باشم یا چی. همیشه آدمی بودم که یک راهی رو برای خودم پیدا کردم و رفته‌ام. هیچ هم نگاه نکردم که بقیه چه غلطی می‌کنند.

به این‌که آدم رقابتی نبودم همیشه به عنوان نقطه‌ی قوت خودم نگاه کردم. چون به هیچ عنوان خودم رو مقایسه نکردم، در نتیجه به‌طور کلی آدم حسودی نبودم. تنها جایی که رگه‌هایی از حسادت توی وجودم دیدم توی عاشقی بوده.

این‌ها رو چرا دارم می‌نویسم؟ چون چندروز پیش ناگهان فهمیدم که عوض این‌که این حسن رو دارم، چه عیبی دارم. یه نقطه‌‌ضعف بزرگی توی خودم شناسایی کردم که هیچ‌وقت متوجهش نشده بودم. 

ماجرا این بود که ظهر سه شنبه بود. آفتاب عالم تاب توی آسمون بود که دوستم پیشنهاد داد بریم شنا. رسیدیم و پریدیم توی آب که بهم گفت میتونی تا فلان نقطه (و یه رمپ شناور رو اون دورها نشونم داد) شنا کنی یا نه؟ من هم که کلا اگه در یک رشته‌ی ورزشی خوب باشم، شنای استقامته! گفتم که میتونم و شروع کردم شنا کردن. حالا هوای آفتابی داشت کم کم تبدیل به هوای طوفانی میشد، اما من قصد کرده بودم تا اون نقطه برم و البته که رفتم. وقتی برگشتم گفتم حالا نوبت خودته. گفت من فکر می‌کنم ترجیح میدم با جت اسکی برم! شناگر خوبی بود. اینو که گفت یکهو به‌صرافت افتادم که لازم نیست خیلی با هیجان هم چیزی رو به خودم و اون نشون بدم. انگار که دوزاری‌م افتاد که چه چیزی من رو این‌طور شهوانی میکنه توی انجام دادن کاری. وقتی یکی به چالش می‌کشدم زود دو تا گوش دراز مخملی درمیارم. مثل بچه‌ها که فوری به بازی عکس‌العمل مثبت نشون میدن، هستم. وقتی لابه‌لای حرف‌های کسی میخونم که نمیتونی فلان کارو بکنی، چنان شهوتی برای انجام دادن اون کار وجودم رو میگیره که غیرقابل کنترل میشم.

من با خودم در رقابتم. با "نمیتونی" در رقابتم. شاید برمیگرده به خودخواهی عالم‌تابم. شاید برمیگرده به این‌که به‌نظرم نقطه‌ی صفر و صفر مختصات عالمم. به این‌که "میتونم" کلا. نمی‌دونم... ولی خیلی جالب بود فهمیدنش. بعد اون روز همین‌طور که داشتم با بدن‌درد ناشی از شنای سنگین کردنم، زندگی میکردم، فکر کردم عیبم کجاست؟ تحمل ندارم فکر کنم کاری هست که نتونم انجام بدم. از طرفی خیلی جاهای زندگی‌م این احساس به چالش کشیده شدن، هُلم میده. بد ندیدم ازش، اما نمی‌دونم دلیل درستی برای شهوتی شدنه یا نه. نمی‌دونم واقعا...

بعد حالا تا دلتون بخواد مثال دارم از این کارم ها. روم نمیشه بنویسم چه کارهایی که نکردم برای این‌که یک جایی حس کردم بقیه فکر میکنند که نمیتونم... شنا کردن رو چون خیلی انتزاعیه نوشتم. حالا بقیه‌ش بماند.

پ.ن: عنوان زردم از خودم. خیلی‌ها. یعنی در وصف نگنجم. اصن یه وضعی.

  • امیر