نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۶ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است


از وقتی بچه بودم به نگهداری گل و گیاه علاقه داشتم. وقتی این خونه رو اجاره کردیم، در اولین اقدام، تراس رو تبدیل به گلخونه کردم! یکی از گیاه های مورد علاقه م بنجامین بلک بود که پارسال رفتم و یه گلدون بزرگش رو خریدم و آوردم گذاشتم کنار بقیه ی گلدون ها. برای نگهداریش تمام اینترنت رو زیر و رو کردم و یه دستورالعمل نوشتم که اگه یه روز من مردم، نسل‌های آینده بدونند چطور با این زبون بسته برخورد کنند. اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده بود. هر روز صبح که در تراس رو باز میکردم، تعداد زیادی از برگ‌هاش ریخته بود کف زمین. جاش رو عوض کردم، آبش رو عوض کردم، گلدونش رو عوض کردم... ولی افاقه نکرد. انگار محیط اینجا مشکل داشت. این شد که زبون بسته کم کم به لقاءالله پیوست! الان جنازه‌اش روبرومه و باید یه‌جوری سر به نیستش کنم.
اصل حرفم اینه که گاهی هرچقدر هم که زیبا باشی، یا هر چقدر توانمند باشی، یا هر چقدر کارت درست باشه، یا هر چقدر که دوستت داشته باشند، برای بعضی محیط‌ها نیستی. هرز میری. مرداب میشی، می‌میری. هر محیطی به درد یه چیزی میخوره. بعضی محیط‌ها فقط به درد سوسک و مگس و… میخورند. حالا تو هر چقدر هم زور بزنی بی‌فایده ست. این گلدون‌ هم اگه پا داشت، باید یه‌جوری نقشه‌ی فرار می‌کشید و می‌زد به چاک،  وگرنه موندنش خریت بود.

  • امیر

یه قالیچه ی تبریزی خریدم. خوب که نگاه می کنم می بینم که کاملا قرینه نیست. دخترک قالیباف جایی که باید بته ای رو قرمز می زده سفید زده و اون گلی رو که باید سفید می زده، آبی. دوست دارم فکر کنم که چیز زنده ای پشت این گره هاست که حالا زیر پا افتادند. شاید قالیباف موقع گره زدن فکرش دنبال محبوبی بوده، شاید می خواسته بداخلاقی اول صبح صاحب کارگاه رو اینطور تلافی کنه، یا شاید خیلی ساده می خواسته پیامی به شخص خاصی برسونه که "هی! من اینجا بودم."



  • امیر

برداشت اول:

"پزشکی که به دنبال نذری خوردن مردم فقیر باشه، همون زهر بخوره بهتره!"

اینها نظرات مهوع یکی از هموطنان نه چندان شریف در صفحه شخصی اش در ارتباط با مرگ همسر و مادربزرگ دکتر علیرضا صلحی پزشک جوان تبریزی است. پزشکی که به واسطه خط خوبش قبلتر نسخه های تجویز موسیقی و یا کمک به هزینه درمان بیمارانش در فضای مجازی دست به دست میشد، حالا عزادار مرگ عزیزانش به دلیل غذای فاسد و یا سمی است. پزشکی که از قضا در درمانگاه های شهرش بار درمان بیماران را بدوش میکشد، نه زیر میزی میگرفته، نه گزندی به بیماری رسانده، نه قاتل است، نه دزد؛ بلکه مثل هزاران رتبه تک رقمی و دورقمی کنکور تنها جرمش پزشک بودن است! کاری به حادثه دردناک مرگ دو عزیزش ندارم، گرچه این حادثه سوقصد بوده باشد یا سهو ، چیزی ازین تراژدی بزرگ نمی کاهد، دردم از تعفنی است که در ذهن بسیاری موکد شده و به هر بهانه ای ناکامی هاو حقارت های زندگی شخصی  خودشان را با لجن پراکنی به بقیه ، التیام میدهند.ای کاش اینان حداقل دهان را ببندند که بوی گندِ این حجم از زعارت بالا نزند.

برداشت دوم:آذر ٩٤

پراید سفید رنگی بدلیل سرعت بسیار زیاد در اتوبان به گارد ریل برخورد میکند، به خط مقابل می افتد و با پژویی تصادف میکند، فیلمی از این حادثه دست به دست میشود، مرد میانسالی روی زمین افتاده است، خون  سر و تنش را آغشته است و ناله میکند: کمکم کنید ، تورو  خدا کمکم کنید...

چند نفری با موبایل هایشان مشغول فیلم برداری هستند و ناله های مرد میانسال همچنان می آید که قسم میدهد و کمک میخواهد اما کسی نمی رود سر مرد را بر زانویش بگذارد، اندکی به او امید بدهد، از امبولانسی که نمی آید بگوید،  بگوید که چیزی نیست، خوب می شوی، به بیمارستان که برسی همه چیز درست میشود. کسی نیست همه مشغول اند، هر شهروند، یک خبرنگار از ما هیولاهایی ساخته که یادمان رفته باید اول انسان بود بعد خبرنگار!

