نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز یکی از همکارهام درباره ی تجربه ی پیاده روی اربعین حرف میزد. درباره ی حسش میگفت. بالاترین حس نشاط و لذتی که از درک یه موضوع به آدم دست میده و ابن سینا توی کتاب اشاراتش ازش با عنوان «بهجت» نام برده. از این گفت که همچنین حسی برای هرکس ممکنه فقط چند بار توی عمرش و در چند مکان خاص رخ بده. حسش رو درک میکردم. وقتی داشت میگفت کاری به ریز ریز خندیدن اونهایی که همچنین چیزهایی رو مسخره می دونند نداشت. اصلا انگار ‌نمی دیدشون. همون حسی رو داشت تعریف میکرد که من کنار خونه ی کعبه داشتم. قبل از اینکه برم مکه وقتی بقیه شروع میکردند از غربت بقیع و از حس حال مدینه گفتن، تو دلم میگفتم بابا دیگه جو ندید! اینجوری‌ها هم نباید باشه. ولی خب بود. بعضی مکان‌ها همیشه به همه ی افراد یه حس مشترک میده، حتی اگه اعتقاد چندان راسخی هم بهشون نداشته باشی. مثل حس کلیسای مسیحی‌ها برای ما مسلمون ها، یا حس خوب طبیعت بکر برای همه. و من اون غم و استیصال رو تو چهره تک تک افراد کاروانمون توی مدینه می‌دیدم. و درست برعکسش توی مکه. اون نشاطی که تو وجود همه بود، خنده‌ها، آرامش تو صورت و رفتار… یادمه توی مکه یه بار از خانواده جدا شدم و داشتم برای خودم کیف میکردم. فقط پونزده سال ام بود. نشسته بودم روی پله‌های مسجدالحرام و غرق عالم خودم بودم. پر حس خوب بودم. پر همون حس بهجت. یادمه وقتی داشتم ‌میرفتم تو اون حس، دستامو زده بودم زیر چونه‌ام و با لبخند به کعبه و آدم‌هایی که دورش طواف میکردند نگاه میکردم… شاید اگه اون همه آدم اونجا نبودند ،بلند میشدم و سرخوشانه دور کعبه می دویدم و طواف میکردم! اونم نه طوافی که مرسوم هست و قاعده‌ی خاص خودش رو داره. طوافی که اون لحظه انگار روح و جسمم می ‌طلبید…از اون سفر تنها چیزی که برای من موند و شاید بشه اسمشو گذاشت کوله‌باری که با خودم برگردوندم، همین چند دقیقه‌ای بود که درباره اش نوشتم. هیچ کدوم از اعمالی که به جا آوردنشون واجب بود و اون همه ذکر و قرآن و نماز ، من رو به اون حس نشاط و بهجت نرسوند. اما اون چند دقیقه نگاه و فکر و لبخند تا همیشه همراهمه. چیزی که تو اون لحظه از جهان هستی درک کردم تا همیشه تو قلبمه. اون حس سرخوشانه دویدن دور خونه ی خدا و با یه دست دیوار چندصد ساله‌اش رو لمس کردن همیشه آرزومه. هیچ مسیری تو زندگیم خوش حس‌تر از مسیری نبود که هتل ما رو به مسجدالحرام وصل میکرد و بالاش نوشته بود «ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» و هرباری که داشتیم ازش رد میشدیم کل نوای ربنای شجریان تو ماه رمضون‌ها توی گوشم می‌پیچید و غرق لذتم میکرد…
کاش میشد مثل تو فیلم‌ها چشم‌هام رو ببندم و بعد از باز کردنش خودم رو تو صحن مسجدالحرام خلوت ببینم و صورتم پر از لبخند بشه و شروع کنم به همون بالا و پایین پریدن و دویدنی که برای اونجا آرزومه… کاش فیلم زندگیم اونجوری تموم بشه… در اوج بهجت.

