نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

من در کل دوران تحصیلم، شاگرد خوب و درسخونی بودم. درسخون بودنم نه به دلیل تمایل ذاتی به فراگیری علم و دانش بود و نه میل به ساختن آینده‌ای روشن ! دلیلش فقط این بود که دلم نمیخواست کسی رو بهتر از خودم ببینم. کلاس سوم یه همکلاسی داشتم که تمام سال تحصیلی کارش اذیت و آزار من و سه چهار نفر از درسخون های کلاس بود. اذیت و آزارش البته غیرعلنی بود و مستقیم درگیر نمیشد. تا اینکه یه بار رفیق صمیمیم رو تنها گیر آورد و کتک زد. فردای همون روز وقتی از در کلاس زدم بیرون و وارد حیاط شدم دیدم ده قدم جلوتر از من واستاده. از سمتی که داشت میرفت میتونستم پدرش رو تشخیص بدم که با خنده منتظر گل پسرشه. مادرم رو هم دیدم که روبروی در ایستاده و با نگاهش منو دنبال میکنه. از بودن مادرم که مطمئن شدم دویدم و از پشت پریدم رو پسره.  افتاد رو زمین و من هم بلافاصله نشستم رو کمرش و شروع کردم به زدن! تا اینکه بابای اون و مادر من همزمان رسیدند بالا سرمون. باباش همین طور که داشت لباس های منو میکشید، رو کرد به مادرم و گفت "این پسر وحشیتون رو از رو پسرم بردارید" منم سرم رو بالا آورده بودم و نگاهشون میکردم. یادمه مادرم خیلی ریلکس جواب داد "مطمئن باشید بچه تون یه کار اشتباهی کرده که الان داره اینطوری کتک میخوره" :)) عکس‌العمل مادرم اون لحظه برام غافلگیرکننده بود و حمایتش خیلی به دلم نشست، هرچند که تو خونه حسابی بابت اون دعوا تنبیه شدم. 

پ.ن : واقعیت اینه که دوران مدرسه هیچوقت اول مهر و شروع سال تحصیلی رو دوست نداشتم. دوران دانشجویی شروع سال تحصیلی پونزده شونزده شهریور بود و من همیشه مشتاق بودم. به شوق دیدن تو و کنارت بودن. 


پ.ن۲:  با احترام به همه‌ی معلمین و اساتید ،هرچقدر میگذره بیشتر متوجه میشم که به درد این کار نمیخورم . کنترلم رو از دست میدم وقتی بعد از توضیح مفصل و جامع یه مطلب، یه نفر دستشو بلند میکنه و میگه میشه دوباره توضیح بدین. عصبی میشم وقتی ساده‌ترین و بدیهی ترین سوال‌ها رو تو مورنینگ نمیتونند جواب بدن و طوری نگاهت میکنند انگار به زبون روسی ازشون سوال پرسیدی. یا حتی بدتر از اون وقتی انتظار دارن نمره‌ی دو و نیم ، سه و نیم رو پاس کنی. اینطور مواقع پتانسیلش رو دارم که  تبدیل بشم به همون اراذل دوران دبستان و یه دل سیر بزنمشون ! بلکه هم اخراج بشم ،که در این صورت هم اونا از دست من خلاص میشن، هم من از دست اونا :))