آن مرد میانسال که در فیلم جان میدهد، شادروان دکتر عزت الله صادقی تنها فوق تخصص جراح عروق کرمانشاه و برخی شهرهای غربی کشورو بنیانگذار بخش جراحی عروق کرمانشاه بود.کسی هم نپرسید چرا  گارد ریل نتوانسته خودروی پراید را در همان سمت نگه دارد یا چرا خودروی وطنی دکتر نتوانسته جانش را حفظ کند؟

برداشت سوم:آذر ٩٤

شعله های آتش از پنجره های آپارتمانی در ایذه بیرون میزند، خانم دکتر جوانی در آتش گیر افتاده است، آتش نشانی آمده است اما ارتفاع پله نجات مناسب نیست، شلنگ اتش نشانی کوتاه است و مامور مسن آتش نشانی نیز خطر نمیکند.

خانم دکتر زنده زنده جلوی چشم همگی میسوزد و کسی بعدها کمپین علیه اتش نشانی راه نمی اندازد، کسانی که برای یک سانت بخیه جگرکباب میکردند، برای کوتاهی چند ده متری پله و شلنگ سکوت  میکنند ، کسی لعنی نمی کند ، توهینی نمی کند و پزشک جوان در گمنامی جزغاله میشود و میمیرد.

برداشت چهارم:دیماه ٩١

دکتر  امیر میرباقری فوق تخصص گوارش و استاد دانشگاه تهران به همراه برادرانش دکتر  نادر  ، مهندس  امید  و دکتر نظام الدین پزشکی بعلت گاز گرفتگی ناشی از لوله دودکش غیر اصولی ساختمان  در دزفول جان باختند. مجموع سالهای تحصیل دانشگاهی این چهار نفر که به ساعتی جان باختند خسران از دست دادن این نخبگان جامعه را عیان تر میکند ولی باز هم کسی در حد یک پرسش ساده از مهندس ناظر ساختمان یا نظام مهندسی نمیکند.

برداشت پنجم:آذر ٩٤

دکتر علی پویان تنها جراح مغز و اعصاب کاشمر که برای خدمت و گذراندن دوره طرح به این منطقه امده بود در حادثه رانندگی در جاده کاشمر- شادمهر فوت کرد.  جانشین فرمانده پلیس راه کاشمر با تاکید بر اهمیت دو بانده شدن این محور که به جاده مرگ شهرت یافته در همان زمان گفت: "گرچه از امروز مهندسان مشاور جهت مطالعات دوبانده شدن حضور یافته اند اما شتاب در عملیات اجرایی آن ضروری است." سوال این است ایا این مهندسان مشاور یا راه سازی بازخواستی شدند که این چنین سرمایه علمی مملکت که سالها عمر و هزینه برای به بارنشستن وی رفته است را در جاده مرگ شان به کام مرگ کشاندند؟

برداشت هفتم ، تجاوز به خانم دکتری که پزشک روستایی در یکی از روستاهای استان گلستان بود... برداشت هشتم،  مرگ دکتر امیر کیخسروی از تب کریمه و کنگو در بیمارستانی در مشهد... برداشت نهم ،  مرگ دکتر نرمین شهپوری پزشک داوطلب کاروان زوار ایرانی بدلیل سانحه رانندگی در جاده سامرا ...برداشت دهم... برداشت یازدهم.... برداشت....

دوباره جمله آن هموطن به خاطرم هجوم میبرد، اخبار مرگ همکارانم در این سالها و عقده گشایی هاو توهین های برخی مسلسل وار از جلوی چشمم رد میشوند.

سرگیجه میگیرم و آخرین جمله را می نویسم: 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.


دکتر علیرضا مقدسی

  • امیر


بچه که بودم فکر می کردم یه روز یه نویسنده ی بزرگ میشم و کلی کتاب مشهور می نویسم، اگه یه نویسنده معروف نشم حتما نقاش میشم و شهرتم به همه ی دنیا میرسه. اما سر از دندانپزشکی درآوردم و دلخوشی نوشتنم شد این وبلاگ و کلی حسرت خوندن کتاب. 

سال های نوجوونی هیچ چیز برام جای خوندن یه کتاب قدیمی که خودم کشفش کرده بودم رو نمی گرفت. کتاب هایی که تو خونه مون پیدا می شد زیاد به دردم نمی خورد و با اینکه نمی فهمیدمشون با ولع عجیبی همه شون رو می خوندم. کتاب هایی از دهخدا، کلیله و دمنه، پروین و حافظ و سعدی و مولانا. دو جلد لغتنامه عمید داشتیم که تقریبا پاره پوره شده بود بس که دنبال معنی کلمه هایی که نمی فهمیدم می گشتم. یه روز چند صفحه اول یه کتاب رو بیشتر نخونده بودم که پدرم کتاب رو از دستم گرفت و نذاشت بقیه ش رو بخونم و گفت همینطوری هر کتابی رو نباید برداری بخونی! کتاب، رمان «مادر» پرل باک بود، خیلی حس بدی بهم دست داد و بعدها هم نفهمیدم چرا باید این کتاب رو ازم می گرفت ولی اشکال نداشت مثلا مسخ رو بخونم؟ برای همین خیلی وقت ها یواشکی و گوشه کنار خونه کتابی رو پیدا می کردم و تند تند می خوندم. این تندخوانی بعدها بخصوص در دانشگاه خیلی به کارم اومد. یکی از این کتاب های یواشکی انجیل بود. که البته وقتی پدرم پی به موضوع برد،کتاب هایی مثل داستان های ژول ورن و قصه های خوب مهدی آذر یزدی رو برام خرید. اما اینها دیگه برام کم بود و به سرعت برق تموم می شد و من چشمم دنبال کتاب های جلال بود که پدر تو کتابخونه ی خودشون نگه می داشت و هر وقت فرصت می شد می رفتم سراغشون ولی نمی فهمیدم خسی در میقات یعنی چی؟