  • امیر

وقتی دانش آموز بودم یه اخلاقی داشتم که هیچ وقت برگه ی امتحانم رو یا چیزی رو که نوشته بودم ،دوباره نمی خوندم. دقیقا نمیدونم چرا ولی احساس میکردم کار چندش آوری هست. مثل این می مونه که غذایی رو که جویدی ،تف کنی بیرون ،بعد دوباره بخوری! شاید هم یه تعصب کور بود. هیچ وقت شک نمیکردم به چیزی که در لحظه فکر کرده بودم. درسته که ممکنه گاهی بی دقتی هم داشتم و شاید اگه برمیگشتم ،میتونستم جبرانش کنم. اما لذت اعتماد کردن به خودم خیلی بیشتر از جبران کردن یه اشتباه مسخره بود! …حالا امروز که داشتم مقاله ای رو می نوشتم،ناخودآگاه یاد این عادت قدیمی افتادم.
بعدها فهمیدم این حسی که داشتم یعنی در حال جلو رفتن یا چیزی شبیه این، همون فرق حافظ و مولاناست که قبلا تو این پست گفته بودم .اگه دقت کنید شعر حافظ کاملا حرفه ای و پر از انواع آرایه های ادبی و وزن و قافیه ست. حضرت حافظ جزو اون دسته از شعرا بود که برمی گشت و شعر خودش رو تصحیح میکرد و کلمات رو جابه جا میکرد. با فکر و زحمت زیاد ،دیوان رو هر روز اصلاح و ویرایش میکرد. اما حضرت مولانا اینطوری نبود. شعر در لحظه بهش الهام میشد و اصلا شعر هدف اصلیش نبود که بخواد برگرده و زیباترش کنه، یا به دنبال تحسین دیگران باشه. چون بعضی از اشکالاتی که به اشعار مولانا وارده با یه بازبینی ساده حل میشد. ولی ایشون اصلا در قید و بند این قانون ها و قاعده ها نبوده. برای همین هم تعداد اشعارش خیلی زیاده. درواقع هدف حضرت مولانا بیشتر بیان معانی بوده تا خلق یه اثر بی نظیر ادبی. همونطور که خودش گفته:

رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا/زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا

رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر/پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا

ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی/کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا

آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام/دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم/چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا

دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود/و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را

من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو/زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

  • امیر

تصور میکنم خوابیده اینجا و من با زاویه نود درجه خم شدم و دارم تماشاش میکنم... 
بعد یکدفعه متوجه میشم که با دست کوچولوش، انگشتم رو گرفته و مشتشو بسته...


پ.ن: اگه همچین موقعیتی پیش بیاد، به گمونم از شدت ذوق(شاید هم از ترس بیدار شدنش) همینجا بشینم و بذارم همونطور مشتش بسته بمونه! 

  • امیر

سکانسی تو فیلم دار و دسته نیویورکی ها هست که هیچوقت یادم نمیره: تعداد زیادی از مردم کشته شدن و دسته جمعی دفنشون کردن. یکی از شخصیت های سیاسی بالای سر این قبر دسته جمعی ایستاده، بعد به نفر کناری میگه "ببین چقدر رأی داره دفن میشه."

 قصه آرای مردم در دوره ی نئولیبرال فعلی همینه. چیزی که در جریان های اقتصادی دنیا در حال جریانه، سیاست های نئولیبراله که اولین نتیجه اش ایجاد فاصله ی طبقاتیه. این سیاست‌ها عملا تعداد زیادی از افراد جامعه رو فقیر کرده، فقر مطلق و نسبی. به نوعی اونها رو به کشتن داده. افرادی مثل احمدی نژاد و ترامپ و هوفر این کشته ها رو به سمت خودشون می برند و رأی اونها رو جذب میکنند. خیلی عجیب نیست که شعارهای انتخاباتی این افراد کاملا اقتصادیه و از سوی طرف مقابل به عنوان فاشیسم معرفی میشه. اینجا نمیشه فقط رای دهنده ها رو محکوم کرد، باید نظامی رو محکوم کرد که باعث ایجاد همچنین شرایطی میشه تا افراد فرصت طلب به قدرت برسند.
  • امیر

