نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

نفس عمیق

نفس هایی هست، که فقط در حضور تو عمیق اند

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره بازی» ثبت شده است

من در کل دوران تحصیلم، شاگرد خوب و درسخونی بودم. درسخون بودنم نه به دلیل تمایل ذاتی به فراگیری علم و دانش بود و نه میل به ساختن آینده‌ای روشن ! دلیلش فقط این بود که دلم نمیخواست کسی رو بهتر از خودم ببینم. کلاس سوم یه همکلاسی داشتم که تمام سال تحصیلی کارش اذیت و آزار من و سه چهار نفر از درسخون های کلاس بود. اذیت و آزارش البته غیرعلنی بود و مستقیم درگیر نمیشد. تا اینکه یه بار رفیق صمیمیم رو تنها گیر آورد و کتک زد. فردای همون روز وقتی از در کلاس زدم بیرون و وارد حیاط شدم دیدم ده قدم جلوتر از من واستاده. از سمتی که داشت میرفت میتونستم پدرش رو تشخیص بدم که با خنده منتظر گل پسرشه. مادرم رو هم دیدم که روبروی در ایستاده و با نگاهش منو دنبال میکنه. از بودن مادرم که مطمئن شدم دویدم و از پشت پریدم رو پسره.  افتاد رو زمین و من هم بلافاصله نشستم رو کمرش و شروع کردم به زدن! تا اینکه بابای اون و مادر من همزمان رسیدند بالا سرمون. باباش همین طور که داشت لباس های منو میکشید، رو کرد به مادرم و گفت "این پسر وحشیتون رو از رو پسرم بردارید" منم سرم رو بالا آورده بودم و نگاهشون میکردم. یادمه مادرم خیلی ریلکس جواب داد "مطمئن باشید بچه تون یه کار اشتباهی کرده که الان داره اینطوری کتک میخوره" :)) عکس‌العمل مادرم اون لحظه برام غافلگیرکننده بود و حمایتش خیلی به دلم نشست، هرچند که تو خونه حسابی بابت اون دعوا تنبیه شدم. 

پ.ن : واقعیت اینه که دوران مدرسه هیچوقت اول مهر و شروع سال تحصیلی رو دوست نداشتم. دوران دانشجویی شروع سال تحصیلی پونزده شونزده شهریور بود و من همیشه مشتاق بودم. به شوق دیدن تو و کنارت بودن. 


پ.ن۲:  با احترام به همه‌ی معلمین و اساتید ،هرچقدر میگذره بیشتر متوجه میشم که به درد این کار نمیخورم . کنترلم رو از دست میدم وقتی بعد از توضیح مفصل و جامع یه مطلب، یه نفر دستشو بلند میکنه و میگه میشه دوباره توضیح بدین. عصبی میشم وقتی ساده‌ترین و بدیهی ترین سوال‌ها رو تو مورنینگ نمیتونند جواب بدن و طوری نگاهت میکنند انگار به زبون روسی ازشون سوال پرسیدی. یا حتی بدتر از اون وقتی انتظار دارن نمره‌ی دو و نیم ، سه و نیم رو پاس کنی. اینطور مواقع پتانسیلش رو دارم که  تبدیل بشم به همون اراذل دوران دبستان و یه دل سیر بزنمشون ! بلکه هم اخراج بشم ،که در این صورت هم اونا از دست من خلاص میشن، هم من از دست اونا :))


  • امیر

۱-این سفرم به اصفهان یه حال و هوایی بهم دست داده بود که وقتی وارد نقش جهان میشدم، السلام علیک یا شاه عباس کبیر میگفتم زیر لب! هوا آلوده بود، سرد بود، بارون نمی بارید، خطر اسیدپاشی هم هنوز وجود داشت، اما مردم سرخوشانه کنار زاینده رود قدم میزدند، گاهی یه پیرمردی هم می‌اومد میزد زیر آواز جلوی شیخ لطف‌الله میخوند همه ی میدون میشنیدن! به مردم زنده دل و سرخوش این شهر حسودیم شد. کاش تهران هم رود داشت، دریا داشت.

۲-یادش به خیر! انگار همین دیروز بود زنگ زدیم اصفهان گفتیم برای خواستگاری دخترخانمتون میخواستیم مزاحم بشیم.