  • امیر
دیروز علیرضا منصوریان به همراه تیمش به تیم پارس جنوبی باخت و در رده پونزدهم جدول باقی موند.
برد و باخت در هر بازی وجود داره، چیزی که اهمیت داره رفتار ما در مقابل باخته و از اون مهم تر رویکرد ما نسبت به جهان معاصر. منصوریان بازنمای اغراق شده جامعه احساسی در مقابل نگاه منطقی عقلانی معاصره.
منصوریان در تمامی حرکاتش میگه که من رو دوست داشته باشید و من میخوام محبوب شما باشم. برای این هر کاری میکنم که من مرکز توجه شما باشم. برای این منظور به دیگران (هر کسی که با ما نیست دیگری‌ست!) بی احترامی میکنه، حرکات عجیب و غریب انجام میده، با گشاده دستی هزینه میکنه و در صورت شکست تمامی افراد غیر از خودش رو ملامت میکنه. از طرف دیگه نوعی مظلوم پنداری هم در حرکاتش دیده میشه، همون چیزی که در تاریخ ما ریشه داره و همیشه سعی می کنیم نشون بدیم که به ما ظلم شده  و ما تقصیری در اون نداریم.
در مقابل، برانکو با وجود صدماتی که از داوری و سیستم اقتصادی باشگاه خورد، خیلی منطقی و به دور از احساس، با شکست ها روبرو شد. واقع بین به مشکلات نگاه کرد و هر روز نسبت به روز گذشته مشکلات و اشکالات تیمش رو کم کرد.
تفکر غربی در مقابل این نگاه، دیدگاهیه که مسوولیت پذیره و میدونه که باید در مقابل عملکرد خودش پاسخگو باشه. به همین دلیل، برانکو تا لحظه آخر مبارزه میکنه و در مقابل عملکردش پاسخگوئه. اگه اشتباه کنه معذرت خواهی میکنه و سعی میکنه مشکل رو رفع کنه. 
در نهایت، فکر می کنم که باید تاکید کنم که این تفاوت دیدگاه به دلیل تفاوت این آدم ها به لحاظ بیولوژیک نیست، بلکه حاصل ساختار اجتماعی و فرهنگ جوامعه. 


پ.ن: دیروز بلافاصله بعد از اتمام بازی، برادرهای همسر زنگ زدن و تریپ دلداری برداشتن که"حالا نمیخواد غصه بخوری، تیم‌تون دومه..‌. منتها از آخر" هارهارهار  :|
نیم ساعت بعد هم پدرخانمم تماس گرفت و گفت "میبینم که تیم‌تون باخته،اون یکی هم‌نام تیم‌تون هم شیش تا از ذوب آهن خورده" :|
یعنی همچین خونواده‌ی دوماد دوستی هستند :))


پ.ن2: پسرم هم داره فکر میکنه چی شد که اینجوری شد ؟!
  • امیر

ابتذال راه فرار خوبیه برای رفتن به دنیای تنبلی ها و بی همتی ها. میشه هی گفت حوصله ی کتابم نمیاد و هی چیزهای تلگرامی خوند و چشم گرم کرد. بعد نوشته های واقعی هی می مونند و هی روی هم تلنبار میشن و هی نخونده هات بیشتر میشه و هی مبتذل تر میشی. میشه هی فیلم های خوب رو ندید و گفت خسته ام و فکرم متمرکز نیست و از این مزخرفات، بعد هی فیلم های ندیده ات زیاد بشه و کم کم خالی بشی از نماهای بکر و دیالوگ های هرکدوم دنیایی برای خودش و نگاههای هرکدوم داستانی برای خودش. میشه هی موسیقی خوب گوش نکرد که ای بابا این موسیقی ها زمان میخواد و حس میخواد و تمرکز میخواد و اینها. میشه هرروز مسیر خونه و محل کار رو گز کرد و هی سفر نرفت و هی خستگی و کار و پول و این چرت و پرت ها رو بهونه کرد ...
الان من هی دارم همه ی این کارها رو میکنم. قسمت خوبش رو نه! اون هی های اولی رو هی دارم میکنم و هی دارم مبتذل میشم و هی دارم کار و خستگی رو بهونه میکنم و هی فیلم های ندیده روی هم تلنبار میکنم و هی داره به کتابهای نخونده ام توی کتابفروشی ها اضافه میشه.
بهونه میارم برای خودم که هی برم تو سایه ی ابتذال پناه بگیرم و از چیزهای الکی لذت ببرم و سلیقه ام رو حتی به خودم تلقین کنم که همینه و همین مگه چشه و مگه همه چیز باید به خوبی موسیقی باخ باشه !