ایران کشور چای خورهاست. حداقل از شونصد سال پیش و از زمان فتح هند و اومدن چای به ایران، چای نوشیدنی ملی ما بوده. حالا اگه یکی از خارج بیاد اینجا و خیال کنه میتونه بره کافه و یه فنجون چای عالی بنوشه، کور خونده! بطور مثال، ما یه روز از میدون بهارستان تا آخر خیابون خرمشهر تو عباس آباد رو پیاده رفتیم و گفتیم تو اولین کافه یه چای می خوریم و اگه شما تو کویر لوت پنگوئن پیدا کردید، ما هم تو این مسیر چای گیرمون اومد. البته اگه جایی رو پیدا کردید که چای بفروشند، باید خیلی ساده لوح باشید که برید و چای سفارش بدید. مثلا تو پاساژ جام جم، کافی شاپ طبقه دوم، چای سماوری دارند. اونجا یه خانم متکبر و بی ادب پشت صندوق بهتون میگه: «چای خالی نمی فروشیم. باید شیرینی هم بخورید!» 
حالا اینجایی که تو تبریز گیر آوردم کافه که نیست. یه قهوه خونه ست که چون توش جا نبوده چندتا از تخت ها رو چیده بیرون. ارتفاع تخت ها کوتاهه و وقتی که روشون میشینی انگار که چمباتمه زدی وسط پیاده رو! گاهی اوقات میرم میشینم و چای سفارش میدم. هر بار هم باید تاکید کنم که از اون بزرگها. توی لیوان بزرگ. این پسرهای نوجوونی هم که اونجا کار می کنند مدام عوض میشن. جوری نمیشه که مثلا من برم و اونی که منو میشناسه بیاد و بگم: «همون همیشگی.» اصلا من نمیدونم همون همیشگی به ترکی چی میشه. ساده اش میکنم میگم چای ! بویوک چای!

  • امیر

دیشب ،دیروقت بود. مهمون ها رفته بودند و ظرف های کثیف تلنبار شده بود. هرکاری کردم قرص ماشین ظرفشویی باز نشد. درنهایت مجبور شدم شخصا اقدام کنم! وقتی که داشتم ظرف میشستم، فکر میکردم دو جور ظرف شستن وجود داره،بقول دوستی: جور اول و جور دوم! یا در واقع، ظرف شستن با وجدان و بی‌وجدان. 
الان براتون با ذکر مثال توضیح میدم.
ظرف‌شوی باوجدان برای شستن ظرفهای مختلف، مناسب‌ترین وسیله رو انتخاب و استفاده میکنه. مثلا تفلون رو با ابر میشوره. ولی برعکس، ظرف‌شوی بی‌وجدان ظرفها رو با خشن‌ترین وسیله‌ی موجود که کار رو یک سره میکنه و همون دفعه‌ی اول ترتیب همه‌ی کثیفی ها رو میده، میشوره،احتمالا با سیم ظرفشویی. یا مثلا ظرفشوی بی‌وجدان یه مجموعه از قاشق چنگالها رو با هم آب میکشه. ولی اگه وجدان داشته باشه، دونه‌دونه و با حوصله. نکته بعدی اینکه ظرف‌شوی باوجدان بعد از ظرف شستن، تعقیباتش رو هم بجا میاره!یعنی عملیات ناخوشایند برداشتن آشغالها از صافی، تمیز کردن سینک و شستن ابزار شستشو رو هم انجام میده. ولی ظرف‌شوی بی وجدان فقط به وظیفه‌ی تعیین‌شده‌اش ( شستن ظرفها ) اکتفا میکنه. (خوشبختانه در این مواقع، شخص میتونه خودش رو به اون راه بزنه که کار موظفش رو انجام داده و خلاص!:دی)
بهرحال...کاری که میتونه ظرف شستن رو لذت‌بخش کنه، حرف زدنه. مثلا اگه یار کمکی داری  ،که یکی کف‌مالی میکنه و اون یکی آب‌کشی،  با اون گپ بزنی.خب از بین آشناهایی که اینجا رو میخونند یار ظرفشویی بعضیها بودم. بین اونها یکی که برای حفظ آبرو [ی خودم!] اسمش رو نمیارم، بطور متوسط از هر دو قطعه‌ای که کف‌مالی میکنم، وقت آب‌کشی یکی رو پس میفرسته و عودت میده :)) هرچند سخت‌گیرترین یاری که تا حالا بخودم دیدم، مادرم بوده. یه بار داشتیم با هم ظرف میشستیم که متوجه شدم تقریبا همه‌ی ظرفها رو یه بار دیگه میشوره و آخرش هم احساس کردم که محترمانه اخراجم کرد :)) اما رله‌ترین یار کمکی هم سیناست، که در حد نیاز و کاملا هماهنگ با هم، وجدان خرج میکنیم :دی
  • امیر