_: خونه ازخوددون‌ِس ؟

_: اون وخ باباشون چی کارِس؟

_: خوندون چند طبقه‌س؟

:)))))

جشن عقدمون تو اصفهان برگزار شد. یادمه اون شب اقوام خستگی ناپذیر اصفهانی تا ۳نیمه شب هنوز مثل سرشب سرحال بودند! آوازه خون... سرخوش... من و هدیه داشتیم از شدت خستگی بیهوش ‌میشدیم. اما کسی حواسش به ما نبود. جشن ما بهانه بود برای سرخوشی، برای خنده، برای دور هم جمع شدن...


۳-امروز توی جمعی بودم که همه داشتند از مقاله های چاپ شده و سخنرانی هاشون میگفتند. پرسیدند من چی کار میکنم؟ گفتم وبلاگ مینویسم:دی. خندیدند و بعد گیر دادند که آدرس وبلاگت چیه و چی مینویسی، که البته من طفره رفتم و وانمود کردم همه چی یه شوخی بی نمک بوده! الان چندساعته فکرم درگیره. یه زمانی فکر میکردم"از من دیگه گذشته" جمله ای نیست که به این زودی بخوام ازش استفاده کنم. اما این روزها خیلی چیزها هست که حس میکنم "از من دیگه گذشته."یکیش همین وبلاگ نویسی.

  • امیر

من از بچگی عشق ماشین بودم. وقتی پدرم رانندگی میکرد محو تماشا میشدم. یادمه تو هشت سالگی یکی از قوانین طبیعت رو هم به خیال خودم کشف کردم؛ اینکه اندازه‌ی چرخوندن فرمون با سرعت ماشین نسبت عکس داره!:))برادرم هم رانندگیش حرف نداشت(نداره!)، گاهی با هم میرفتیم پیست کارتینگ. هردو عاشق بوی لنت داغ شده بودیم! برادرم خیلی سریع پیچ ها رو رد میکرد و چیزی به اسم نقطه کور تو سیستم بینایی این بشر وجود نداشت(نداره!)


به محض اینکه 18 ساله ام تموم شد رفتم گواهینامه گرفتم و بعد که دانشگاه قبول شدم راه دور بهانه ای شد برای خرید ماشین و چند سال رانندگی بین شهری باعث شد بشم بچه ی کف جاده!


وقتی به دست آوردمش، دیدم روش نوشته "اعتبار ده سال"، خیال کردم نوشته قد عمر نوح!... گفتم بی خیال بابا! تا اون موقع حتما سفینه ی شخصی اختراع شده و باید ماشینم رو بندازم دور، بجاش برم تصدیق سفینه بگیرم !


امروز رأس ساعت دو و چهل دقیقه‌ به افق تهران، گواهینامه ام رسما باطل شد.

دیگه دارم پیر میشم. هنوز متعجبم که چقدر زود گذشت... البته بد هم نیست. باز لااقل زندگی اونقدرها هم یکنواخت نمیشه، چون لابد تا آخر عمر هی میخوام تعداد سال‌های از دست رفته رو بشمرم و تعجب کنم! 


  • امیر

یه حساب سرانگشتی که کردم دیدم هفت هشت سالی همه ی صبح‌های تابستون، پدرم با سروصدا در اتاق‌خواب‌های ما رو باز میکرد و میگفت: "بلندشید! لنگ ظهر شد کدوتنبل‌ها!" ما هیچوقت نمیتونستیم خودمونو به خواب بزنیم، اراده که میکرد بیدارمون کنه دیگه ول‌کن نبود! بداخلاق و خوابالو بلند میشدیم. ساعت چند بود؟ هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح! بابا هنوز از این اتاق به اون اتاق که لنگ ظهره و ما دوتا کدو تنبل هنوز خوابیم :/

اولین تابستونی که هشت صبح ما رو به زور از تخت بیرون کشید و فرستاد کلاس زبان، این قانون رو گذاشت که "دونستن انگلیسی از هر کاری واجب‌تره." هربار هم ما دوتا خسته و در حسرت خواب نق زدیم که اصلا ما نمیخوایم انگلیسی یاد بگیریم، چشم‌هاش گرد شد و پرسید"پس میخواید حمال بشید؟" !!!  فایده‌ای نداشت پرسیدن سوال "مگه هرکی انگلیسی بلد نیست حماله؟" و "کی گفته انگلیسی ندونستن یعنی حمال شدن"؟ .... اون صبح تابستانی هم که برادرم گیج خواب داد زد: "بله! من میخوام حمال بشم. به کسی چه مربوط؟ نمیرم کلاس. من میخوام حمال بشم." پدرم اول ژست دموکرات ها رو گرفت که "خب نرو! همینطور بی‌سواد بمون!" ولی فردا سر ساعت هشت صبح رفت بالا سر تختش و کشیدش از تخت بیرون که لباس بپوشه و بریم کلاس! گفت "بیخود میخوای حمال بشی! مگه دست خودته بچه؟حاضر شو بریم ببینم"


فردا تولد برادرمه. میخواستم یه چیزی به مناسبت تولدش بنویسم و برای خودش هم که فعلا دوهفته ای در دسترس نیست ایمیل کنم.  اولین خاطره ای که به ذهنم رسید همین بود :)))

برادرم چند سال از من بزرگتره. ولی علاوه بر تفاوت سنی، تفاوت های دیگه هم داریم.