حالا این ها رو نوشتم که آبروی خودم رو ببرم پیش همین چند نفری که اینجا سر می زنند و اونهاییشون رو که میشناسم برام خیلی مهم اند و محترم اند و اونهاییشون رو که نمیشناسم هم برام خیلی محترم اند. این ها رو نوشتم اینجا تا خجالت بکشم از این بی خلاقیتی و بی کار درست و درمونی کردن ! هیچ عذری هم ندارم، اصلش اگه عذری آوردم هم قبول نکنید، بلکه کسی اون توهای من به خودش بیاد و کاری بکنه.

  • امیر

رفته بودیم مراسم ترحیم مادر سیاوش. وقتی مراسم تموم شد، دورتر از جمعیت قدم میزدم و تاریخ‌های نوشته شده روی قبرها رو می‌ خوندم. هزار و سیصد و سی و یک ،‌ هزار و سیصد و پنجاه و دو ، هزار و سیصد و نود و سه ....  همینجور می‌خوندم که یادم افتاد مرده های ما اکثرشون تو بهشت زهرا دفن شدن‌. این قدر که بعضی قطعه ها هست که فامیل ها و دوست هامون مهمونی دوره برگزار می کنند از بس زیاد شدن! هر وقت دلمون هوای عمو حسین، بابابزرگمون و آقا مهدی رو میکنه می دونیم اون جا خوابیدن. اما همیشه با دیدن یه اسمی که با رنگ سفید و نستعلیق زپرتی روی یه تیکه فلز سیاه نوشته، دلمون به هم می خوره و از دیدن اون پارچه قهوه ای بته جقه ای و دیدن جماعتی که منتظر عزیز بی جان شون هستن، سرگیجه می گیریم. با خودم فکر میکنم چه شَدیده این جا مردگی کردن... بعد میگم من اگه مردم، منو این جا خاک نکنید و تز امام زاده طاهرم رو میدم باز! البته امروز خیلی تصادفی سر از پرلاشز  ویکی پدیا درآوردم و تصمیم گرفتم همین جا اعلام کنم که اگه راهم دادن، تو پرلاشز منو خاک کنید که خیلی باحال تره!  قبل تر، پرلاشز برای من فقط یه اسم بود که قبرستون بود و هدایت اون جا خوابیده بود. گیرم که اسمش چون "پ" و" ل" و "ش" داشت خوش آوا هم بود. یه‌کم هم آدم رو یاد خودکشی می انداخت ! بعد دیدم که به به!  پروست هم توی قطعه هدایته! خودتون برید نقشه اش رو ببینید. حالا گیرم که پروست سی سالی زودتر از هدایت خان اون جا خوابیده! ما هم یه صد سالی دیرتر می خوابیم. توفیرچندانی نمیکنه. 



  • امیر

– وقتی برای سی و یکمین بار با صدای بچه از خواب بیدار می شوند به جای اینکه از پنجره به بیرون پرتش کنند ، بغلش می کنند و راه می برند !

– وقتی که بچه غذایش را به سر تا پای خودش مالیده و حاضر نیست که بگذارد یک قاشق غذا دهنش بگذارید ، لبخند می زنند!

– از دیدن یک پوشک ... با مخلفات مالیده به لباسهای بچه وحشت نمی کنند!

– وقتی که بچه دقیقا 45 دقیقه به خاطر اینکه بغلش کنند تا برای دوازدهمین بار به لوستر دست بزند عربده می زند ،او را قاطی زباله ها دست سرایدار نمی دهند!

_ وقتی که بچه را به حمام می برند و وی برای صدمین بار تلاش می کند شیر وان را ببندد، عصبانی نمی شوند(در عوض از تماشای دست و پای کوچک و تپل
 وی ذوق می کنند!)

– این موجود کوچک دو پا را که عوض بوسیدن گاز می گیرد و به جای محبت پنجول می کشد، عاشقانه دوست دارند!


  • امیر