امروز با سینا رفتیم به یکی از خیریه های مربوط به امور کودکان بدسرپرست و بچه های کار. قصدمون فعلا آشنایی بیشتر با بچه ها بود. پیشنهاد سینا این بود که به جای اینکه مثل داوطلب‌های دیگه بریم و بگیم میخوایم فلان کار رو برای بچه ها انجام بدیم و پس‌فردا، تا کار دیگه ای پیش اومد، نصفه‌نیمه رها کنیم و بریم، کار اساسی و میان‌مدتی رو شروع کنیم که البته فعلا در حال برنامه ریزی هستیم. 

دنیای این بچه ها و نحوه ی ارتباطشون برام جالب بود. جمله‌هایی که وقت حرف زدن با ما بکار می بردند، بشدت کوتاه بودند. ولی با همدیگه کم و بیش طولانی صحبت میکردند. بنظر میرسید نمیتونند درخواستهاشون رو منطقی بیان کنند. درعوض استاد متقاعدکردن مخاطب از طریق التماس بودند! و البته گاهی اوقات از طریق جیغ کشیدن و فحش دادن! کلا فحش زیاد میدادند؛ با اینهمه بعضی از حرمتها رو نگه میداشتند. مثلا وقتی یکی داشت وقایع محرم رو تعریف میکرد و به دوستش اشاره کرد و گفت « ریختیم سرش و زدیمش چون به دخترها فحش میداد.» دوستش گفت «استغفرالله. به اباالفضل فحش ندادم.» همه ی اینها رو به زبان ترکی میگفتند و سینا برام ترجمه میکرد.
بگذریم... چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، زحماتی بود که مسؤولان خیریه تحمل میکنند، و لابد لذت میبرند. مثل خانم ع. که میخواست برای پسربچه ی هفت ساله ای به اسم سجاد کتاب بخونه ،از این شعرهایی که برای انگشتهای مختلف کودک سروده شده!، دست های سجاد کثیف و سیاه بود، بهش گفت اگه میخوای کتاب بخونم باید دستت رو بشوری. سجاد رفت و دستش رو شست و برگشت. خانم ع. داشت میگفت که ببین چقدر دستت تمیز و سفید شده. سجاد ولی کم‌حوصله‌تر از اینها بود و وسط صحبتهای خانم ع. گفت «دِ بخون دیگه!» اونم خوند و سجاد گفت که این یکی رو بیشتر از کتاب دیروزی دوست داشته. خانم ه. هم دیروز از زمانهایی گفت که با بچه ها میرفته شهرداری تا اجناس ضبط‌شده ی اونا رو پس بگیرند و متهم شده به اینکه بچه‌ها روبرای کار سر چهارراه‌ها سازماندهی میکنه! :)) بامزه‌ترین بخش دیدار امروز، یکی روایت حمید بود از اخراجش از خیاطی، که البته جلوی خودش نمیشد بخندیم، و اون یکی،احتمالا به همون‌اندازه خنده‌دار، مصیبت من و سینا وقتی میخواستیم دندونهای بچه ها رو معاینه کنیم و عکس العمل های جالب شون، که خودش یه پست جداگانه می طلبه. :))