مثلا اون هیچوقت کار بی خودی نمیکنه، فیلم بی خودی نمیبینه، حرف بی خودی نمیزنه... آدم بی خودی ای نیست خلاصه! :))) آدم حرف های درست و فکر های درست و کارهای درسته. یکی از افتخاراتش اینه که تا حالا پشت هیچ امتحانی نمونده، از استعدادهای درخشان پنجم دبستان بگیر تا کنکور و تخصص و بورد (حالا بماند که با این افتخارش چه دهنی از ما سرویس کرده!) الان هم پنج سالی میشه که صاحب یه شازده کوچولو شده که حتی دیدن عکس هاش هم دل آدمو شاد میکنه که برادرت خوشحاله و خوشبخت...


  • امیر

1) پدر من همیشه آدم سختگیری بوده. توی زندگیش یه سری قاعده و قانون داره که هرگز حاضر به تغییرشون نیست، تلاش ما هم برای تغییر دادن این قوانین به منزله ی آب در هاون کوبیدن بود و هیچوقت به نتیجه ای نرسید. اما همین آدم جدی و سختگیر، از لحاظ مادی و معنوی، بزرگ ترین حامی زندگی منه. چندوقت پیش که کنارش نشسته بودم و دستش تو دستم بود، یاد یه خاطره ای افتادم. سالشو یادم نیست، اما بچه بودم. رفته بودیم یجایی تو  طبیعت که از زیر صخره ها آب چشمه سرازیر شده بود، اهالی اونجا میگفتند که از این آب میشه نوشید. من هم نشستم لب چشمه و دست هام رو پر از آب کردم اما همین که جلوی دهانم میاوردم چند قطره بیشتر نمیتونستم بخورم. تا اینکه پدرم اومد، دستشو گرفت زیر آب و آورد جلوی دهان من... خیره شدم به اون دست های بزرگ پر از آب، هیجان زده شده بودم که دارم قلپ قلپ آب میخورم و تموم نمیشه، حس میکردم چقدر خوشبختم که این همه آب تو دست های پدرم جا شده! :)) ... حالا دست های خودم هم اندازه ی دست های اونه، با این تفاوت که دست های اون دیگه مثل قبل، جوان و پرقدرت نیستند اما هنوز هم پر از امنیت اند. همین دست ها که در عالم کودکی مطمئن بودم میتونند از من در مقابل هر شری تو این دنیا حفاظت کنند.


2) دوستانی که اینجا رو میخونند و پدرشون در قید حیات نیست، امیدورام روحشون قرین شادی و آرامش باشه. و اون دوستانی که از نعمت وجود پدر برخوردارند، امیدوارم قدرش رو بدونند.


3)چندروز پیش به هدیه گفتم چیزی احتیاج ندارم و به فکر کادوی روز مرد نباشه. اون هم گفت باید به سنت ها احترام گذاشت و جورابو حتما برام میخره! :/ گفتم مسئله ای نیست، اما اگه در آینده بچه هام بخوان روز پدر بهم جوراب کادو بدن با کمربند سیاه و کبودشون میکنم! :))) پدرم هم اگه همین کارو کرده بود الان کلکسیون جوراب نداشت! :))) ...حالا امروز رفته برام پاور بانک خریده، متاسفانه دیگه به بهانه ی نداشتن شارژ هم نمیتونم گوشیمو خاموش کنم! ;)))


 

  • امیر


چندروز پیش میخواستم سوئیچ ماشینو از خانومم بگیرم. زنگ زدم گفت با یکی از استادها رفته فانتوم ترمیم. پرسیدم کدومشون؟ گفت خانم دکتر الف. گفتم پس خودت سوئیچو برام بیار.
آخ که چه خاطرات خوشی دارم با این خانم دکترالف ،در دوره عمومی! ...الان چند نمونه اش رو خدمتتون عرض میکنم: 

  • امیر