خلاصه به هیچ چیز رحم نمی کردم حتی رساله و احکام! بعدتر ها چیزهای دیگه ای هم وارد دنیام شد. مثل خوندن کتاب های خاتمی و مهاجرانی تو اوج جو گیری اون روزهام و خوندن روزنامه ها و مجله ها. نوشته های مهاجرانی رو دوست داشتم اون موقع.حالا تصور کنید با این همه مطلبی که در مغزم می ریختم، چه میل شدیدی برای بازگو کردن اینها داشتم. ولی نمیدونستم چطور باید تراوشات ذهنم رو به اشتراک بذارم.

ده یازده ساله بودم که کامپیوتر به خونه مون اومد ولی تا سالها به زندگیم وارد نشد! تا مدت ها واقعا نمی دونستم چه استفاده هایی می تونستم ازش بکنم. بیشتر وقت ها با برادرم سر بازی کردن کشمکش می کردیم و آخرش دوتاییfifa بازی می کردیم یا taken. خیلی افسوس میخورم چرا اون موقع تنها استفاده ام از کامپیوتر بازی کردن بود. خیلی بعدتر سراغ دنیای اینترنت رفتم و تازه باز هم ابزار نوشتنم نشد. 

این روزها ولی روزهای خوبی نیستن. وقت کتاب خوندن پیدا نمی کنم. آخرین کتابی که خوندم «مد و مه» ابراهیم گلستان بود، یه روزی که اینترنت گوشی قطع بود و من تو داستان غرق شده بودم که دکتر ب دستگیرم کرد و تلویحا نصیحتم کرد که به جای کار فرهنگی! به کار علمی بپردازم!! اما وبلاگم رو دوست دارم. شاید گاهی فرصت نکنم کامنت ها رو جواب بدم یا تند تند پست بذارم، ولی دیگه قصد ندارم ترکش کنم یا حذفش کنم. 

  • امیر
قبلا هولدن یه مطلبی نوشته بود با همین عنوان. تزش این بود که دوطرف رابطه باید همیشه درباره ی همه چیز صحیح و درست باهم حرف بزنند، درباره ی خواسته ها و انتظارات و درونیات و ....
خب از نظر من، کلیدی ترین حرف هایی که توی رابطه زده میشه، همون حرف هایی هست که اوایلش میگیم. چون داریم تجربه می کنیم. داریم وجود همدیگه رو می کاویم و بیشتر دلمون میخواد چیزهای خوب پیدا کنیم. دلمون میخواد تنها نباشیم و براش تلاش می کنیم. اما همون موقع آدم باید دقت کنه که چی می شنوه. چون هیچکس ناگهان کنار ما عوض نمیشه.  خیلی از صفاتی که در برخوردهای اول با آدمی برامون جالبه و گهگاه عاشقشون میشیم چون عجیبند، مبدل میشن به همون صفاتی که بیشتر از همه بهمون فشار میارن، بس که عجیبند! ممکنه در بهترین حالت یاد بگیریم در رابطه مون بردبار باشیم و با چیزهایی که دوست نداریم مواجه بشیم و تفاوت هامون رو بپذیریم. اونقدر بپذیریم که به خاطرشون با هم درگیر نشیم در طول زمان. درنهایت  بعد از تمام تب و تاب ها ، بعد از شناختن، تجربه کردن، نزدیکی، خواستن و خواستن... پر شور ترین روزها شاید... بعد ،اختلاف نظرها و جر و بحث ها... و بعد، یه دوره ای از سکوت فرا میرسه. سکوتی که در خیلی از روابط آغاز جداییه. و اگه جدا نشدید دوره ای میرسه که میتونی رفتارهاش رو پیش بینی کنی. دوران غافلگیر شدن تموم شده. غافلگیر شدن،یه لذت عاشقانه ست. بعد از اون دیگه رفتنه و رسیدن و شناختن گوشه های آرامش. میدونی یه نفر هست چه در لحظه جلوی چشمت باشه چه نه، لازم نیست کاری بکنی. حرفی بزنی. حتی در سکوت محض هم کنارش آرومی.

  • امیر

من: تو خیلی خوشگلی.

مامان دختره: دخترم، آقای دکتر گفتن خیلی خوشگلی. 

دختره: شنیدم !!!


پ.ن: یکی از ده ها مکالمه ی من با زیبارویان سه ساله ی تبریزی ! 


  • امیر