  • امیر

با دوستان که مروت

با دشمنان هم که مدارا

خب حالا  لطفا یکی پیدا بشه بگه با "احمق ها" دقیقا باید چی کار کرد؟

  • امیر

یه تز درباره ی رستورانهای سراسر دنیا دارم. به این ترتیب که معتقدم شما همون لحظه ی اول که وارد رستوران میشی،قدم اول به دوم معلوم میشه که این رستوران چند مرد حلاجه. اگه همون اول، گارسون به شما خوش آمد گفت و پرسید میز چند نفره میخواین و بعد شما رو به میزتون هدایت کرد، یعنی اینکه خوب جایی اومدید. معلومه که غذای خوبی هم در انتظارتونه.ولی اگه در لحظه ی ورودتون به رستوران، گارسون ها عین بز شما رو نگاه کردند تا خودتون یه میز پیدا کنید و بشینید، بترسید!احتمالا غذاشون هم به همین بدی خواهد بود. دقیقا مثل ما که امشب رفتیم رستوران طوفان (تبریز). موقع ورود که اصلا معلوم نبود این همه گارسون اون وسط مشغول چه پروژه ای هستن که هرکاری میکنند بجز رسیدگی به مشتری. منوشون هم که پر بود از غلطهای دیکته ای انگلیسی! من و رفیقم ،سالاد سزار و پیتزا و استیک سفارش دادیم. همون اول که چشمم به سالاد افتاد ،به دوستم گفتم: عجب اشتباهی کردیم اومدیم اینجا!  فکرشو بکنید : سالاد سزار با سس مایونز سیر! آخه کدوم احمقی تو سالاد ایتالیایی مایونز می ریزه؟ اونم مایونز با طعم سیر! سالاد ایتالیایی با سرکه بالزامیک سرو میشه و روغن زیتون. بعد نوبت غذاها شد: پیتزا آغشته به سس سیر و چیلی. استیک با سس قارچ که فقط چند قطره سس روش ریخته بودند و سیب زمینی های سرخ کرده که خوشبختانه آشپز هرچقدر سعی کرده بود ایده ای برای گندزدن بهشون پیدا نکرده بود!.. بعد همه ی اینها هم به همراه سس کچاپ سیر! بابا درسته که سیر جزء اصلی غذاهای ایتالیایی محسوب میشه اما هر کوفتی که سس سیر بهش بزنید که غذای ایتالیایی نمیشه. اونم سس های بی ربط : مایونر سیر، سیر با چیلی، سیر با کچاپ !!! ... موقع تسویه حساب، رفیقم بهشون گفت که از سرویس و غذا راضی نبودیم. ولی من بیشتر دلم میخواست برم تو آشپزخونه و به سرآشپزشون بگم : جناب! قبل از اینکه سر آشپز بشی، یه کتاب آشپزی بخر دستور غذاهاش رو نگاه کن. نمیخوای پول کتاب بدی، لااقل دستور غذاها رو از اینترنت دانلود کن! :|

  • امیر

تازه برگشتم خونه. یه دوش آب گرم طولانی، دو تا قرص استامینوفن و دو ساعت خواب حالمو جا آورد. صبح درحین ویزیت پانیذ شش ساله پاکت آبمیوه اش رو گرفت سمتم و گفت اینو برای شما نگه داشتم! ازش تشکر کردم و گفتم اینو خودت باید بخوری. خانم پرستار گفت قبول کنید، از ساعتی که بیدار شده چندبار اومده تو راهرو و سراغ شما رو گرفته! :)) دیشب هم یه بیمار اورژانسی داشتیم. پسری که به نوعی از فلج مغزی دچار بود و در اثر عدم تعادل و ضربه ای که به صورتش وارد شده بود، چندتا از دندونهاش اکسترود بودند. ساعت 12 شب پذیرش شد. پدرش میگفت از دکتر و درمانگاه و بیمارستان میترسم. بدترین لحظه هم همون اولشه که باید از بچه خون بگیرند و رگ پیدا کنند." حق داشت. حالا که خودم دارم پدر میشم ،به نظرم یکی از شکنجه های نافرم پدر و مادر میتونه وصل کردن سرم به دست بچه شون باشه!... بگذریم. احساساتی شدن کافیه دیگه. برم ناهارم رو سفارش بدم. خوبه رستوران نزدیک باشه به خونه ی آدم. ولی خب دوتایی غذا خوردن و لبی تر کردن و گپ و گفت بعدش هم خیلی خوبه. جمع خوبیها ناممکنه فعلا.

 

پ.ن: پاییز در رادیو چهرازی


  • امیر